چشمها را بايد شست

پراکنده های يک رضا علی سابق





Monday, July 19, 2004

٭ یک سالی می شود که به خانه جديد رفته ام ولی هنوز اسباب کشی نکرده ام و دو سال خاطره در اين صفحه جا گذاشته ام






........................................................................................
< br> Friday, April 23, 2004

٭ تار عنکبوت





........................................................................................
< br> Thursday, June 26, 2003

........................................................................................
< br> Saturday, June 21, 2003

٭
اي کسي که خواسته و يا ناخواسته به اينجا آمده اي بدان و آگاه باش که من به اين آدرس اسباب کشي کرده ام





........................................................................................
< br> Sunday, June 15, 2003

٭ �?علا آدرس موقت من اینه . همونی که این پايين نوشتم
راستی کسی می دونه چه بلايی سر اینجا اومده از وقتی قيا�?ه بلاگر عوض شده همه چيز به هم ريخته





........................................................................................
< br> Saturday, May 31, 2003

٭ يه سرويس جديد و جالب براي وبلاگ
هيچ کي نيست به من بگه مرديکه چرا دست از سز اين سرويسهاي مجاني بر نمي داري و سايت خودت را راه نمي اندازي .
در اولين فرصت .





........................................................................................
< br> Friday, May 30, 2003

٭ شهر نو
سمبل تبعیض جنسی .
شهوت و استیصال .
کامجویی و فلاکت.
...
......
........





........................................................................................
< br> Friday, May 23, 2003

........................................................................................
< br> Saturday, May 17, 2003

٭ من مردی را می شناسم
من هم چنين مردي را مي شناسم که در اعماق تنهايي خود گم شده است .
و چه تنها مرديست در اين دنياي جهل و ناداني .
در اين دنيايي که تعصب بر مردانش حکم مي راند و ترس بر زنانش .





........................................................................................
< br> Sunday, May 11, 2003

........................................................................................
< br> Saturday, May 10, 2003

٭ دزدی از وبلاگ ملت

سوسياليسم :دو گاو داريد.يكي را نگه مي داريد.ديگري را به همسايهء خود مي دهيد.
كمونيسم : دو گاو داريد.دولت هر دوي آنها را مي گيرد تا شما و همسايه تان را در شيرش شريك كند.
فاشيسم : دو گاو داريد.شير را به دولت مي دهيد.دولت آن را به شما مي فروشد.
كاپيتاليسم : دو گاو داريد.هر دوي آنها را مي دوشيد.شيرها را بر زمين مي ريزيد تا قيمتها همچنان بالا بماند.
نازيسم : دو گاو داريد.دولت به سوي شما تيراندازي مي كند و هر دو گاو را مي گيرد.
آنارشيسم : دو گاو داريد.گاوها شما را مي كشند و همديگر را مي دوشند.
ساديسم : دوگاو داريد.به هر دوي آنها تيراندازي مي كنيد و خودتان را در ميان ظرف شيرها مي اندازيد.
آپارتايد : دو گاو داريد. شير گاو سياه را به گاو سفيد مي دهيد ولي گاو سفيد را نمي دوشيد.
دولت مرفه : دو گاو داريد.آنها را مي دوشيد و بعد شيرشان را به خودشان مي دهيد تا بنوشند.
بوروكراسي : دو گاو داريد.براي تهيهء شناسنامهء آنها هفده فرم را در سه نسخه پر مي كنيد ولي وقت نداريد شير آنها را بدوشيد.
سازمان ملل : دو گاو داريد.فرانسه شما را از دوشيدن آنها وتو مي كند.آمريكا و انگليس گاوها را از شير دادن به شما وتو مي كنند.نيوزلند راي ممتنع مي دهد.
ايده آليسم : دو گاو داريد.ازدواج مي كنيد.همسر شما آنها را مي دوشد.
رئاليسم : دو گاو داريد.ازدواج مي كنيد.اما هنوز هم خودتان آنها را مي دوشيد.
متحجريسم : دو گاو داريد.زشت است شير گاو ماده را بدوشيد.
فمينيسم : دو گاو داريد.حق نداريد شير گاو ماده را بدوشيد.
پلوراليسم : دو گاو نر و ماده داريد.از هر كدام شير بدوشيد فرقي نمي كند.
ليبراليسم : دو گاو داريد.آنها را نمي دوشيد چون آزاديشان محدود مي شود.
دموكراسي مطلق : دو گاو داريد.از همسايه ها راي مي گيريد كه آنها را بدوشيد يا نه.
سكولاريسم : دو گاو داريد.پس به خدا نيازي نيست


بشتابید به این وبلاگ کلی از این تکه های جالب دارد





٭ اين بلاگر منو ديونه كرده
بايد هر چه سريعتر خونه جديدم رو آب و جارو كنم





٭ صيغه
بابا اينا خيلي باحالن
از همه باحال ترشون خانوماي متاهلي كه اعلام آمادگي كردند !!!!
كلي خنده فرموديم و لذت برديم از اين مملكت اسلامي مخصوصا از ديدن عكسهاي مشتري پسند برخي آقايون و خانومها
بشتابيد كه غفلت موجب پشيماني است.
آقا خدا وكيلي اگه كسي از خدمات اين سايت استفاده كرد يه خبري هم به بقيه بده !!!!!!





........................................................................................
< br> Thursday, May 08, 2003

٭ سيب زمينی
يک تکامل زيبا و لذت بخش.
نمی دانم چند وقت است که سیب زمينی را می شناسيد .
ولی من از روز اول نوشته هايش را می خواندم و پس از يک وقفه چند ماه در وبلاگ خوانی دوباره سری به او زدم . بسیار فرق کرده است و بوی پختگی از نوشته هايش می آید .
دوست من موفق باشی






........................................................................................
< br> Wednesday, May 07, 2003

٭ پازل
وقتي اين دو موضوع را كنار هم قرار دهيم به چه نتيجه اي خواهيم رسيد.
- سايه سازمان اطلاعات پرويزثابتي بر رسانه های تبليغاتی برون مرزي
- اطلاعيه ويژه
- آزادي

سايه سازمان اطلاعات پرويزثابتي بر رسانه های تبليغاتی برون مرزي
.............تمركز اصلی برای اجرا و پيگيری اين سياست در حال حاضر برعهده تلويزيونی است بنام "آزادی” كه از لس آنجلس برنامه پخش می كند. يك هيات برای پيگيری اين سياست تعيين شده است كه گفته می شود فردی بنام "ب. ص" در راس آن قرار گرفته است..........

اطلاعيه ويژه
.....مشاهده شده است كه در چند ماه اخير يكي از برنامه گردانان تلويزيون آزادي شايد به منظور مطرح كردن خود كليه شخصيت هاي ملي و بزرگان و خدمتگزاران گذشته و حال اين سرزمين اهورايي را به زشت ترين شيوه مورد هتاكي – تهمتهاي ناروا و بي حرمتي قرار مي دهد . كه بارزترين آن يگانه سنجش آزادي خواهي ملت ايران و قهرمان مبارزات ضد استعماري خاورزمين دكتر محمد مصدق و شادروان داريوش فروهر بنيان گذار حزب ملت ايران است كه پس از پنجاه سال مبارزه خستگي ناپذير جان خود و همسرش را بر سر پيماني كه با ملت ايران داشت نهاد ، پيماني كه همانا استقلال و ازادي ميهن عزيزمان ايران بود . .........



آقايان مدعي آزادي ! به خدا اين روزها هر بچه اي مرحوم مصدق و مرحوم فروهر را مي شناسد .
مطمئنا اينان سمبل آزادي ما هستند و نه شما .
مطمئن باشيد كه اگر مي شد به اين دو بزرگوار وصله ناجوري چسباند و يا تهمتي وارد كرد حتما اعليحضرت فقيدتان و يا حداقل اين مزدوران دين به دنيا فروش امروزي چنين وصله را چسبانده بودند . مطمئنا هردو اين دشمنان از شما از گرد راه رسيدگان قدر تر بودند و هستند و مطمئنا از شما بيشتر پايگاه مردمي داشتند و دارند .
تاريخ معاصر ما به خوبي نشان داده است كه چه كسي ماندني است و چه كسي رفتني . و همگان خوب مي دانند كه چه كساني و با چه طرز فكري مي توانند دشمن اين بزرگواران باشند . آيا واقعا كسي پيدا نمي شود به قوم خارج نشين حالي كند كه ملت ايران زير بار اين گونه تفكر نخواهد رفت . آقايان گمان كرده اند كه مشكل ما عمامه و ريش است . و اگر كسي با ظاهر آراسته و كراوات اين قبيل خزعبلات را بگويد پس حتما مي تواند منجي ما باشد.
پدران ما بيست و پنج سال پيش اشتباه كردند و به اسم انقلاب ظاهر يك ديكتاتوري را عوض كردند و وقتي فهميدند كه چه كلاه گشادي بر سرشان رفته كه ديگر خيلي دير بود . ولي آيا قرار است كه ما هم همان راه را برويم.
با كمي دقت به سخنان امروز اين مدعيان قدرت با سخنان ديروز اين حكام بر سر قدرت مي توان شباهتهاي پيدا كرد . شباهت هايي كه بوي گندش هر مشامي را مي آزارد.
چرا هر كه در سر سوداي قدرت لايتناهي دارد از اسم مصدق ، فروهر ، بازرگان ، سحابي ، امير انتظام و ....... مي ترسد .
چرا هر كه در سر سوداي خيانت به مملكت و ملت دارد از اسم مصدق ، فروهر ، بازرگان ، سحابي ، امير انتظام و ....... مي ترسد .
چرا .....
چرا.......
چرا.............
راهشان پاينده باد .






........................................................................................
< br> Monday, May 05, 2003

٭

Saddam's Will
Saddam wrote a will before the Americans attacked. His wish was:
"When I die, give my hand to Khamenei, my moustache to Rafsanjani and my
balls to Khatami :)..







........................................................................................
< br> Sunday, May 04, 2003

٭ من اينجا را ديرپيدا كردم.
خيلي دير.
با تشكر از آژند عزيز





........................................................................................
< br> Sunday, April 27, 2003

٭ راستي اين بلاگ رول رو هر كاري مي كنم ترتيب الفبا حاليش نميشه.
يعني انگار يه خورده مي شه و يه خورده نميشه.
تازه اين بلاگ رول خيلي هم خسيس شده و با سرويس مجانيش فقط يه رول ميشه توش درست كرد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
كارت اعتباري
مرگ بر آمريكا
نه شرقي نه غربي
بانكداري اسلامي
......





٭ من هم بالاخره خونه دار شدم و همين روزا از بلاگر اسباب كشي ميكنم.فعلا مشغول خونه تكوني و انگولك كردن خونه جديد هستم .
با اين سرعت مورچه اي و وقت كم ، كي حاضر بشه خدا مي دونه !!
راستي من از اينجا سرويس و دومين گرفتم.
http://hosting.persiantools.com





٭ من شديدا با اين پيشنهاد موافقم.
ولي مي ترسم.
براي سلامتي او مي ترسم.
براي خودمان مي ترسم.
بايد كاري كرد.
نبايد به معامله گران دين و مملكت فرصت داد كه شرايط را براي حضور بيگانگان فراهم كنند .
راه را براي دموكراسي وارداتي بايد بست.





٭ من عباس امير انتظام را به عنوان رييس دولت انتقالي پيشنهاد مي كنم

عباس امير انتظام را همه مي شناسيم. كارنامه ي زندگي او پيش روي ماست.

او همان مرد ميانسال آراسته و خوش سيمايي است كه در پست سخنگوي دولت بازرگان در تلويزيون ظاهر ميشد. او اكنون با چهره ي در هم شكسته ي خود تاريخ 24 سال تسلط علماي اعلام و آيات عظام را در كشور ما بروشني نشان مي دهد. انسان پاك طينت و بزرگواري كه لحظه اي ميدان نبرد را ترك نكرد و با مقاومت دليرانه ي خود در برابر علما به همه ي ما درس پايمردي و رشادت و از خود گذشتگي داد.

مايلم اكنون كه بوي الرحمن جمهوري اسلامي عالم را گرفته، اين اسطوره ي مقاومت و نبرد را بعنوان رييس دولت انتقالي پس از سرنگوني نظام اسلامي پيشنهاد كنم. نميدانم ملت ما چه رژيمي را بجاي رژيم اسلامي مي خواهد، ولي مي دانم كه عباس امير انتظام آن ميهن پرست و انسان فرهيخته اي است كه پيش از رفراندم براي تعيين رژيم آينده ي كشور، صلاحيت رهبري ملت بزرگ ما را دارد.

نادر ساماني






........................................................................................
< br> Saturday, April 26, 2003

٭ يه سري به اينجا بزنيد .
من كه كفم بريد. عجب سرعتي !!!





........................................................................................
< br> Saturday, March 29, 2003

........................................................................................
< br> Friday, March 21, 2003

٭
سالی ديگر گذشت
با تمام سختی ها و تلخ و شيرين هايش
آرزوی سالی بدون تلخی و سختی شايد دست نيافتنی باشد
ولی شادی ،صلح و آرامش می تواند بدست آوردنی باشد .
تا خودمان تقديرمان را در سال جديد چگونه رقم بزنيم .
ایامتان به کام و شادی هايتان روزافزون.
این نو شدن سال بر شما مبارک





........................................................................................
< br> Wednesday, March 19, 2003

٭

29 اسفند گرامی باد






........................................................................................
< br> Saturday, March 08, 2003

........................................................................................
< br> Friday, March 07, 2003

........................................................................................
< br> Thursday, March 06, 2003

٭ آيا واقها زنگها به صدا در آمده است ؟
واقها مردم به اين زودي تجربه تلخ انقلاب را فراموش كرده اند و به پيشواز يك انقلاب ديگر خواهند رفت.
انقلاب ، انقلاب است و ديگر هيچ .
من هنوز به به اصلاح معتقدم ولي هيچ كاه هم به اين به ظاهر اصلاح طلبان چشم اميد نداشتم .
بايد كاري كرد .
فروپاشي خطرناك است ، خيلي خطرناك .
بي تفاوتي از آن هم خطرناك تر است ، خيلي خطرناكتر.
اين نسخه مبارزين خارج نشين دواي درد ما نيست .
سناريو همان ساريوي 57 است ، بايد مراقب بود .
تو گويي اين دام خيال تكرار دارد.
چشم اميد از ديگران را بايد بست ، اين ماييم كه بايد سايه آرامش خود باشيم .
حتما راهي هست .
..
...





٭ اي بابا اين بلاگر پاك مشنگ شده!!!





٭ چه دانم ها بسيارست ، ليكن من نمي دانم
كه خوردم از دهان بندي در دريا كفي افيون





........................................................................................
< br> Wednesday, March 05, 2003

........................................................................................
< br> Sunday, March 02, 2003

٭ گــوارا بــاد ...

مردم روشنفکر و سياستدان تهراني !
گوارا باد بر شما پيروزی انحصارطلبان راستگرا در انتخابات شوراي شهرتان !
گوارا باد بر شما آغاز يک دوره خفقان و اختناق جديد در تاريخ زندگيتان !
گوارا باد بر شما پيروی از سياستهای ضيا آتابای اين شومن سابق و اين سياستمدار! جديد !
وگوارا باد بر او و امثال او راحتي و آرامش در آن سر دنيا !
وگوارا باد بر شما فرود چماقهای انصار انحصار بر سر و دستتان !
وگوارا باد بر انحصار طلبان تعداد کم آرای انتخابات که البته برای ايشان هرگز اهميتی نداشته!
ای مردم تهران ، انقلاب کنيد ، تلفات بدهيد ، کشته شويد ، نعش فرزندانتان را از درياهای خون بردست گيريد ،
چرا که سياستگران شما در آن سر دنيا علاقمندند نظام حکومتي خودکامه هيچ گاه از بين نرود ،
بجای اصلاح يک نظام خودکامه به دموکرات ، خودکامه ای را جايگزين خودکامه ديگر سازيد.
آرزو دارم روزگاری شما مردم بجای پيروی از سياست بی توجهی به تعيين سرنوشتتان با شرکت در هر انتخاباتی ،
سرنوشت خود را آن گونه رقم زنيد که اگر امکان انتخاب مطلوب فراهم نشد لااقل امکان انتخاب نامطلوب مصلوب گردد.

توحيد






........................................................................................
< br> Thursday, February 27, 2003

٭ 1- حتما رای بدین
2- به نظر من که باید به لیست نهضت آزادی رای داد.
با کلیک روی عکس زیر کاندیداهای نهضت آزادی رو می تونين ببينين و اینجا هم مشخصات بیشتری ازشون نوشته.





........................................................................................
< br> Tuesday, February 18, 2003

٭ کسی می دونه برنامه دولت محبوب و اصلاح طلب !! برای مصرف سه میلیاردلار درآمد سالانه پارس جنوبی چیست ؟؟
با یه حساب سرانگشتی میشه فهمید که .....
نه بابا هیچی نمیشه فهمید.





........................................................................................
< br> Saturday, February 08, 2003

٭ نمي دونم چرا نظرخواهي به هم ريخت.
فكر كنم يا به همه پرسي حسوديش شده و يا حرمت بزرگتر نگه داشته وعرض اندام نمي كنه





........................................................................................
< br> Sunday, February 02, 2003

٭ يعني تو اين همه هنرمند زيبا سازي شهري و ... هيچكي نميفهمه پرچم ايران رنگهاش افقي مي باشد نه عمودي يا مورب.
به نظر من كه اين يك توهين به پرچم و مملكت است .
شما هم اگر در تهران زندگي ميكنيد حتما اين پرچمها و دكورهاي احمقانه و توهين آميز را در حاشيه اتوبانها و زير پلها ديده ايد.





........................................................................................
< br> Friday, January 17, 2003

........................................................................................
< br> Friday, January 03, 2003

٭ من همین اطرافم
ولی فکر کنم کمی گم شده ام
بايد بازم بگردم ، حتما پيدا می شم
يعنی نمی دونم اگه پیدا نشم چی ميشه؟؟؟





........................................................................................
< br> Sunday, December 15, 2002

٭ سيندرلا
؟؟؟؟؟؟
فيلمش رو گفتما





........................................................................................
< br> Saturday, December 14, 2002

........................................................................................
< br> Friday, December 13, 2002

٭ امان از اين دوره های آموزشی فشرده





........................................................................................
< br> Tuesday, December 10, 2002

........................................................................................
< br> Saturday, December 07, 2002

........................................................................................
< br> Friday, December 06, 2002

٭ تولد يک سالگی
یک سال پيش در چنين روزی وسوسه نوشتن بر وسوسه خواندن در من غلبه پيدا کرد و پس از حدود يک ماه کلنجار رفتن با خود شروع کردم به نوشتن .
یاد آن روزها ی اول به خير، جای آن دوستانی که آن روزها بودند و می نوشتند و امروز در گوشه ای ديگر ما را به تماشا نشسته اند خالی است
روزی که شروع به نوشتن کردم هيچ ايده ای از يک سال بعد نداشتم و امروز که که يک سال پيش خود را به تماشا نشسته ام از لابه لای نوشته هايم گذر يک سال عمرم را می بينم ، شش ماه اول عمر وبلاگم به نوعی اوج نوشتنم بود و وقت زيادی صرف نوشتن می کردم و در شش ماه دوم سير نزولی نوشتن شروع شد فکر کنم که منحنی سينوسی آئينه ای باشد از درگيريهای فکری من ، و اميدوارم که منحنی سوم سيری صعودی داشته باشد البته اين فراز نشيب سال گذشته رابطه ای مستقیم با گرفتاريهای شغلی و مشکلات دانشجويی داشت . فعلا چند وقتی می شود که دانشجو نيستم ولی بنا به تغييراتی که دوستان برای من ترقی مهمی می دانند و من چيزی جز گرفتاری نمی دانمش مسئوليتم در شرکت چند برابر شده است ، ولی بازهم خواهم نوشت هر چند کوتاه و کم . چرا که با افرادی در اين وادی آشنا شدم که مطمئنم جز اين دنيای مجازی جای ديگری توان پيدا کردنشان را نداشتم. و داشتن اين دوستان برای من يک دلگرمی شده است ، هر چند که هيچ گاه شانس ديدنی در ميان نبوده است .
خلاصه اينکه يک سال گذشت





........................................................................................
< br> Thursday, December 05, 2002

٭ خیلیه ها
انگار سالی يه دفعه اين جناب ماه گم ميشه.
لعنت به هر چی علم و زنده باد تحجر !!!





٭ بالاخره موفق به ديدن فيلم دايره جعفر خان پناهی شدم.
طبيعی است که اين قوم متحجر و زن ستيز اجازه اکرانش را ندهند .





........................................................................................
< br> Tuesday, December 03, 2002

٭ من از دست اين بلاگر دارم ديوونه می شم





........................................................................................
< br> Friday, November 29, 2002

........................................................................................
< br> Thursday, November 28, 2002

٭ زير باران بايد رفت .
به سرعت هم بايد رفت که وقت بس ناجوانمردانه تنگ است





........................................................................................
< br> Monday, November 25, 2002

٭ يقين ابن ملجم آندم يا علی گفت





........................................................................................
< br> Saturday, November 23, 2002

٭
برای نويد و شبح عزيزبه بهانه آهنگ و شعر زيبا یشان







........................................................................................
< br> Thursday, November 21, 2002

........................................................................................
< br> Tuesday, November 19, 2002

٭
يلي بود آن سرور ارجمند
نماد حماسه ، ستون سهند

به بالا همانند سهراب گرد
ز پيكار مي گفت و پا مي فشرد

كه بايد برانداخت بيخ بدي
سراپا همه فره ايزدي

دليري همه عمر ايران پرست
درفش گرانقدر ايران به دست

چو كوهي گران بود در سنگرش
كه در راه ايران چه ارزد سرش

دريغا ، دريغا ، دريغا ، دريغ
كه اهريمنان بركشيدند تيغ

به مأواي آن يل شبيخون زدند
به نامردمي دشنه در خون زدند

سحر در گشودند از آن قتلگاه
به خون غرقه ديدند خورشيد و ماه

مشبك تن از خنجر كين شده
تن همسرش دشنه آجين شده

كجا مي توان برد اين درد را
ستمكاري ناجوانمرد را

بگير اي جوان جاي سرو سهي
كه سنگر نبايد بماند تهي

درفش سرافراز را برفراز
كه تا جاودان باد در اهتزاز

آذرماه ١٣٧٧


عکس بزرگتر اينجاست
و يه سايت ديدنی هم اینجا ست





٭ خواندن کتاب همنوايی شبانه ارکستر چوبها شديدا توصيه می شود
توضيحات اضافی در اسرع وقت درج می شود





........................................................................................
< br> Friday, November 15, 2002

٭ اين فصل آخر بد جوری حال ما را گرفت





........................................................................................
< br> Wednesday, November 13, 2002

٭ من دو روز رفته بودم جنوب و اين طرفا نبودم. بگذريم که قبلش هم کم پيدا بودم.
خلاصه اينکه سه روزی می شد به اينجا سر نزده بودم و تو اين سه روز حدود شصت نفر به اينجا سر زدن ولی فقط رد پای يه نفر مونده بود.
....
.....
......
همين ديگه.!!!!!






........................................................................................
< br> Sunday, November 10, 2002

٭ من با مسابقه بين وبلاگها موافق نيستم .
چون وبلاگ گوشه خلوتی برای من است و من به خود اجازه نمی دهم خلوت کسی را به مسابقه بگذارم.
چون وبلاگ جام جمی ايست که هر يک از ما از ظن خويش يار آن شده ايم و اين ميدان را راهی به قياس نيست.
و هزاران چون ديگر در اين داستان می گنجد ...
.....
ما در وبلاگ زوايايی تاريک را روشن کرده ايم و کسی از خوشی هايش می نويسد و کسی از بخت بدش . و من نمی توانم قبول کنم که برای برنده شدن يا بايد بدختترين باشی و يا خوشبخترين .
وبلاگ گوشه ای از روح ماست که به نمايش گذاشته ايم و در جواب اين انتخاب شايد بتوان گفت :
عيب نقاش می کنی ، هشدار.
دوستان اين قبيل مسابقات وبلاگ ها و نوشته های ما را داور پسند خواهد کرد و دور باد آن روزی که برای بازنده کردن دوستانمان بنويسيم.





........................................................................................
< br> Thursday, November 07, 2002

........................................................................................
< br> Monday, November 04, 2002

٭ و اما امروز
بالاخره من از پايان نامه فوق ليسانسم دفاع کردم.
تمام شد.







........................................................................................
< br> Sunday, November 03, 2002

........................................................................................
< br> Thursday, October 31, 2002

........................................................................................
< br> Tuesday, October 29, 2002

٭ دردم از يار است و درمان نيز هم





........................................................................................
< br> Thursday, October 17, 2002

٭ من هستم
ولی
یه کم خستم





........................................................................................
< br> Thursday, October 10, 2002

٭ درديست درد مردن
کان را دوا نباشد





........................................................................................
< br> Wednesday, October 09, 2002

٭ يه دوست ناشناس اين لينک رو بدون حتی يک کلمه توضيح برام فرستاده. من که کلی حال کردم نمی دونم میدونسته من خوشم میاد یا همين طوری واسه همه فرستاده





........................................................................................
< br> Friday, September 27, 2002

٭ امروز دقیقا از لحظه ای که از خواب بيدار شدم به اينترنت وصلم و مشغول وبگردی و وبلاگ خونی هستم یه چيزی حدود شش ساعت راستی دم باهر نت هم گرم که یه نفس وصله .
در ضمن اگر کسی اطالاعاتی از موضوعات مطرح برای دوره دکتری در آمریکا و دانشگاه های خوب اونجا داره به من بگه خوشحال می شم. البته در مورد رشته مهندسی عمران - محیط زیست !!!






........................................................................................
< br> Wednesday, September 25, 2002

........................................................................................
< br> Tuesday, September 24, 2002

........................................................................................
< br> Monday, September 23, 2002

٭ من يادم هست که يه نوشته ناقص دارم ها
ولی کمی وقت کم دارم
کمی





........................................................................................
< br> Sunday, September 22, 2002

٭ سخته
بعد از بيست و دوسال مداوم اولين پاييزیه که با نيمکت چوبی و گچ و تخته و وايت برد ! شروع نميشه.
من اول مهر رو برای بچه مدرسه ای بودن دوست دارم و الان احساس بدی دارم که اول مهر امسال برای من شروع چيز جديدی نيست. ولي احتمالش زياده که تا سال ديگه دوباره برگردم پشت نيمکت چوبی. دوباره شرارت هايی که فقط تو کلاس درس و راهرو دانشکده و مدرسه حال می ده رو شروع کنم.
مگه زوره بابا من هنوز بزرگ نشدم.
من عاشق دانشجو بودنم.
حتی امتحان رو با تموم دلشوره هاش دوست دارم.
می ميرم برای بی خوابی های شب تحويل پروژه!!!
نکنه زود بزرگ شده باشم و ديگه فرصتی نباشه.
نه
نه
چند سالی هنوز فرصت دارم. بايد زودتر دست به کار شم .





........................................................................................
< br> Saturday, September 21, 2002

........................................................................................
< br> Sunday, September 15, 2002

٭ خيلی سخته بخوای سه تا از نوشته هات رو انتخاب کنی که تازه سياسی هم نباشند . فقط هم تا فردا فرصت داشته باشی.
ولی مرور آرشيو برام خيلی لذت بخشه گاهی آدم حال می کنه برگرده به گذشته.
راستی آرشيو زندگيمون کجاست.؟؟؟؟؟





........................................................................................
< br> Friday, September 13, 2002

٭ اگر از عليرضا عصار و مخصوصا آهنگ خيابان خوابهای اون خوشتون مياد يه سری به اينجا بزنين
البته اگه تا حالا تو گويا نيوز نديدينش





........................................................................................
< br> Wednesday, September 11, 2002

٭ ياد پدر طالقانی گرامی باد و روحش شاد.
خوشا به حالش که رفت و نديد آنچه ما ديديم و کشيديم .
آنچه بر ما گذشت در پس پرده آن مدينه النبی که پدر باور داشت.
راهش پاينده باد .

فردا در حسينه ارشاد دوستدارانش گرد هم خواهند بود.






........................................................................................
< br> Monday, September 09, 2002

٭ يک سال پيش در چنين روزی بود که احمد شاه مسعود ترور شد.
اين روزها که همه دارن به اُسطوره سازی و اسطوره کشی می پردازند حرف از اسطوره بودن احمد شاه مسعود زدن يه جورايیه.
ولی برای من احمد شاه مسعود يک قهرمان بوده . است و خواهد بود .
يه مطلبی هم راجع به اون نوشته بودم که ظاهرا گمش کردم . شايدم شرکت جا گذاشته باشمش. ولی سعی می کنم دوباره بنويسمش.
اين روزها در وبلاگ دوستان اونقدر راجع به قهرمان و قهرمان بازی و اين حرفها خوندم که می ترسم منم چيزی بنويسم
ولی بايد نوشت .
هر چند که .............






........................................................................................
< br> Friday, September 06, 2002

٭ من مثل هميشه گرفتار يه کار دقيقه نودی شدم
ولی حتما می نويسم .
شايدم همين امشب





........................................................................................
< br> Saturday, August 31, 2002

٭ هيس رفت.
اگه تا حالا نفهميدين چرا رفت، برين اينجا بخونين.






........................................................................................
< br> Wednesday, August 28, 2002

٭ بخش دوم
بخش اول اين مطلب را در روز Friday, August 23, 2002 تحت عنوان زير نوشتم
من متعلق به کدام نسل هستم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ .
نسل اول ، دوم ، سوم و یا نسل سوخته.

و باز هم تکرار می کنم که :
در اين نوشتار به دنبال هويت گم شده خود و همسالانم می باشم .
حدس می زنم نوشتاری طولانی خواهد شد و چه بسا مروری باشد از روزگار انقلاب تا به امروزکه توجه به گرفتاری های روزمره در چند بخش تکميلش خواهم کرد.
مطمئنا نظرات و راهنمايی های شما دوست عزيز چراغی خواهد بود در اين راه تاريک.


و اما ادامه ...
در اين ايام بود که جنگ شروع شد و اين روزها مقارن بود با بلوغ سنی نسل دوم انقلاب .
آنان که روزگار خون و آتش انقلاب را درخاطرات پانزده سالگی خود داشتند و امروز عرصه ای به نام جنگ و شهادت پيش رو داشتند برای يافتن گمگشته خود.
اين نسل به سرعتی معجزا آسا به دونيم تقسيم شد که از منظر ايدئولوژيکی روبروی هم صف کشيدند. گروهی مشتاقانه راهی جبهه های جنگ شد و ارزشهای گمشده اش را در فتح المبين ها جستجو کرد و اوج لذتش وقتی بود که حاج صادق ها برايش از کربلا می خواندند. و گروه دوم زحمت هجرتی سخت از راه های صعب العبور را به جان خريد ، چرا کعبه آمالش را در کشورهايی دوردست با روزهايی طولانی می ديد . کشور هايی که از فرصت استفاده کرده بودند تا نرخ منفی رشد جمعيتشان را جبران کنند . اين گروه درسر سودای آرامش و زندگی بدون جنگ را داشت ولی در عمل گرفتار کمپ های پناهندگی اروپا شد.
برادران از جنگ برگشته ، دوستان خارج رفته را متهم به وطن فروشی می کردند و هنوز هم می کنند و برادران خارج نشين نيز دوستان از جنگ برگشته را دژخيم رژيم می پندارند و فرصت طلب. و هر دو غافلند از اينکه او که به خارج گريخت حق داشت ، چرا که در جستجوی آرامش بود و از خون گريزان و آنان نيز که آرش وار جانشان را در تير کردند مردان بزرگی بودند هر چند که سنشان کم بود و چه بسا نو جوانانی در بينشان بود که هيچ گاه فرصت نکردند رويش جوانه های مردانگی را در صورت خود ببينند.
جوانان نسل دوم طيف بزرگی از جامعه آن روز را تشکيل می داد که شايد خوشبخت ترينشان آنانی بودند که شهادت را ارزش می دانستند و جاودانه شدند و همچنين معدود پناهندگانی که سالهای سخت پناهندگی را تحمل کردند و اين روزها اندک اميدی به دوران پيری خود دارند.
اين نسل امروز دهه سی سالگی را طی کرده و در سنين میانه سی تا چهل ايستاده است .و شايد تنها دلمشغولی آنان تربيت فرزندانشان باشد و مهمترين دلهره آنان نيز آينده همين فرزندان است و چه بسا اين روزها مشغول محک زدن توانايی های خود هستند برای آغاز يک مهاجرت دير هنگام به اميد فردايی بهتر برای فرزندانشان .
و اما نسل سوم انقلاب ...........
....................
ادامه دارد






........................................................................................
< br> Sunday, August 25, 2002

٭ کلاغه ميگه يه چند نفری به اين وبلاگ سر می زنن ولی انگار هيچ نظری ندارن.
جالبه .
مخصوصا راجع به این نوشته .
در مورد نسل اول و .......
در تاريخ 23 آگوست





........................................................................................
< br> Saturday, August 24, 2002

٭ يه سري به اينجا بزنيد
هم خانوما و هم آقايون





........................................................................................
< br> Friday, August 23, 2002

٭ عجب حسن تصادفی
دقيقا يک روز بعد از سالگرد بیست و هشتم مرداد ، پيش شماره اول نشريه منشور برادری به عنوان ارگان فدائيان اسلام به صاحب امتيازی جناب محمد مهدی عبد خدايی منتشر شد .
اين آقای عبد خدايی که با عنوان استاد خطابش می کنند کسی نيست جز همان برادر متعهدی که به جان مرحوم دکتر فاطمی سوء قصد کرده بود . و در اين شماره نيز از مرحوم دکتر فاطمی به عنوان رابط مرحوم مصدق و دربار هم يادی کرده. در ضمن ايشون در آن روزها شاگرد نجار بود و پس از سوء قصد به جان مرحوم دکتر فاطمی مفتخر به استادی شد .
در ضمن در تيتر هفته نامه و توضيحش رسما اعلام کرده اند که :
نسل جديد فدائيان اسلام بيرق مبارزه به دست گرفت.
عجب روزگاریست .







٭ من متعلق به کدام نسل هستم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ .
نسل اول ، دوم ، سوم و یا نسل سوخته.
در اين نوشتار به دنبال هويت گم شده خود و همسالانم می باشم .
حدس می زنم نوشتاری طولانی خواهد شد و چه بسا مروری باشد از روزگار انقلاب تا به امروزکه توجه به گرفتاری های روزمره در چند بخش تکميلش خواهم کرد.
مطمئنا نظرات و راهنمايی های شما دوست عزيز چراغی خواهد بود در اين راه تاريک.


انقلاب واژه ای که اين روزها با گويش و زندگی ما عجين شده و شايد ما جزء معدود جوامع انقلاب کرده ای باشيم که پس از بيست و اندی سال هنوز مرحله گذار از انقلاب را طی نکرده ايم. هنوز در جامعه ما عده ای نان انقلاب را می خورند و قومی ديگر در حسرت سر نگونی انقلاب . گروهی به آتش و شور انقلاب و ارزشهايش زنده اند و گروهی ديگر با حسرت و نفرت از انقلابی که کردند و عمری که نا باورانه باطل شد.
از واژه هايی که با انقلاب عجين شد همين اصطلاح نسل اول و دوم و سوم انقلاب است .
اما
من و نسل من کجای اين انقلاب ايستاده ايم و کدامين جامعه شناس و مردم شناس اين نسل بندی را کاليبره کرده است. شايد در مملکتی که همه چيز بوی گند سياست می دهد اين نسل بندی هم کار سياست مداران باشد.
وه که چه سياست مدارانی داريم . همه عالم به همه علوم عالم.!!
به باور جامعه نسل اول نسلی است که انقلاب کرد. و يا به قول اکثرشان خودشان ، آن روزها جو زده بودند نمی دانستند که چه می کنند . نسلی که در سالهای نزديک انقلاب در بينشان جوانان هجده ساله ديده می شد و سقف سنشان به چهل سالگی نمی رسيد.
و چه جالب که انگار واقعا چهل سالگی آستانه محافظه کاريست وازاستثنا ها که بگذريم، پنجاه سالگان را با انقلابی گری و تغييراتی اين چنينينی کاری نيست.
اين نسل نسلی بود که در مکتب طالقانی و بازرگان و شريعتی مبارزه و ايدئولوژی را آموخت و کم نبودند افرادی از اين نسل که نمازشان را رو به احمد آباد می خواندند و شايد وقتی که اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو.
طيف ديگر اين نسل را مبارزانی تشکيل می دادند که کار تشکيلاتی را از همسايه شمالی آموخته بودند و نمازشان را رو به کشور شوراها می خواندند و به جرات می توان گفت که وارثان قديمی ترين حزب سِياسی کشوربودند.و بسياری از دولت مردان حزب های اسلامی و دولتهای نخستين جمهوری اسلامی وامدار تجربيات حزبی و تشکيلاتی آنان بودند و هستند . کسانی که امروزه بر انديشه ای که آنان از مارکس و لنين آموخته بودند و در قالبهای ايرانی پسندش به جامعه ارائه کردند، بر چسب اسلامی زدند و خود را چپ اسلامی می نامند.
نمی دانم چرا ولی واژه چپ اسلامی برای من همانقدر نامانوس است که شاهزاده سرخ غريب بود. چه می دانم در ملتی که از دامان شاهزاده عبدالحسين خان فرمانفرمائيان ، مظهر اشرافيت و تجدد ، شاهزاده سرخ قرن معاصر شاهزاده خانوم مريم فرمانفرمائيان همسر دبير کل آينده حزب طرفدار کارگران و دشمن فئودالان و اشرافيت می شود و گوی مبارزه با اشرافيت را از شوهر خود نيز می ربايد ديگر چپ اسلامی که نبايد عجيب باشد. بگذريم که پایه گذار حزب کمونيست در ايران نيز شاهزاده ای ديگر از خاندان اصيل اشرافيت ، اسکندر ميرزا بود . ولی او دام را باور نداشت و در حسرت هم آغوشی با همسايگان شمالی نبود .
خدايش بيامرزاد، بزرگمردی بود از تبار آزادگان و ميهن پرستان.
بماند که قومی نيز اسلام را چپ ترين ايدئولوژی موجود می دانند و قهر آميز ترين نوع آن . چرا که آنرا دين پا برهنگان می شناسند و عدل مولا علی را فقط در شمشير و آهم داغ ديده اند و شيعه را همواره سرخ پنداشته اند، سرخی از تبار خون و صد حيف که سرخی عشق را نمی شناسند و آزادگی را در سرخی نديدند و شهادت را سراپا خون و خشم پنداشته اند.
از بين اين آشفته بازار بود که نسل آول انقلاب شکل گرفت و از دل همين ايدئولوژی های سرخ و سياه بود که عده ای اسلحه را ابزار مبارزه برگزيدند و قومی ديگر مباحثه و مذاکره را. و در عمل اين دو همچون دو بازوی قيچی عمل کردند و انقلاب پيروز شد و آن دسته از قوم مذاکره که پشتوانه مبارزات ملی را داشتند و افتخار تلمذ در آستان پير احمد آبادرا هزِنه پيروزی کرده بودند به قدرت راه يِافتند و متفکرانه و دلسوزانه مشغول گذر از دوران انقلاب به ثبات بودند. که وامداران همسايه شمالی و کاهنان در حسرت قدرت از شور جوانی مبارزان مسلح سوء استفاده کردند و ناجوانمردانه آخرين نسل از دولتمردان موجه و محبوب را منزوی کردند.
اين روزها بود که پس لرزه های انقلاب خود را نشان داد و شور جوانی مبارزان مسلح دوران قبل از انقلاب بايد خاموش می شد. و هزينه اين خاموشی خون جوانترين افراد نسل اول انقلاب و نوجوانی که چند سال بعد بايد پيشرو نسل دوم بودند،بود که توسط عدا ای مهاجرين به پايتخت و قدرت به جنگی داخلی فرا خوانده شده بودند، همان جوانانی که از تصفيه حسابهای خونين درون سازمانی خود جان سالم بدر برده بودند. واندک زمانی بعد از آن بود که دوباره تشکيلات چپ غير اسلامی مطرود شد و رهبرانش زندانی و منزوی و یا مشغول اعترافات تلويزيونی شدند.
اين گونه بود که کم کمک خيل عظيمی از نسل اول سرخورده شد، کنج عزلت گزيدند و يا طی يک کوچ اجباری اين روزها در حسرت ديدار ايران در گوشه ای از دنيا روزهای عمر را می شمرند.
در اين ايام بود که جنگ شروع شد و اين روزها مقارن بود با بلوغ سنی نسل دوم انقلاب .
.....
ادامه دارد.






٭ اين ليست دوستان نمی دونم چرا دائم ادا در مياره





........................................................................................
< br> Thursday, August 22, 2002

٭ نظر خواهی
يکی نيست بگه آخه پسر جون ، خیلی مرتب و منظم و درست و حسابی می نويسی که حالا بساط نظر خواهی هم راه انداختی.
ولی ....
ولی نداره که .
اصلا هيچی.





٭ این لیست دوستان شديدا احتياج به باز نگری داره
چند تايی جا افتادن که بايد حتما درستش کنم





........................................................................................
< br> Wednesday, August 21, 2002

٭ کم کم دارم يه دستی به سر و کله اين وبلاگ می زنم.اونم با سواد ناقصم.





........................................................................................
< br> Tuesday, August 20, 2002

٭ اوهوم
كسي مي دونه چرا اين ليست مثل آدم به ترتيب الفبا نميشه.
آخرش خراب شده.
ممممممممممم





........................................................................................
< br> Monday, August 19, 2002

٭ همين الان فهميدم يكي از دوستهاي خيلي نزديكم سكته مغزي كرده.
يه لخته خون تو قسمت بينايي مغزش گير كرده.
فقط بيست و هشت سالشه.
بيست و هشت.
طفلك زنش داره ديوونه ميشه.
خدايا كمك كن.
كمك كن.
فقط همين يك بارخدا كنه خدا وبلاگ منو بخونه.
خدا.
خدا.





٭ امروز بيست و هشتم مرداده
كاشكي يادمون نمي رفت.
كاشكي مجبورمون نمي كردن كه فراموشش كنيم.
كاشكي بلد بوديم از تاريخ چيز ياد بگيريم.
كاشكي فرق رجال ميهن پرست و خائن رو خوب مي دونستيم.
كاشكي بتونيم تاريخ رو درست براي خواهر و برادراي كوچكترمون نقل كنيم.
كاشكي...
كاشكي...
كاشكي...
كاشكي فرصت داشتم يه چيزايي راجع به بيست و هشت مرداد بنويسم.
خدايا
روح مرحوم دكتر مصدق را شاد نگه دار.
راهش را پاينده نگه دار.
يا حق





٭ جاي همگي خالي
كلي خوش گذشت .
ده روز بي خبري از دنيا و كار .
ده روز استراحت البته با اندكي چاشني خريد.






........................................................................................
< br> Tuesday, August 06, 2002

٭ من وقتي شروع كردم به نوشتن مطلب قبلي مي خواستم بنوسيم ده روز داريم مي ريم جنوب تركيه ، در سواحل مديترانه برقصيم وشنا كنيم و ....... .
پس نامنظم تر خواهم نوشت. ( يعني از اين نامنظم تر هم مگه ميشه )
اگه خدا بخواد بعد از اين سفر تصميم گرفتم ديگه مثل آدم زندگي كنم . در ضمن فكر كنم مرتب نوشتن هم يه جنبه از مثل آدم زندگي كردنه. خدا كنه دوباره خيلي گرفتار نشم .
مي ترسم قول بدم و نشه . ولي سعي مي كنم.

راستي اين ليست دوستان رو بعد از مدتي دوباره درست كردم . ولي مطمئنا تغييراتي خواهد كرد و حتما دوستاني كه از قلم افتاده اند اضافه خواهند شد.در ضمن هيچ ترتيب خاصي هم نداره و بالا و پائينش فرقي نمي كنه!!!!!تازه هر دفعه هم عوض ميشه





٭ از خستگي دارم مي ميرم.
كلي مطلب رو كاغذ نوشتم ولي فرصت تايپش رو ندارم.
عادت كردم كه به چي كه فكر ميكنم شما هام بخونين و از اينكه مدت نسبتا طولانييه كه نامنظم مي نويسم خيلي ناراحتم.
درست كه نگاه مي كنم همه زندگيم شده كار، كار، كار.
هر روز تا ساعت هفت و هشت شب شركتم . خونم كه ميام تا ساعت يك و دو مشغول كار كردنم.
( عجب چيز كثيفيه اين پول بد مصب!!!-عجب سيستم بدي داره اين مملكت!!!!!)
كم كم دارم ميبرم .
بد اخلاق شدم.
حوصله مهموني ندارم.
رفت و آمد هامون كم شده.
دوستام همه گم شدن نه شايد من گم شدم . شايدم اونا فرار كردند.
هفته اي يه دفعه به زور يه سري به سري به پدر و مادرم ميزنم .
بگذريم كه دير گاهيست كه متهمم كه شريك زندگي و همسفر روزهاي جواني و عاشقيم روهم فراموش كردم . ولي خود مي دانم و مي دانم كه او هم مي داند چنين نيست .
هنوزم بهترين دوستم اونيه كه باهاش ازدواج كردم . خيلي خوبه كه همسفر آدم تو زندگي دوستش باشه . چرا كه زن و شوهرا خيلي وقتا تو سفر زندگي جا مي زنن ولي دوتا دوست نه. شايد هرگز.
حس مي كنم زندگيم شده مونيتور.
همه چيز رو مي خوام از پشت اين شيشه اين پيدا كنم.
كم كم دارم مي ترسم.
نمي دونم از چي .
اصلا مي ترسم كه بفهمم از چي مي ترسم .
ولي ازتغيير هيچ وقت نترسيدم . نمي دونم چرا شايد چون از تعصب متنفرم تغيير را زود مي پذيرم . چرا كه همواره تعصب را بزرگترين دشمن رشد وتعالي پنداشته ام و تغيير را در اولين پله كمال شناختم. راستش همون قدر كه از تعصب متنفرم از تغيير خوشم مياد.
تصميم گرفتم خيلي چيزا رو تو زندگيم به هم بزنم . شايد خيلي روابط رو حتي . نمي دونم شايد احتياج به دوست جديد دارم . آدماي جديد با طرز فكر هاي قشنگ و جديد. من دورو برم كلي آدمه ولي خيلي سخته كه با هيچ كدومشون براي حتي دوساعت حرف زدن موضوع مشترك ندارم!!

ولي من ميخوام همه چيز رو به هم بزنم .
من هر چند سال يه دفعه مسير زندگيم عوض شده ، اين دفعه مي خوام خودم عوضش كنم .
بايد جنبيد.
يا حق.






........................................................................................
< br> Friday, August 02, 2002

٭ لطفاً اين خبر را در وبلاگ خود منعكس كنيد!!
**************************************

با عرض سلام خدمت همگي شما عزيزان:


از روز چهارشنبه 16 مرداد، هر هفته چهارشنبه ها، محك و بقيه خيريه هاي ديگر براي اولين بار در كنار هم بازار خواهند داشت.


1- از شما دوستان تقاضا ميكنيم كه براي اين برنامه تبليغ كنيد (زمان و مكان در پايان ذكر خواهد شد).
2- جهت فروش، احتياج به آثار هنري داريم. از دوستان علاقمند درخواست ميشود كه جهت تحويل آثار خود به آدرس yassdooneh@yahoo.com ميل ارسال كرده و آمادگي خود را اعلام كنند.
3- هر دو هفته يكبار، كافي شاپ + موزيك + نمايش زنده با محك خواهد بود. موزيك پاپ ممنوع بوده و اگر موسيقي بدون كلام يا سنتي سراغ داريدخيلي سريع به ما از طريق آدرس ياد شده خبر دهيد.
4- از آنجاييكه برنامه حداقل به مدت دو ماه اجرا خواهد شد و حداقل هشت هفته بازار داريم كليه عزيزاني كه مايل به شركت در بازار هستند و عضو گروه جوانان ميباشند!!! از طريق آدرس ياد شده يا مراجعه به محك اسم خود را بدهند تا در برنامه آنان استفاده شود (لازم به ذكر است كه هر هفته فقط 10 نفر نيرو لازم داريم كه اگر داوطلبين بيشتر از اين تعداد بودند به صورت دوره اي همه در اين برنامه شركت ميكنند).


+ اگر عضو جوانان محك نيستيد به محك مراجعه كنيد. همه روزه يكي از اعضاي شوراي جوانان پاسخگوي شما خواهد بود. شرايط عضويت در گروه جوانان: عضويت در محك + عضوهاي بين 18 تا 30 سال!


+ برنامه در فضاي باز اجرا ميشود.


مكان: بالاتر از پارك نياوران، نگارخانه جهان نما
زمان: هر چهارشنبه از ساعت 5 بعد از ظهر تا 11 شب. از تاريخ 16 مرداد
به اميد ديدار
شوراي جوانان محك






........................................................................................
< br> Monday, July 29, 2002

٭ ارتفاع پست
زاويه ای ديگر از ايران اسلامی .
ديالوگ های جالب .
بازی های خوب و نه چندان دلچسب بقيه و خوب و جالب ليلا حاتمی.






٭ مطلب قبلی کاملا نتيجه يک درگيری درونی بود و موضوعی که به قصد نوشتنش شروع به نواختن دگمه های کيبورد کردم مقوله ای از جنس ديگر بود و خود نيز نفهميدم که اين نوشتار زاده کدامین ، من، است.و یا من متعلق به کدامين تفکرم .
؟؟





٭
اين روزها بد جوری دوباره همه مسئولان لشگری و کشوری کار و زندگيشون رو ول کردن وافتادن دنبال رفع مشکلات نسل سوم عزيز. البته بگذرِم که بعضی از کاهنان مملکت ما نسل سوم مونث را دوستتر دارند وشب و روز به فکرعفاف وبهشت و جهنم آنها هستند مخصوصا از نوع خیابانی و بی سرپرستش!!!!!
گويی که همه بنی آدم را به زور روانه بهشت کرده اند و فقط مانده است فواحش ام القراء اسلام . و چه خنده دار روزی که پرده ها در افتد و همین دخترکان معصوم که در آرزوی لقمه نانی و یا سر سوزن اعتنايی اين جسم فنا شدنی را به گهر باقی روح خود فروخته اند. در کنار ترازوی پروردگار ببينيم و آن روز حتما اين قضاوت کنندگان عجول و دلالان دين و دنيا شرمسار خواهند بود و چه بسا در طلب شفاعتی ملتمسانه به آن چشمها نگاه خواهند کرد . خواهشی از جنس ديگر.
آخه چه قدر وقاحت می خواهد، اين همه توهين به ملت.
گويی زبان همه را بريده اند ، که صدايی از کسی بر نمی آید . شايد هم بنا به وصيت آغا محمد خوان قابلمه را شمارده اند!؟.
اين قوم دين فروش پنداشته اند تنها راه حل هميشه پاک کردن صورت مسئله است. واقعا هيچ کی پيدا نشده به اين دغل پیشگان وفروشندگان عفاف حالی کند که بابا مشکل فواحش شهر ما مشتری و مکان مناسب خالی و مسائلی نظير سقط جنين و ... نيست .
(ياد دايی جان ناپلئون به خير : به قول ناپلئون چيزی که نهايت نداره خريته خريت.)
بابا انگار اين شيادين فقط دنبال اينن که که از چه راهی می شد بيشتر اين ملت رو چاپيد. حالام ديدن اين کار تو بورسه به فکر پورسانتش افتادن.
آقايون خيرين که یه شبه احساساتتون قلمبه شد و به فکر دوزخ و برزخ دختران خيابانی شدين . اين بدبختها دردشون چيز ديگست.چرا سرتون رو تو برف کردين .
بابا به خدا همه فواحش که فاحشه زاده نشده اند که شما در فکر ساماندهی شون هستين . تا حالا شده شما آدمای شکم گنده با پيشونی های کبره بسته از فرط عبادت ( و يا سکه داغ ) که چپ و راست هيئت امنا هر قبرستونی رو تشکیل می دين . به فکرش برسه که يه مرکزی برای کارورزی و آموزش و سر پرستی دخترانی تشکيل بده که از بی فرهنگی و تعصب کور پدرانشان مجبور به فاحشه گری نشوند. چند تا حاجی شکم گنده می شناسين که خوراکش مسجد ساختن و هيئت و تکيه و امثالهم نباشه . حالا چند تا از همين آدم مسلمونای پولدار می شناسين که يک نفر فقط يک دختر بيچاره رو به سرپرستی گرفته باشه بدون اهداف پليدی نظير صيغه و ...
چرا کسی دنبال اين نيست که درد رو دوا کنه . بابا مرض رو بايد ريشه کن کرد. اگه داروخانه بسازيم که هنر نکردیم .
چه بگويم که در مملکتی که فرهنگ هم سياسی می شود ؛ ديگر سياسی شدن فاحشه گری را تعجبی نشايد.
در ضمن در اين نوشتار هيچ کجا مقصود توهين و ترحم به هيچ فاحشه و فاحشه زاده ای نبوده است .و به هيچ وجه نه قصد آب کشيدن جانمازی داشتم و نه همچنين مذمت خود فروشی را گفتن . چرا که همواره برای من انسانی که به راستی و از ته دل به خود فروشی می پردازد محترم است ونيز آن که از بد حادثه و یا اجبار به فاحشگی می پردازد محترم تر ، چرا که شايد حس می کنم من و شما می توانستيم کمکش کنيم ولی مناعت طبع او و غرور و پليدی ما سد راه شد .
بگذريم که در ذهن من کلمات رنگ ديگری دارند و صفات و پيشه ها ارزشی ديگر.
من سالهاست که چشمها را شسته ام.
يا حق







........................................................................................
< br> Sunday, July 28, 2002

٭ شبی مجنون به ليلی گفت: ای محبوب بی همتا
ترا عاشق شود پيدا ولی مجنون نخواهد شد.






........................................................................................
< br> Tuesday, July 23, 2002

٭ چند تا تيكه از اوشو عارف معاصر هندي دستم رسيد گفتم اينجا هم تايپش كنم شايد بقيه هم خوششون بياد

-- تنها زماني مي توانيد به بعد برتر زندگاني صعود كنيد كه بعد پست را پشت سر گذاشته باشيد.
-- غمگين هستي؟ پس برقص چرا كه اندوه زيباست ، همچو گلي خاموش كه در نهادت شكوفا شده است. تو در واقع انرژي موجود در اندوه را دگرگون كرده اي، اين كار يعني كيميا گري ، تبديل فلزي پست به فلزي برتر همچون طلا.
-- هيچ باش . در هيچ بودن است كه به كل مي رسي، اگر خود را كسي بپنداري، راه را گم مي كني، اگر خود را هيچ بپنداري به مقصد ميرسي
-- هر رخدادي را جشن بگير، اگر غمگين هستي اندوه خود را جشن بگير. سعي كن، يك بارسعي كن و خواهي ديد كه مي تواني.
-- تو مي تواني تجلي شكوفايي شعور، خودآگاهي و وجدان انساني باشي ، يا همچون يك آدم ماشيني، بدون اراده و اختيار.
-- اگر اندوه خود را به جشن تبديل كني آنگاه خواهي توانست از مرگ خود نيز حياتي دوباره بيافريني پس تا وقت هست اين هنر را فرا بگير.






٭ نان
عشق
و موتور هزار
.....
يه فيلم كمدي ديدني.
برعكس اسمش ارزش ديدن داشت . البته به شرطي كه بخواين يه فيلم كمدي ببينين و كمي هم بخندين . و توقع آن چناني هم از همه چيز نداشته باشين.







........................................................................................
< br> Monday, July 22, 2002

٭ نمي دونم كي اين يخه مي خواد آب شه .
كم كم داره زندگي منو هم به هم مي زنه.
خدايا چرا؟
چرا؟
چرا؟






٭ ديشب با كلي از دوستان رفتيم پيست كارتينگ ( ماشين هاي تمريني فرمول 1 ) استاديم آزادي . كلي رانندگي كرديم و حسابي هم احساس قهرماني بهمون دست داده بود . مخصوصا بعد از يه تصادف حسابي كه با يكي از رفقا كرديم و ماشين اون نسبتا از كار افتاد!!! و منم هنوز گردن و كمرم درد مي كنه !!. راستي خانومها هم مي تونن اونجا رانندگي كنن. به شرط اينكه مانتو كوتاه پوشيده باشن و مواظب روسري هم باشن كه به اگزوز نخوره!! در ضمن يه حسنشم اينه كه تا ساعت يازده شب بازه و نورافكن هاي نسبتا خوبي داره.
خلاصه اگه از رانندگي تو پيست خوشتون مياد حتما امتحان كنين. ولي يادتون باشه كه اينجا ايرانه و خودتون بايد تعداد دور هايي كه مي زنين رو بشمرين وگرنه حتما مسئول پيست به ضرر شما مي شمره!!!
در ضمن از مسائل ايمني و كمك هاي اوليه هم به جز يه كاسكت خبري نيست ‏،ولي خيالتون مي تونه راحت باشه كه هر چي هم سر پيچ گاز بدين ، ماشينتون چپ نمي كنه.
اگه رفتين خوش بگذره.






........................................................................................
< br> Friday, July 19, 2002

٭ چرا
چرا
چرا
چرا
چرا
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟





........................................................................................
< br> Wednesday, July 17, 2002

٭ راستس كسي مي دونه ما چه كمكي مي تونيم به باكره كنيم.





٭
گفتگو با خدا

در روياهايم ديدم كه با خدا گفت و گو ميكنم
خدا پرسيد : پس تو مي خواهي با من گفت و گو كني ؟
من در پاسخش گفتم : اگر وقت داريد
خدا خنديد:
وقت من بي نهايت است……
در ذهنت چيست كه مي خواهي از من بپرسي؟
پرسيدم : چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟
خدا پاسخ داد : كودكي شان
اينكه آنها از كودكي شان خسته مي شوند،
عجله دارند كه بزرگ شوند،
و بعد دوباره پس از مدت ها ، آرزو مي كنند كه كودك باشند.
…..اينكه آنها سلامتي خود را از دست مي دهند تا پول به دست آورند
و بعد پولشان را از دست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را به دست آورند.
اينكه با اضطراب به آينده مي نگرند
و حال را فراموش مي كنند
و بنا بر اين نه در حال، زندگي مي كنند و نه در آينده
اينكه آنها به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نمي ميرند،
و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز زندگي نكرده اند.
دست هاي خدا دستانم را گرفت
براي مدتي سكوت كرديم
و من دو باره پرسيدم:
به عنوان يك پدر ،
مي خواهي كدام درس هاي زندگي را
فرزندانت بياموزند؟
او گفت : بياموزند كه آنها نمي توانند كسي را وادار كنند كه عاشقشان باشد،
همه ي كاري كه آنها مي توانند بكنند اين است كه
اجازه دهند كه خودشان دوست داشته باشند.
بياموزند كه درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند،
بياموزند كه فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخم هاي عميقي در قلب آنان كه دوستشان داريم، ايجاد كنيم
اما سالها طول مي كشد تا آن زخم ها را التيام بخشيم.
بياموزند ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد،
كسي است كه به كمترين ها نياز دارد.
بياموزند كه آدم هايي هستند كه آنها را دوست دارند،
فقط نمي دانند كه چگونه احساساتشان را نشان دهند
بياموزند كه دو نفر مي توانند با هم به يك نقطه نگاه كنند ،
و آن را متفاوت ببينند.
بياموزند كه كافي نيست فقط آنها ديگران را ببخشند،
بلكه آنها بايد خود را نيز ببخشند.
من با خضوع گفتم :
از شما به خاطر اين گفت و گو متشكرم.
آيا چيز ديگري هست كه دوست داريد فرزندانتان بدانند؟
خداوند لبخند زد و گفت :
فقط اينكه بدانند من اينجا هستم.
هميشه







........................................................................................
< br> Tuesday, July 09, 2002

٭ صبح كه از خونه زدم بيرون ، هوا عالي بود يه نم نم باروني هم ميامد . يه حس خوبي بود . حيفم مي اومد بيام سر كار فكر كنم هوا رو حروم كرده باشم .
ولي
ولي سه سال پيش درست در چنين صبحي چه محشر كبرايي بود . دوستاني كه بعضي هاشون رو مي شناختي و بعضي هارو نه . آدمايي كه شايد بارها دور يك ميز باهاشون نهار خورده بودي . باهم پوستر چسبونده بودين . نمايشگاه راه انداخته بودين . مجله چاپ كرده بودين. با هم شعار داده بودين و فحش خورده بودين . و هزاران هزار با هم ديگر .....
اون روز آواره بودن ، بي خونه بودن . اون روز زخم داشتند .
زخم .
زخمي كه سزاي پيروزي اونها بود . زخمي كه كين شكست بر پشت آنها زده بود. ولي باز هم آنها پيروز بودند و جاودانه.
راستي چرا هزينه هر كارو فعاليت سياسي رو ما پرداخت كرديم و باز هم بايد بپردازيم .
حيف و صد حيف كه سكوي پيروزي خيلي ها بوديم و تا آنها به بالاي سكو رسيدند انگار نه انگار كه مايي هم بوديم . انگار نه انگار كه به اعتبار امضايي كه زير دانشنامه هايمان كرده بودند . تبليغشان مي كرديم و به اعتبار روي خوش دوران معاونتي آنها بود كه مي گفتيم در اتاقشان هميشه باز است و كمك ما دانشجويان بودند و .... و چه بسيار ديگر دولت مردان و زناني كه به اعتبار يك شب سر كردن بين ما و آواره هاي كويمان امروز بر كرسي سرخ رنگ قدرت تكيه زده اند و آن پيراهن پيراهن سرخ رنگ ما را فراموش كرده اند . آيا قابل قبول است كه اين سكوت مصلحتي باشد و يا يك فراموشي بي قصد و غرض ؟؟؟؟
مبادا كه روزي هويدا شود كه بر سر آن پيراهن سرخ ومهمان شهيد ما معامله اي شده است.
مباد آن روز
مباد آن روز.
راستي صبح 18 تير سال 78 هم هوا لطيف بود ، نم نم بارون چي .
...
...
...
و اين داستان دنباله دار ، ادامه خواهد داشت .
و صد افسوس
..
..







٭ 18 تير
18 تير
18 تير
مثل اينکه اينجا همه چيز زود ميگذره.
ولی حتی اگه به ظاهر هم فراموش بشه ، می شه اميدوار بود که فراموش نشده.
آخه 16 آذر هم فراموش نشد.
وقتی سه قطره خون هست ، وقتی دانشگاه هست و کوی دانشگاه هست . پس هيچ چيز فراموش نميشه.
حتی اگه دانشگاه رو خراب کنن، حتی اگه کوی رو تبديل به گورستان عمومی شهر کنن . و هزاران حتی ديگر ....
باز ما گذرمان از آن حوالی خواهد گذشت.
و
ما خواهيم بود و برای فرزندانمان و فرزندانشان تعريف خواهيم کرد 18 تير را .
حتی اگر امروز ساکت باشيم.
..
..
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فراموشی من






........................................................................................
< br> Sunday, July 07, 2002

٭ - ديوونه
- با کی بودی
- با خودم





........................................................................................
< br> Saturday, July 06, 2002

........................................................................................
< br> Friday, July 05, 2002

٭ عصر جمعه
ما دو سه تا درخت چنار دو خونمون داريم که سالها پيش کاشته شده اند ولی نمی دونم چرا بزرگ نشده اند.
شايد از نژاد لی لی پوتی باشند! شايدم دارن يه اعتراضی می کنن ؟؟؟
چند تا شمشک و خرزهره هم دور ورشون هست .
درسته که تو کوچه هستن ولی چون وقتی من بچه بودم بابام کاشتتشون ، دوست دارم فکر کنم مال ماست.
امروز بعد از قرنی از فشار عصر جمعه هوس کردم برم يه آبی بهشون بدم . آخه عموم همسايه بالايی ماست و همه کارهای آپارتمان خانوادگی رو انجام می ده ، بنابراين انگار هميشه اونه که بايد به درختا آب بده!
خلاصه شايد امروز من پيِشدستی کردم.
حس خوبی داشتم که به درختا آب می دادم . وقتی هنوز به درجه ازدواج مفتخر نشده بودم هر روز عصر حتما می رفتم تو حياط و به دار ودرخت خونمون می رسيدم . يه آبی می دادم و سمی می زدم و ... . خلاصه کلی با درختها و گل و بلبل حال می کردم . راستی کلی هم بلبل و قناری و مرغ و عشق داشتم. ولی چون از اين قفسها متنفر بودم يه خونه بزرگ براشون تو حياط درست کرده بودم دور يه درخت بزرگ ، نمی دونم ولی فکر می کردم اونجا راحتن . حد اقل دست گربه ها بهشون نمی رسيد . شايدم راحت نبودن ، قفس قفسه ديگه ، هر چقدرم بزرگ باشه . بالاخره سقف که داره..
من چی دارم می نويسم .
خب که چی ؟؟
بابا می خواستم بگم امروز عصر رفتم دم در خونمون و به چند تا درخت آب دادم و بعد ازسه چهار ماه یه آبی هم به ماشين هميشه کثيفم زدم.
همين و بس.








٭ شايد زنده باشم
شايد يه اميدی باشه
شايد روزی انگيزه ای برای زنده ماندن پيدا شود
شايد
شايد






........................................................................................
< br> Wednesday, July 03, 2002

٭ من حس می کنم مرده ام
مرده
مرده
کاملا هم جدی می گم!
نمی دونم چرا؟
نمی دونم
نمی دونم ............





........................................................................................
< br> Monday, July 01, 2002

٭ چرا اين ملت موقع رانندگی همه با هم دعوا دارند؟
چرا همه ارث پدرشون رو از ما طلبکارند؟
چرا تو اين جنگل هيچکی به حق حودش قانع نيست؟
چرا يارو وقتی خلاف می کنه ، مزاحمت ميشه يا راهتو بند مياره ، طلب کار هم ازت هست؟
چرا
چرا
چرا
چرا
چرا
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بعدشم شاکی ميشيم بهمون بگن عقب مونده و ......
کشتيم خودمونو با فرهنگ 2500 ساله !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
واقعا بعد از 2500 سال اين شده ؟؟؟؟






........................................................................................
< br> Sunday, June 30, 2002

٭ امروز هوس کردم تو اين خونه جديدم يه چيزايی بنويسم .
ولی خودنويس و اسکنر وسوسه ام کرد اينجوری شد ( + تنبلی!!)





٭ نمی دانم شايد اين يک سفر باشد .
شايد هم يک محک!!






........................................................................................
< br> Saturday, June 29, 2002

٭ دوباره چک کردم نشد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
تو شرکت گوگل کاملا فارسی بود!!!!!!!!
يعنی چه؟؟؟؟
مگه ميشه؟؟؟؟
مممممممممممم
اووووووووو






٭ داشتم اين تو آدرس همسايه ها رو درست می کرد گفتم اين دفعه ليست جديد رو فارسی بنويسم .
از سر بی سوادی رفتم اين تو به روش ملانصرالدينی کد کلمات را پيدا کنم . ديدم به به بالاخره اين جناب
Google هم فارسی می فهمه یه راست رفت وبلاگ خودمو پيدا کرد.
فکر کنم برای جستجو در سايت های فارسی و يونی کدی خيلی خوب شده باشه !!!!
ولی برای من بی سواد نه !!!! آخه هيچ راه ديگه ای برای تبديل فونت فارسی به اون علامت های عجيب و غريب بلد نيستم.
خوشحال می شم اگه کسی راهنمايی کنه!!!








........................................................................................
< br> Friday, June 28, 2002

٭ تعصب
ظاهرا از روزی که اين اشرف مخلوقات عقلش از کار باز ماند و سلولهای خاکستری اولين قدم تحجر را طی کرد ،تعصب هم متولد شد.
بديهی است در جايی که تعقل حاکم باشد،تعصب را راهی نيست و شايد تنها عشق باشد که زورش به عقل می چربد ،که آنهم جنسش از تعصب نيست و اگر نسبتی با چيزی داشته باشد شايد حسادت باشد و نه تعصب.
بگذريم که شايد اين غيرت باشد که همزاد تعصب است و من او را متنفر ترم ( دستور زبان صفر)
متاسفانه هر چه گستره اطلاعات و اطلاع رسانی در جهان بيشتر می شود فرياد جماعت متعصب به دين هم بلند تر می شود که وا مصيبتا که دين و ايمان جوانانمان بر باد رفت . نمی دانم ، شايد اين اميد واهی است که که بيانديشيم ممکن است روزی اين مغزهای متحجر قرون وسطايی تغيير کند
بددترين و خطرناک ترين تعصب چه بسا که تعصب در دين داری و يا به عبارتی اعتقادی کور به خدا و پيغمبر است ، که مهمترين عامل دين گريزی و روزی شايد زوال دين مداری ما باشد ، چرا که در دنيای امروز تحميل هيچ چيز ممکن نيست چه تحميل خدا و شيطان و چه تحميل نيکی و بدی.
چه بسيارند دوستانی بين ما که در خانواده هايی بس متعصب و معتقد به مبانی اسلام ، آنهم از نوع به ظاهر ارزشمندش بزرگ شده اند و امروز در محافل دوستانه گوی سبقت در مصرف مشروبات و به سخره گرفتن اعتقادات و مبانی اسلام را از ديگر دوستان متهم به بی دينی ربوده اند و چه بسيار فواحشی که ............
آيا تعصب کور پدران ما هيچ ربطی به رفتار امروز ما ندارد. تعصب کور ما چی ؟؟؟
اين تعصب که امروزه انگار برای برخی مرزی با اعتقاد برايش نمانده است کم کم دارد از حوزه دين به حوزه های خود ساخته ای نظير عرف هم وارد می شود.
هيچ گاه عرف را نفهميدم و نتوانستم اعتباری برايش در کنج عقلم پيدا کنم !!!

حرف بسيار است در باب تعصب و عرف و شايد هم غيرت!!
خواهم نوشت و خواهم گفت.







........................................................................................
< br> Tuesday, June 25, 2002

٭ فکر نکنين من خودم فهميدم چه جوری ميشه متن انگلیسی رو درست نوشت ها
يِکی بهم تقلب رسوند
دمش گرم!!!





........................................................................................
< br> Monday, June 24, 2002

٭ هر كاري كردم نتونستم اين انگليسي ها رو مرتب و از چپ به راست بنويسم ؟!؟!؟!؟!؟!





٭
If one day you feel like crying ,
Call me.
I dont promise that I will make you laugh,
But I can cry with you.
------------------------------------------------------------------
If one day you want to run away.
Dont be afraid to call me.
I Dont promise to ask you to stop.
But I can run with you.
------------------------------------------------------------------
If one day you dont want to listen to anyone.
Call me.
I promise to be there for you.
And I promise to be very quiet.
------------------------------------------------------------------
But if one day you call.
And there is no answer.
Come fast to see me.
Perhaps I need you..







........................................................................................
< br> Sunday, June 23, 2002

٭ قيافه ظاهري آدم چقدر اهميت داره ؟
براي من كه اهميته زيادي نداره .
يه مدتي يه ريش و بوي بلند داشتم دوبرابره ميرزا كوچك خان .
چند وقتي يه سبيل از بنا گوش در رفته داشتم كه از پشت سر هم مي شد ديدش .
بقيه وقتها هم مشغول تركيب حالت هاي مختلف ريش و سبيل با هم بودم .
چند وقت مي شد هيچ تغييري تو ظاهرم نداده بودم .
وقتي قرار باشه هر روز با كت شلوار و كروات بري سر كار ديگه جايي براي ته ريش و اين حرفها نمي مونه .
خلاصه بنا به علاقه وافر به تغيير و تنفر بيش از حد از مرداب در يك اقدام فوق اصلاحي دو روزه كه من موهام رو با نمره 4 تراشيدم .
خوب كه چي ?:)






........................................................................................
< br> Saturday, June 22, 2002

٭ خونه تکونی
نه که دیگه وبلاگ نخونم، ولی از لينک همسايگان فعلا خبری نيست. البته يهو ديدين فردا خبری شد





٭ زلزله
زلزله
زلزله
زلزله





٭ حسين درخشان سفارش كرده در اولين فرصت يه سر به اينجا بزنيد . اولين فرصت يعني همين الان ها.





........................................................................................
< br> Thursday, June 20, 2002

٭ اونقدر ننوشتم انگار دیگه مخم يخ زده .





........................................................................................
< br> Tuesday, June 18, 2002

٭ كاغذ بي خط
ديدنش اكيدا توصيه مي شود





........................................................................................
< br> Tuesday, June 11, 2002

٭ حتما تا حالا به اين جا سر زدين . اگه نزدين ،يه سر بزنين . همه اهل وبلاگستان يه شعبه خالي اونجا زدن





........................................................................................
< br> Sunday, June 09, 2002

٭

قابل توجه اون رفقايي كه عاشق سوشي مي باشند.
اگه جايي سراغ دارين كه اينجوري سرو كنن يهو ديدين مام سوشي خور شديم اگه نميگين اين پسره چه بي حيا شده يه سر به
اينجا و
اينجا و
اينجا
بزنين
البته كمي بالاي 18 ساله ها!!





........................................................................................
< br> Friday, June 07, 2002

٭ کسی می دونه چه جوری می شه فونت فایل های pdf را عوض کرد . حتما شما هام تا حالا کلی از اين فایلها دانلود کردين که به جای کلمات پر مربع بوده !!!!
چه جوری؟؟





........................................................................................
< br> Thursday, June 06, 2002

٭ از ساعت هشت صبح تا هشت شب سر کار باشی ، شبها هم تا ساعت دو نصف شب برای کارهای عقب مونده بيدار باشی وروزهای تعطيل هم مجبور باشی يا بری سر کار يا بری بازديد از کارگاه اونوقت ديگه کی وقت می کنی وبلاگ بنويسی .






........................................................................................
< br> Tuesday, June 04, 2002

٭ روزنه هم بسته شد.
بازم حيف.
نوشته هاش عالي بود.
هر كجا هست خدايا به سلامت دارش.





٭ من زنده ام!
هر چند كه شايد اصلا مهم نباشد.





........................................................................................
< br> Monday, May 27, 2002

٭ چرا باید اینجوری بشه؟
حیف از این دوستانی که می روند
یاد از آن روزهايی که در اين شهر شيشه ای هر چه بود بوی عشق و رفاقت می داد
حيف از ....
ياد باد.....
حيف از .......
ياد باد.................
حيف از ...........................
ياد باد ..
باقی بقايتان





........................................................................................
< br> Saturday, May 25, 2002

٭ رفقا كامپيوتر يكيتون ويروس داره . خودتون خبر ندارين
چپ و راست براي من اي ميل ويروسي مي رسه .
يه سري بزنين اينجا ويروس كش mcafee رو آپديت كنين





........................................................................................
< br> Friday, May 24, 2002

٭ روزنگار قاسم خان نصرتی دوباره جاش عوض شده .اینجاست





........................................................................................
< br> Wednesday, May 22, 2002

٭ من هر چی post & publish می کنم هيچ چی تو وبلاگم اضافه نمیشه . لطفا هر کی اين نوشته ها رو می بينه به من بگه





٭ اين بلاگر ظاهرا دوباره ديوونه شده!!!!!!!!!!!1





٭ روزنگار قاسم خان نصرتی هم به این آدرس منتقل شد.





٭

با توجه به درخواست و استقبال بعضي از دوستان يه چند تايي ديگه هم از اين عكسها اضافه كردم

براي ديدن
اولي
دومي
سومي
چهارمي
پنجمي
ششمي
هفتمي
خوب معلومه ديگه روشون كليك كنيد.







........................................................................................
< br> Tuesday, May 21, 2002

٭ به نقل از قاصدک

يا ايها البلاگر

اگر صفحه‏تان باز نمي‏شود بايد اين طور عمل كنيد.
برويد در بلاگر يك متن كوتاه بنويسيد و Post and Publish كنيد تا صفحه‏تان برگردد.











٭ شبح گفته خوشحال ميشه اگه به دوستان بگيم رفته خونه جديد.
خوب دوستان آدرس شبح عوض شده .
رفته اينجا
يعني:http://www.shabah.org/weblog.html





٭


بابا نگين اينا چيه اين پسره گذاشته اين تو. اينا كه لخته لخت نيستند . اصلا مگه مهمه نوع پوشش چي باشه؟
اگه بزركترش رو دوست دارين ببينين اين جاست

يكي هم اينجاست
يكي هم اينجاست
يكي هم اينجاست
البته بازم هست ها ولي شايد لازم باشه يه خودسانسوري انجام بگيره شايدم نه!!!







٭ خانوما،آقايون چقدر گفتم اين كتاب زنان پرده نشين و نخبگان جوشن پوش رو بخونين . هر چي اين آرشيو لعنتي رو گشتم پيدا نكردم كجا راجع به اين كتاب چيز نوشتم.
حتما دوباره راجع بهش خواهم نوشت .
اين جا نوشته چه بلايي سرش آوردن اين قوم زن ستيز و دين گريز.





٭ نمي دونم خونده ميشه يا نه ؟؟





........................................................................................
< br> Sunday, May 19, 2002

٭ فکر کنم ديگه وقتش شده يه دستی به سر و کله اين وبلاگ بکشم اين آرشيو رو که اضافه کردم يه جورايی ترکيب صفحه به هم ريخته !!!!





٭ گاهی هوس می کنم نوشته های قبلی خودم رو بخونم
شايد.................





٭ کسی نويسنده اين وبلاگ رو می شناسه؟؟؟؟؟؟ به من بگه خوشحال می شم. نمی دونم چرا تو وبلاگش آدرس ای ميل ننوشته





........................................................................................
< br> Friday, May 17, 2002

٭ دنيا رو چه ديدين شايد منم پول دار شدم. راستی شما هام امتحان کنين





........................................................................................
< br> Thursday, May 16, 2002

٭ راستی اين هک کردن هم داستانيه ها ، می خواستم يه چيزايی بنويسم ولی ديدم کی حال جر و بحث داره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟





........................................................................................
< br> Wednesday, May 15, 2002

٭ شهرزاد و مردی که لب نداشت آدرس وبلاگشان را تغيير دادند.
شهرزاد گفت بنويسين منم نوشتم . حال چرا گفت و چرا عوض کردند و من چرا نوشتم ، بماند.





........................................................................................
< br> Tuesday, May 14, 2002

٭ من ديشب تو يکی از وبلاگها آدرس يه سايت ديدم که می شد از طريقش هر سايتی را دانلود کرد و آف لاين خوندش . ولی الان يادم نيست آدرسش چی بود و کجا خوندمش. لطفا هر کی می دونه به من بگه





........................................................................................
< br> Monday, May 13, 2002

٭ من عاشق سکوت شبم ، مخصوصا وقتی کلی کار عقب افتاده دارم!!!!





٭ يکی از کسانی که در من وسوسه وبلاگ نويسی را آفريد خورشيد خانوم عزيز بود با وبلاگش ، دوست داشتم بتوانم هر روز نوشته هايش را بخوانم ، چرا که هر دو سوخته يک آتشيم ، هر چند راهی که برای رهايی می پنداريم کمی متفاوت است ؛ هر چند که ...
ای کاش ....................
هيچ ،
آنقدر اين ای کاش ها زياد است که ....

هر کجا هست خدايا به سلامت دارش .





٭ راستا کسی اين آقای عليرضا شيرازی مدير شبکه پارسيک رو ميشناسه ، اسمش واسه من خيلی آشناست .





........................................................................................
< br> Saturday, May 11, 2002

٭ با همه بودن و با هيچ کس نبودن
يا
با همه باش و با هيچ کس نباش


نميدونم چرا عادت کردم يه بد و بيراهی به اين فرهنگ کهن دو هزار و پانصد ساله پوسيده بدم بعدش شروع کنم به نوشتن .
حالابماند چرا ،ولی همه می دونين که هر چی می کشيم از اين ادعای با فرهنگيمونه ، انگار کورمون کرده ، کرمون کرده لا مصب !!!
دوست خوبم در جستجوی هميشگی اش به پرسشی برخورد کرده بود که من هم کم و بيش گرفتارش بودم و هستم و شايد هم خواهم بود.
نمی دونم شايد در جامعه ای که اساسش بر پايه خيانت و دروغ استوار شده و همواره منافع فردی بر منافع جمعی مقدم است و هر کس تنها به فکر عيش و نوش خود و گذراندن دم است ديگر گريزی از رواج اين قبيل تمثيل ها نداريم
دوست من ما و پدران ما و پدران پدران ما و ..... در جامعه و فرهنگی بزرگ شده ايم که هر چه ديده ايم خيانت بود و خيانت بود و خيانت و صد البته دروغ هم که همواره همزاد خيانت بوده و است .دوست من در کوچه و برزن شهرما سگ و گربه ها و کبوتران قمری و چای هم به ما اعتماد نمی کنند تا تکه نانی و يا گوشتی از دستمان بخورند، بعد تو توقع داری دختران به پسران اعتماد کنند و پسران نيز به دختران .
دوست من فرهنگ غالب بر ما می گويد که هر زن و مردی اول بايد بر پايه سکس و سوء استفاده با هم رابطه برقرار کنند و سپس ممکن است نظر ديگری حاکم باشد . انکار نکن و منصف باش ، چند زن و مرد جوان و مسن و جا افتاده می شناسی که با عينک شک و تهمت به اطافشان نگاه نکنند ، در فرهنگ پوسيده ما هر زنی که با مردی کمی گرم سلام و عليک وحال و احوال کند، فاحشه است . مردان ما نيز هر زن را اول به چشم به خريدار نگاه می کنند و همواره به دنبال بوی خيانت می گردند . دوستان ما عادت کرديم در هزار توی روابط مردم کنکاش کنيم تا به قول خودمان يک عمل نا مشروع کشف کنيم ،آنهم بدون اينکه تعريفی از شرع بدانيم و ميزان سنجشش را بشناسيم ، شرعمان همان است که فلان روضه خوان سر قبر در گوشمان هزاران بار خوانده است و ما امروز باورمان شده است ؛ بگذريم که خدا را هم در ميان هياهوی همين دين به دنيا فروشان گم کرده ايم و باورمان هم نمی شود که آنکه ما می شناسيم نه تنها خدا نيست بلکه سايه ای هم از او نيست.
نمی دانم چرا ولی هيچ گاه انديشيده ای که اين نصايح که مادران ما به خواهران ما کرده اند و می کنند و خواهند کرد،جز بدنامی چيزی برای خواهران و مادران ما نداشته و نخواهد داشت ، حتما شنيده ای که می گويند تا نباشد چيزکی ، مردم نمی گويند چيزها .
دوست من در فرهنگی که عدم اعتماد و اطمينان حرف اول را می زند چاره ای جز اين نيست که اين گونه نصيحت شويم . شايد تنها راه چاره اش اين باشد که خود اين گونه نصيحت نکنيم و برای ساختن و غبار زدايی از اين شبه فرهنگ پوسيده همين امروز دست به کار شويم .

مطمئنا اين داستان ادامه دارد ولی من اينروزها سخت در گيرم ، هم با خودم ، هم با ..... و مثل هميشه نا تمام خواهد ماند به اميد فرصتی که هيچگاه پيدا نشده ..






........................................................................................
< br> Friday, May 10, 2002

٭ هر چه می گردم نيست.
شايد هست و من نميشناسمش





........................................................................................
< br> Tuesday, May 07, 2002

٭ شهر کتاب به مدت پنج روز پلمب بود به همان علت مسخره همشیگی : بد حجابی مشتريان
ولی خوشبختانه سه روزه که دو باره باز شده .
برای صرف قهوه و کتاب منتظر خبرتون هستم






٭ خانومها و آقايون
همه نفری يه قهوه تو کافی شاپ شهر کتاب مهمون من هستِن، اگه تعطیلش نکرده باشن .





٭ من همين الان شنيدم شهر کتاب نياوران رو تعطيل کردن .
خدا کنه شايعه باشه.
تنها جايی بود که من واقعا هوس می کنم برم و ازش لذت می برم ، هم برای کتاب ، هم قهوه و هم .......
بايد برم يه سر و گوشی آب بدم ، اينجوری نميشه





........................................................................................
< br> Friday, May 03, 2002

٭ پنجشنبه يه فرصت خوبی پيدا شد که با يه دوست خوب برم نمايشگاه کتاب با يه قرار نيم بند اين دوست صبح پنجشنبه ساعت 10 بازنگ تلفنش از خواب پاشدم و به سرعت برای ساعت 11 آماده شدم که بريم نمايشگاه تا ساعت 5 بعد از ظهر هم یه نفس مشغول گشتن تو نمايشگاه بوديم که مطابق معمول غرفه ها به تر تيب الفبا کنار هم رديف شده بودند البته به لطف درايت مسولان ما از حرف ت شروع کرديم و تا کاف رسيديم بريم بعدش هم رفـتيم سراغ الف که از خستگی داشتيم ميمرديم و تقريبا به سرعت از کنار غرفه ها گذشتيم انگار رفع مسوليت بود تو اين قسمت تنوع فوق العاده انتشارت اطلاعات و استقبال مردم از اين غرفه جلب توجه می کرد که البته قيمت های خوب با تخفيف های زياد هم بی تاثير نبود . و غرفه شلوغ ديگه اين سالن انشارات آتيه بود که من نفهميدم فروشندگان خانوم تر و تميز باعث اين شلوغی بودن يا جناب مسعود کيميايی ژولی پولی. به طور کلی غرفه هايی که کتاب های دکتر شريعتی رو ميفروختند که اتفاقا تعدادشون هم کم نبود شلوغ بودند و يه چيز جالب که جلو يکی از غرفه ديدم ، یه جوون افغانی يا پاکستانی بود که می گفت من خوندن فارسی خوب بلد نيستم ولی می خوام برای خوندن کتابهای دکتر شريعتی فارسی تمرين کنم و بهترين راهش هم همين خوندن کتابای دکتره .
البته غرفه انتشارات صراط هم که به طور سنتی و کمی هم انحصاری ناشر کتابهای دکتر سروشه شلوغ بود . انتشارات علم هم مجموعه کامل کتابهای مسعود بهنود را چيده بود به همراه کتاب جديدش به اسم خانوم ، نمی دونم چرا ولی نخريدمش ، احتمالا در اولين مسافرت به شهر کتاب خواهم خريدش . انتشارات کيهان هم با مجموعه نيمه پنهانش خود نمايی می کرد و مشتری چندانی هم نداشت يه چند نفری هم مثل من که يه چند دقيقه ای جلوش وقت تلف کردن معلوم بود چرا ؟ البته يه سری انتشاراتی ها هم مثل ثالث ، طرح نو،جامعه ايرانيان ، کارنامه ، روزنه ، انتشارات روشنگران و مطالعات زنان ، خوارزمی، انتشارات علمی فرهنگی ، مرواريد، ماه ريز، سروش و ........... هم که مشتری های ثابت خودشون رو داشتند دارينوش هم مطابق معمول با مضمون عشق دور و برش شلوغ بود ولی يه نور پردازی کاملا بد رنگ و زننده داشت که منو از خريد پوستر فروغ پشيمون کرد .
در غرفه های خارجی هم به علت قيمتهای سرسام آور و کم بودن کتابهای مطرح و به درد بخور خارجی وقت زيادی صرف نکرديم ولی شايد دوباره مجبور شيم برای خريد کتاب برای شرکت يه سری به غرفه های خارجی بزنيم البته اگر بودجه چهارصد هزارتومانی پيشنهادی بنده تصويب شود .
من با اينکه کلی کتاب نخونده دارم و هيچ کتاب خاصی هم نمی خواستم بخرم اين کتابها را خريدم


سواحلی اثر منتشر نشده مرحوم مهدی اخوان ثالث
روايتی ديگر از داستان دليله ی محتاله و مکر زنان نوشته کتايون مزادپور
اساطير ايران و ادای دين نوشته ژوزف کمبل ترجمه ع.ا.بهرامی
ريشه يابی واژه های گيلکی و وجه تسميه شهرها و روستاهای گيلان نوشته جهانگير سرتيپ پور
معيارهای مکانيابی محل دفن مواد زائد جامد شهری نوشته نيما حيدر زاده
ماجرای کودتای سرلشگر قرنی نوشته سرهنگ غلامرضا نجاتی
زنی عاشق در ميان دوات اشعار غاده السمان ترجمه دکتر عبدالحسين فرزاد
غمنامه ای برای ياسمن ها اشعار غاده السمان ترجمه دکتر عبدالحسين فرزاد
در بند کردن رنگين کمان اشعار غاده السمان ترجمه دکتر عبدالحسين فرزاد
قطار به موقع رسيد نوشته هانريش بل ترجمه کيکاووس جهانداری
نيمه پنهان ماه ، چمران به روايت همسر شهيد
نيمه پنهان ماه ، بابايی به روايت همسر شهيد
نيمه پنهان ماه ، دقايقی به روايت همسر شهيد
نيمه پنهان ماه ، همت به روايت همسر شهيد
نيمه پنهان ماه ، باکری به روايت همسر شهيد ( اين رو قبلا تو نمايشگاه پارسال خريده بودم )
دوره در های بسته به روايت اسير شماره 5533 فاطمه ناهيدی
دوره ده جلدی ده فرمان نوشته کريستف کيشلوفسکی ترجمه عرفان ثابتی

يه سری نوار هم بود با صدای شيون فومنی که شعراش رو با لهجه قشنگش خونده بود که پشيمونم چرا نخريدمش البته آدرسشون رو گرفتم .
سی دی تاريخ تمدن هم بود که هنوز پشيمون نِستم چرا نخريدمش ولی شايد بعدا خريدمش

حالاکه حرف کتاب های نخونده شد بايد بگم من تو کتابخونم یه قسمت دارم که مخصوص کتابهای نخوندست و اصلا دوست ندارم کتابی رو که می خرم مستقيم به قفسه مربو طه اش اضافه کنم چون از کتابخونه دکوری متنفرم . اينم ليست کتاب های همون قفسه .


افسون زدگی جديد نوشته داريوش شايگان ترجمه فاطمه وليانی
خود آموز سريع HTML نوشته برادران ذوقی
ماه عسل پائيزی يادداشت های روزانه زندان 77 نوشته سيدابراهيم نبوی
نهاد نا آرام جهان نوشته عبدالکرِم سروش
لبخند در پای نردبام نوشته هنری ميلر ترجمه شيرين بنی احمد
نيمه پنهان ماه ؛ داستای کوتاه هوشنگ گلشيری
زنان پرده نشين و نخبگان جوشن پوش نوشته فاطمه مرنيسی ترجمه مليحه مغازه ای ( يه بار نصفشو خوندم ولی دو باره برگشته ته صف ، فوق العاده است )
جامعه شناسی جنگ نوشته گاستون بوتول ترجمه هوشنگ فرخجسته
ايران بين دو انقلاب ( از مشروطه تا انقلاب اسلامی) نوشته يرواند آبراهاميان ترجمه کاضم فيروزمند – حسن شمس آوری – محسن مدير شانه چی


انصافا با اين همه کتاب و داستانها و مقالات اينترنتی با روزنامه و مجله به علاوه کار کردن و ......... ديگه فرصتی واسه وبلاگ نويسی منظم می مونه

حالا نگين اين رضا علی ديوونه است ها ، آخه آدمی که اين همه کتاب نامربوط و مربوط که تازه هيچ ربطی هم به هم نداره ميخونه ممکنه ديوونه باشه ولی من هنوز کاملا ديوونه نشدم ، راستی به سرم زده يه فهرست واسه کتابخونم درست کنم ، اگه تايپش کردم حتما اين دور و برا يه جايی آويزونش ميکنم ولی از الان بگم به هيچ کی کتاب غرض نمی دم ولی کادو چرا ، اونم مال خودم نه ، يکی براش ميخرم .

ممکنه اين گزارش نمايشگاه ادامه داشته باشد ممکن هم هست نداشته باشد







٭ من فعلا بد جوری گرفتار ويروس کشی شدم





٭ دوستان خوبی پيدا کرده ام و به زودی در ليست وبلاگهای همسايه تغييراتی خواهم داد ، شايد اين حلقه کمی تنگ تر شود





٭ حرمت اعتبار خود را، هرگز در ميدان مقايسه خويش با ديگران مشکن ،
که ما هر يک يگانه ايم ، موجودی بی نظير و بی مشابه ،
و آرمانهای خويش را، به مقياس معيارهای ديگران بنياد مکن
تنها تو می دانی که بهترين در زندگانيت چگونه معنا می شود،
زندگی مسابقه نيست ، زندگی يک سفر است.
و تو آن مسافری باش که در هر گامش ترنم خوش لحظه ها جاريست

نانسی سيمن






........................................................................................
< br> Saturday, April 27, 2002

٭ اين عکس آويزون کردن هم با حاله ها





٭ راستی اين اديتور جناب لامپ هم پنداری اديتور با قابلیتی ها





٭ راستي تا ديروز اگه مي رفتين سراغ کيک توت فرنگي ميديدينش ولي الان اين يارو رفته خوردتش از جاشم تکون نمي خورهراستي کيک رو بهار از تو صندوق خونش برام فرستاده بود





٭ يه سری اينجا بزنين معمولا تو صندوق خونه ها چيزای جالبی پيدا ميشه ، گاهی هم شديدا متاثر کننده





........................................................................................
< br> Friday, April 26, 2002

٭ من بدجوری فعلا با اين آدرس برقی مشکل پيدا کردم آخه به outlook معتاد شده بودم .حالا یه ID ديگه هم تو softhome گرقتم که اين بغل اضافه شده .
آفتابه لگن هفت دست شام و نهار هيچی . آخه يکی نيس بگه تو مگه چي مينويسی که اين همه چپ و راست آدرس ای ميل اضافه ميکنی .





٭ دو تا تشکر
- يک دوست خوبی لطف کرده برای ای ميل با pop3 مجانی سايت www.softhome.netرا معرفی کرده .
اگه ميخواين بدونين اون کيه يه سر به اينجا بزنين
اگه ميخواين بدونين اون چی مينويسه يه سر به اينجا بزنين
اگه ميخواطن بدونين اون چه کار ميکنه يه سر به اينجا بزنين.
خلاصه متشکر دوست عزيز.


يه دوست خوب ديگه ای هم دو تا آدرس فرستاده که ميشه از اونجا کيک توت فرنگی خامه ای دانلود کرد . من هر کار کردم که اين کيک رو بچسبونم تو اين صفحه نشد خودتون برين ببينين. اينم اون يکی کيک توت فرنگی.
متشکرم بهار خانوم - سلطان بانوی عزيز





........................................................................................
< br> Wednesday, April 24, 2002

٭ کاشکی ميشد از يه جايی يه کيک توت فرنگی پر خامه دانلود کرد .





........................................................................................
< br> Saturday, April 20, 2002

٭ اين آدرس برقی هم عوض شده ها ، اسباب کشی کردم به hotmail راستی اگه کسی pop3 مجانی سراغ داره خبرم کنه .





٭ شرمنده ، فعلا همين جوری انگليسی بخونين تا بعد





٭ An Iranian walks into a bank in New York City and
asks for the loan officer. He says he's going to
Europe on business for two weeks and needs to borrow
$5,000.

The bank officer says the bank will need some kind of
security for the loan, so the Iranian hands over the
keys to a new Rolls Royce. The car is parked on the
street in front of the bank, he has the title and
everything checks out. The bank agrees to accept the
car as collateral for the loan.

The bank's president and its officers all enjoy a good
laugh at the Iranian for using a $250,000 Rolls as
collateral against a $5,000 loan. An employee of the
bank then proceeds to drive the Rolls into the
bank's underground garage and parks it there.

Two weeks later, the Iranian returns, repays the
$5,000 and the interest, which comes to $15.41. The
loan officer says, "Sir, we are very happy to have had
your business, and this transaction has worked out
very nicely, but we are a little puzzled. While you
. What puzzles us is, why would you
bother to borrow $5,000?"

The Iranian replies. "Where else in New York City can
I park my car for two weeks for only $15.41 and expect
it to be there when I return?".
Ah, Iranians...








........................................................................................
< br> Friday, April 19, 2002

........................................................................................
< br> Thursday, April 18, 2002

٭ من چند وقته مخم يخ زده دوباره . اگه کم مينويسم يا پرت و پلا می نويسم واسه همين يخ زدگيه .





٭ چه بر سر ما آمده است که اين چنين حيرانيم در وادی عشق و زندگی ، همگی از زندگی، زنده بودن را فهميده ايم و از جبر زمانه پنداشته ايم که زندگی می کنيم . اگرعدل خدا اين است که ما تاوان پدرانمان را پس بدهيم ، پس بيچاره فرزندانمان . ای کاش حکمت خدا باشد، که بيش از اين در ترازوی عدلش ريا نبينيم و از اين که هست کافر تر نشويم . درد عجيبی بين من و همسالانم ودوستان کم سن ترمان شايع است . درد نيست، سردرگمی است، ويلانی است و حيراني. هر کی داره دورش خودش می چرخه و یه جورايی هم گيج گيج می زنه . من حس می کنم ما، اين نسل سوخته در به در شده و نشده دردمان اعتقاد است و بی اعتقادی است . در مرحله شک و يقين غو طه ور مانده ايم ، اما چه کنيم که اين دريا را کنار امنی نيست و اين قافله همواره در سوگ ساربانانش گريسته است . چه کنيم که در حکومت کاهنان مجال آموختن و آميختن نبوده و نيست . در جامعه ای رشد کرديم که آموزگار را حرمتی نبود و بازار خزف فروشانش همواره پر رونق بود . حال اگر امروز بين دوراهی های زندگی سردر گميم ، چه می توانيم بکنيم . اين روزها شهر پر است از نيرنگ و فريب و تظاهر و دوروئی ، وقتی ميبينی اکثر مردم حرف و عملشون با هم يکی نيست وقتی ميبينی همه دارن سر هم کلاه می ذارن و ......... . خب حق داری ببری ديگه. وقتی می بينی دين چماق شده بالای سرت ، وقتی می بينی توجيه ظلمی است که بر تو می شود، وقتی از بوی گند گلاب دين حالت به هم می خوره، حق داری بخوای سفرکنی از خود به بی خود ، حق داری در فکر گذر از دين داری به بی دينی شوی. مگه نگفتن "بسيار سفر بايد تا پخته شود خامی " حالا که سفر لازمه تکامله چرا اين سفر از درون خودمون شروع نشه و اول روحمان پخته نشه . چرا می ترسيم ؟؟ بايد رفت بايد شروع کرد . بايد از اين بی هويتی گريخت . بايد رفت ، ديد ، شکست خورد ، پيروز شد و تجربه کسب کرد . و چه زيباست انتخابی که خواهيم کرد در پايان اين سفر. فقط کمی جرات می خواهد . جرات اينکه اگر پرده را دريدی و ديدی در پس پرده آن نيست که تو می پنداشتی ، پا پس نکشی . اين سفر وقتی زيباست که با خودت صادق باشی و نه چونان باشی که پيش از سفر انتخابت را کرده باشی و در سفر به دنبال توجيه انتخاب خود بگردی .حق اگر واقعا حق باشد زوال ناپذير است نبايد از گم کردن حق ترسيد که او خود را به تو نشان می دهد. نمی دونم چرا جرات رو از ما گرفتن ، درست که فکر کنی می بينی جرات رو در ما کشتند . همون روز که حق انتخاب رو از ما گرفتن جرات انتخاب هم مرد . چرا ؟؟ جرات هر کار حتی انتخاب وضع موجود. چه برسه تغيير اون . جرات اظهار نظر را در سالهای اختناق دبيرستان و دانشگاه در ما کشتند. بد جايی گير کرديم به خدا . اگه اهل خدا و پيغمبر باشيم جرات نمی کنيم ابراز کنيم . اگه اهلش هم نباشيم باز جرات نمی کنيم بگيم چرا نيستيم . چرا که روی لبه باريکی بين کفر و تعصب رشد کرديم و پرورش يافتيم . نبايد ترسيد بايد راه افتاد . حتی اگه قراره دين دار بمونيم بايد خودمون انتخابش کرده باشيم.
يا حق






٭ اگر کلمات اول هر بيت شعر زير را دنبال هم بچسبونيد ميشه:
دکتر يدالله سحابی





٭ در سوگ دکتريدالله سحابی

- در عزايت همه گريان و تو خندان رفتی
راحت جان طلبيدی ، پی جانان رفتی
- کاش در حلقه اصحاب محب می ماندی
رخت بر بستی و چون سرو خرامان رفتی
- تا ابد نهضتيان ، رهرو آمال تواند
ای مرادی که سوی حق چو مريدان رفتی
- روی ماه تو اگر در پس ابر است کنون
تو مپندار که از خاطر دوران رفتی
- یاد و نام تو گره خورده به تاريخ وطن
ای سراپا همه شاهد چو شهيدان رفتی
- داغ فقدان تو را چگونه از ياد بريم؟
بی نصيبيم هنوز، زجمع ياران رفتی؟
- از غم رحلت مهدی ترا تاب نبود
فارغ البال شدی چو عندليبان رفتی
- لا اله گفتی و مردانه پی الا الله
از همه چيز گذشتی و غزلخوان رفتی
- لعلی از کان ديانت به سياست دادی
چو سحابی بدرخشيدی و رخشان رفتی
- هر دم از باده اشراق تو سرمستيم
ای دريغا که تو از ميان مستان رفتی
- سينه ات جايگه عشق وطن بود و غمش
آنچنان سوخت دلت، زار و پريشان رفتی
- حاليا با غم فقدان تو و بازرگان
چه کنيم ای پدر پير، که شتابان رفتی؟
- آنچنان دغدغه ميهن و دين آشفتت
کآهی از سينه بر آوردی و نالان رفتی
- بارک الله به تو ای عالم فرزانه پير
که بديدارحبيب همچو حبيبان رفتی
- يرفع الله مقام تو در آن خلد برين
به سبکبالی بلبل به گلستان رفتی

نهضت آزادی ايران





........................................................................................
< br> Wednesday, April 17, 2002

٭ ساعت 4 صبحه.
همه جا امن و امانه.





٭ کاشکی اين دوستمون اسم وبلاگشو اسلام شناسی نمی گذاشت هر چند کار جالبی ميکنه در جمع آوری احاديث ولی کاملا مشخص است که اين احاديث کلی جای ترديد دارند . هر چند من به شخصه از صدقه سر مجلسی ها و بحار الانوارها اعتقاد چندانی به حديث ندارم ولی معتقدم اين کار دوستمون اسلام شناسی نيست. اميدوارم همان قدر که انتخاب هر اسمی آزاد است ، اظهار نظر هم بی تهمت باشد چرا که اين يک عقيده شخصی بود که عنوان شد وقصدم نه جانماز آب کشیدن بود نه خشکه مقدس بازی که من از تعصب بی زارم و گريزان که امروز هر چه بند به پايمان است از تعصب است و تعصب دشمن تعقل، و عدم فکر و انديشه چاهی است که ما گرفتارشيم . و از نظرمن دين و مذهب يک مسئله کاملا شخصی است و از دينی که بوی گلاب بدهد هم گريزانم همانقدر که از روشنفکر نمايانی که یک طرفه به قضاوت مينشينند و چه بسا نه بويی از قضا برده باشند و نه بويی از فکر . باشد تا مجالی پيدا شود و در مقوله صحت احاديث ونقش کلينی ها مجلسی ها در تخريب وجهه ای از دين در کنار زحماتشان در جمع آوری احاديث جعلی و اصلی باب صحبتی باز شود.





٭ انگار نه انگار ساعت دو و نيم نصفه شبه . راستی کسی می دونه اين ساعت مسخره بلاگر رو چکارش بايد کرد





٭ می دونم خيلی تنبل شدم ولی به خدا کلی چيز واسه نوشتن دارم ، کلی هم نوشته نصفه و نيمه دارم ولی .........................





٭ امروز ختم مرحوم سحابی آخرين بازمانده از بنيانگزاران نهضت آزادی بود. جمعيت زیادی شرکت کرده بودند به حدی که سالن و محوطه حسينيه ارشاد پر آدم بود و جالبی موضوع تنوع طيف سياسی و فکری شرکت کنندگان بود و از اون جالب تر شوکه شدن من برای ديدن يک همکلاسی قديمی ، اين رفيق ما تو دوره دبيرستان از اون خر حزب اللهی دو آتيشه بود و اهل گير دادن به ملت و امر به معروف کردن اجباری ملت ، خلاصه انگار خداوند ايشون را برای به بهشت فرستادن ما خلق کرده بود اون هم به روايت و مطابق دستور العمل ولي امر مسلمين جهان ، ناگفته نماند که بنده هفته ای دو بار با اين آقا که مدير و ناظم ازش حساب ميبردند بحث مذهبی ، ائدولوژی و سياسی می کردم و در نهايت هم به همراه تمام خانواده متهم به کافر و ملحد بودن ميشدم . خلاصه آقا بنده فکل کروات زده روی پله های دم در سالن حسينه ارشاد نشسته بودم که يهوديدم اين رفيق شفيق ، جلوم وايساده و زل زده به من . آقا من یهو کفم بريد ، فکر کردم انصار خزب الله حمله کردند و بساط چوب و چماق رديفه ولی در کمال ناباوری ديدم اين رفيقی که به جرم پوشيدن شلوار جين و پيراهن آستين کوتاه ماهارو کافر و غربزده خطاب ميکرد . ملبس به یه پیرهن آستين کوتاه و جين می باشد . تازه به منم ميگه اين طرفا ؟؟؟ تو اينجا چه کار می کنی ؟؟؟ بگذريم که تا آخر مراسم سرِش ما شد و آخرشم مجبور شدم بدون خداحافظی دو درش کنم . راستش هنوزم بهش شک دارم . خِلی بعیده که اون آدم کله خر ، نهضتی بشه . خلاصه آدمايی که اومده بودن جالب بود . از آقای کروبی و شونصد تا نماينده مجلس چپ و راست گرفته تا جناب خرازی امور خارجه با جناب عادلی و چند تا معاون ديگه . خلاصه بنده به علت نزديکی به در ورودی امروز چشمم به جمال کلی از زعمای قوم نظیر آقایان اصغر زاده با ريش سیصد تِغه ، ططری با هزار خروار ريش !!، سيد محمود کاشانی ( خداوند عجب رويی به بندگانش عطا کرده ها) ، لقمانيان ، مهاجرانی ، عارف ، دعايی ، مجتهد شبستری ، محسن خان کديور که سخنرانی مبسوطی هم ارائه کردند، هاشم خان آغاجری ، انصاری راد ، قوامي، داوود سليمانی محمد خان هاشمی رفسنجانی ....... بابا به خدا کلي وزير وکيل بودن ديگه . حالا جالبيش اين بود که رفيق من با نصف اين وزير وکيلهاسلام و عليک داشت و سر به سر چندتا از اعضای شورای شهر و نماينده های مجلس هم می گذاشت ، خيلی هم اصرار داشت يه حرفی از زير زبون من راجع به اين نهضتی ها و اينکه چرا و از کجا من بعضيا شون رو ميشناسم بيرون بکشه. خلاصه مطلب اينکه من کلی قاطی کردم . از اين تنوع شرکت کنندگان در مراسم . راستی مهندس سحابی اونقدر شکسته شده بود که نشناختمش . خيلی ناراحت شدم ، کاملا مشخص بود که کلی اذيتش کردن. به خدا بد ملتی هستيم ما ، بزرگانمان تا زنده اند قدرشون رو نميدونيم . همچين که مردن جمع ميشيم زير پرچمشون سينه بزنيم





........................................................................................
< br> Sunday, April 14, 2002

٭ راستی ياهو مسنجر من ايراد پيدا کرده - offline نمی گيره .
گفتم بدونين !!!!!!!





٭ من هميشه با نشانه ها در زندگيم درگير هستم . يعنی يه جورايی بهشون اعتماد پيدا کردم .
صبح با هدف شرکت در تشييع جنازه مرحوم دکتر سحابی از خونه رفتم بيرون ولی چندتا نشانه اساسی مانع شد .چه مي دونم حتما خير بود که نرم . ولي حيف !!





........................................................................................
< br> Saturday, April 13, 2002

٭ فردا صبح
دانشگاه تهران - امامزاده عبدالله
يادش گرامي باد
راهشان پاينده





........................................................................................
< br> Friday, April 12, 2002

٭ شايد همه چيز يک سوء تفاهم باشد.
شايد همه چيز ازيِک سوء تفاهم شروع شود . نه شايد شروع شده باشد.





٭ اگه بتونم اين افکار پراکندم رو جمع و جور کنم . کلی حرف واسه گفتن دارم . می خواستم امشب تا صبح بیدار باشم و يه چيزايی بنوِسم ولی ساعت تقريبا 4 صبحه و من فقط وبلاگ گردی کردم .





٭ هميشه با خودم ميگم برای تنبلی يه بهانه ای است .
ولی ميدونم دروغ ميگم .






........................................................................................
< br> Wednesday, April 10, 2002

٭ نمی دونم چرا؟
شايد نمی خوام بدونم چرا ؟





........................................................................................
< br> Monday, April 08, 2002

٭ هر وقت من اومدم يه چيزی بنويسم اين جناب وبلاگر با ما حال نکرد. حالام که تحويلمون گرفته يادم نيست چي می خواستم بنويسم





٭ شرابی تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش
که تا يکدم بياسایم زدنیا و شرو شورش





........................................................................................
< br> Sunday, April 07, 2002

٭ کاملا دو ساعته که اين بلاگر بنده رو مچل خودش کرده .
÷س شرمنده که چيزی اضافه نشده





........................................................................................
< br> Saturday, April 06, 2002

٭ عجب روز گندی امروز.
بعد از 20 روز تنبلی و خوشگذرونی و خوردن و خوابيدن مجبور باشی بری سر کار.
از همه بدتر اينه که صبح خواب بمونی و مجبور بشی پشت فرمون کمر بندتو ببندی و بند کفشتم جلو در شرکت ببندی . تازه خنده دارش اينه که تو آسانسور داری گره کروات رو سفت ميکنی که یهو ميبينی کت و شلوارت لنگه به لنگه است !!!!!! حال بگذرد که ساعت و کارت حضور و غياب و کلی چيز ديگه رو هم جا گذاشته باشی. شکر خدا ريشمو ديشب تراشيده بودم !!!!! ( البته اين به هم ريختگی هِچ ربطی به عجله و غرهای بعضی ها نداشت ها . فکر بد نکنين !)
اينم روز شروع کار من .





٭ يک موضوع جالب برای بحث:
فيلم" قارچ سمی"
خوشحال ميشم نظر دوستان را در موردش تو وبلاگشون بخونم
خبرم کنيد





........................................................................................
< br> Thursday, April 04, 2002

٭ گلهای هريسون
عشق. عشق.
سلامی دوباره بر عشق.
جنگ.جنگ
نفرين بر جنگ.
نفرين بر منطق حاکم بر جنگ .





........................................................................................
< br> Wednesday, April 03, 2002

٭ سلمان مطابق معمول چند تا سایت باحال معرفی کرده . خودتون برین از همون جا واردش بشين که هم فال هم تماشا. مخصوصا نوشته 12 فروردينش در مورد شخصيت افراد از روی اسمشون رو بخونين





........................................................................................
< br> Tuesday, April 02, 2002

٭ يه سری به اين سايت بزنين عکسهای جالبی از عاشورا داره . البته سه تا گالری داره ها.





٭ کسی ميدونه چه بلايی سر هيس آمده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟





٭ راستی اين ليست رفقا يه تغييراتی کرده ولي فعلا بنا به دلايل شخصی از معرفی دوستان جديد و وبلاگهای جالب خبری نيست





٭ من نمی دانم
و همين درد مرا سخت می آزارد
که چرا اين دانا اين پیغمبر
در تکاپوهايش
ره نبردست به اعجاز محبت.

اگه اشتباه نکنم شعر بالا قسمتی از یکی از اشعار زنده یاد فريدون مشيری می باشد.

بد دردی گرفتار شدیم ما ، مايی که ميراث هزاران ساله فرهنگ و تمدن کهنمان می نازیم . مایی که از این تمدن فقط 2500 سالش رو می دونیم و ازش چماق ساختیم که بزنیم تو سر ملل بی تمدن ، وه که چه آبی در هاون ميکوبيم و خود را به نفهمی زده ايم. مایی که زندگيمون شده جنگ و دعوا ، همش داريم واسه هم شاخ و شونه ميکشیم و منتظر يه بهانه ايم که اگر بشه حتی نزدیک ترين دوستمون رو هم بکوبيم . انگار هنوز فرهنگ جنگ بر ما حاکمه و اصلا هم علاقه ای نداریم با فرهنگ صلح آشنا شویم . همه دوست دارند یا سياه فکر کنند و یا حداکثر خاکستری ، قرمزی هم اگر گاه می بینی ، خون است و عشق نیست . گویی کسی باور ندارد سبز و سفید و آبی هم رنگهای خداست . نمی دانم شاید از بس سياه به خوردمان داده اند و خون دیدیم و مردن برایمان ارزش شده ، به اين درد دچار شده ايم. ما صد سال داریم در جا می زنيم و دائم شعار می ديم، یه قدمم نتونستيم جلو بريم ، چون تمام انرژيمون صرف مجادله و به پر و پای هم پيچيدن شده . هر وقت چند نفر تو اين مملکت دور هم جمع شدن ،کارشون به دعوا و اختلاف کشيده . آخه چرا؟؟
من فکر ميکنم يکی از مشکلات ما اينه که علاوه بر اينکه همگی فکر ميکنيم بر حقيم ، به هيچ عنوان حاضر نيستيم کوچکترين حقی برای ديگران قائل شوِم خصوصا اگر نظر اين ديگران کمی هم با نظر ما متفاوت باشد . نمی دونم چرا ولی اکثر ما ياد نگرفتيم حد و حدود خودمون را بشناسيم و از اون بدتر نه حق و حقوقمون رو ميشناسيم و نه به اون غانعيم. مثلا تا حرفی آزادی ميشه دلمون می خواد تا ته آسمون و دنیا آزاد باشیم هر غلطی دلمون می خواد بکنيم ، اصلا يادمون ميره که اين آزادی برای ديگران هم هست و نمی خواهیم اندکی فکر کنِم که حدود اين آزادی تا به کجاست. اين موضوع در تک تک فعاليت های روزمره در اين مملکت مشهود است ، از رانندگی وخرید در بقالی گرفته تا منازعات سياسی و فرهنگی اهل سياست و فرهنگ اين کهن مرز و بوم .
متاسفانه از اون گذشته اين روزها ديگر بويی از محبت و دوست داشتن به مشام نميرسد . انگار هنوز عشق ورزيدن و عاشق شدن غدقن است. تو گو يی اين مِيراث دوران اختناق در روح و خون ما خانه کرده ، که اين روزها بيشتر دوست داريم دشمن باشيم و هم چون خروسان جنگی برای گرم کردن بازاری به هم حمله کنيم . دوستی ميگفت اين محبت و صفای ايرانه که آدم تو غربت هواشو مِکنه وگرنه ایران جای زندگی نيست . صد حيف که اين روزها انگار زندگی سخت خسته کننده شده آنهم در بين ما ملتی که به لطف و صفا شهره بودیم .
چند وقته دوباره حال و هوای سرزمين وبلاگستان هم طوفانی شده رفقا به جون هم افتادن و دائم دارن به هم بد و بيراه ميگن . صحبتهای دوستانه لحن تحقیر و ترحم به خود گرفته اگه ميبِنی کسی تو وبلاگش به همسايه ای لينک داده قصدش محبت نيست قصدش معرفی هم فکراش و اضافه کردن حلقه به زنجير دوستانش نیست . تو گويِ فقط برای تحقير و تخطئه دوستان است که می نويسد. دوستان ما همه زخم خورده يک شمشيريم چرا انرژی خود را صرف دوست داشتن يکديگر نکنيم . شما را قسم به عشق بس است هر چه جنگيديم و نا سزا گفتيم و شنيديم.بيايد عالمی ديگر بسازيم و از نو آدمی . از هزاران سال تاريخ جنگ و نفرت امروز چه حاصلی داريم که هنوز دلبسته مرگيم و جنگ . مايی که همه به اميد رهايی زنده ايم تا به حال برای رهايی از اين بندهای خود ساخته چه کرده ايم که چشم انتظار رهایی از بندهای ساخته و پرداخته ديگرانيم . دوستان مي دانم که ميدانيد از محبت خارها گل ميشود ، ولی دانستن کافی نيست چرا که حتما داستان عالم بی عمل را هم خوانده ايد که به چه ماند.حيف از اين روزهايی که ما نسل سوخته بيش از هر چيز محتاج ياد گيری راه و رسم زندگی و دوست داشتن همديگر هستيم و ندانسته اين روزها را به عمر سوخته خود اضافه ميکنيم . بی گمان خود مسئول اين سوختن های مضاعف خواهيم بود. بياييد بهار را باور کنيم و نو شدن را از درون خود شروع کنيم.
یا حق






٭ يه دوست ندِده ای تذکر داده قسمت اول نوشته 21 مارچ رو من اشتباه ترجمه کردم و درستش یه چيزِه تو مايه های اين :
برای لذت بردن از تماشای يک نفر يک دقِيقه کافيست و ......
يا
برای خوش آمدن از يک نفر يک دقيقه کافيست و ......
خلاصه گفتم شما هم بدونيد.
ولی با تشکر ازتذکر اين دوست عزيز بايد بگم من به نظر من خرد کردن جالب تره و معنی قشنگ تری هم به موضوع ميده و همچنين من اون جمله رو ترجمه نکرده بودم . همين جوری بدستم رسيده بود.





........................................................................................
< br> Thursday, March 28, 2002

٭ خسته ام ، خسته ، شايد سفر درمان دردم باشد. می دانم که نیست ، ولی می روم . خدا می داند تا کی . شاید مونا هم بداند .
درست مثل یه دریایی شدم که دلش موج می خواهد ولی درِيغ از يک باد چه برسه به موج . احساس خوبی ندارم حس می کنم دچار یک شک شدم ، نه شایدم شک نِست ، ترسه . ترس از سکون ، ترس از عادت به سکون ، گاهی حس می کنم اين ترس و يا بهتره بگم این حس مثل خوره داره تموم جونم رو می خوره و از اون بدتر گاهی فکر مِکنم دارم از اين خوره لذت هم مي برم . من از تنهائی هميشه می ترسیدم ولی کم کم دارم بهش عادت می کنم . هم به ترسش هم به خودش . شایدم دچار توهم شدم آخه کلی دوست و رفیق و فک و فامِيل دارم که دائم می بینمشون و کلی هم با هم حال می کنیم(البته اونا رو نمی دونم ) ولی هیچ وقت باورم نشده که تنها نیستم . خدایا نکنه دیوونه بشم . اصلا نکنه دیوونه شدم و خودم خبر ندارم . باید حرکت کرد باید رفت ، باید خواست . شایدم نبايد دل رو به دریا داد . باید دریا شد .
تا بعد
یا حق





........................................................................................
< br> Tuesday, March 26, 2002

٭ گاهی آدما فکر میيکنن نفس کشیدن دليل کافيست برای زنده بودن. اگه درسته، من هنوز زنده ام.





........................................................................................
< br> Thursday, March 21, 2002

٭ در عرض یک دقیقه ميشه يه نفر رو خرد کرد. در يک ساعت ميشه کسی رو دوست داشت و در يک روز،تنها يک روزميشه عاشق شدولی يک عمر طول ميکشه تا کسی رو فراموش کرد .





........................................................................................
< br> Wednesday, March 20, 2002

٭ سال نو مبارک
به همین سادگی !!!





٭ خانوم گل و پدرام عزیز ، ظاهرا ای میل هاتون مشکل داره .





........................................................................................
< br> Saturday, March 16, 2002

٭ به نظر من راههای مختلفی برای اظهار نظر و مخالفت با عقاید ديگران وجود داره و این راه بدترينش می باشه . البته فکر کنم ققط ناشی از ضعف باشه . خرایا هر کی ضعیف تره بیشتر کمکش کن ، صبر بقیه را هم زیادتر کن .





........................................................................................
< br> Friday, March 15, 2002

٭ يه سر به اين وبلاگ عمومی بزنین ببينين وبلاگستان چه خبره و کي داره چه کار می کنه .





٭ چرا باید همه کارهای عقب مونده رو تا آخر اسفند تموم کرد . مگه 29 اسفند تا 1 فروردین چقدر فرقشه .





........................................................................................
< br> Tuesday, March 12, 2002

........................................................................................
< br> Monday, March 11, 2002

٭ Shift+> رو هم امتحان کردم تو xp کار نمی کنه . ولی به روش سعی و خطا پیداش کردم ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،Shift+T خلاصه ممنون از توجه دوستان.





٭ من زنده ام نامه هاتون رو هم می خونم به زودی هم جواب می دم






........................................................................................
< br> Sunday, March 10, 2002

٭ چند روز بود نتونسته بودم وبلاگ بخونم . داشتم دیوونه می شدم . فعلا مشغول خوندنم . راستی این ویرگول لعنتی کجاست.





٭ کم کم دارم با اين XP عزیز کنار میام.
یک دنیا تشکر از ای - میل های کمکتون . در اولین فرصت به همه جواب می دهم . یکی دوتا تبریک هم بدهکارم . می دونم ولی این میرزا قشم شم خیلی اذیت می کنه





........................................................................................
< br> Thursday, March 07, 2002

........................................................................................
< br> Wednesday, March 06, 2002

٭ ما بريم يه بلايي سر اين ارتقاء تكنولوژي بياريم ، در ضمن مجبورم مقداري از دل روده اين كامپيوتررو هم به هم بريزم .
فعلا





٭ نظر به رو موت بودن كامپيوتر اينجانب و تهيه يك كامپيوتر جديد چند روزي نامنظم تر خواهم نوشت و جواب دادن هم به نامه ها هم هكذا. خيلي سخته از اين ويندوز پارسا دل كندن و عادت كردن به XP البته من هم هنوز كامپيوتر فعلي را بلايي سرش نياوردم ولي به زودي بايد يك مشتري برايش پيدا كنم ، چون فقط قسمتي از كامپيوتر جديد را خريدم و براي تكميل آن حتما بايد قبلي را بفروشم ، الانم يك آشفته بازاري اتاقم كه خودمم دارم ديوونه مي شم .





........................................................................................
< br> Monday, March 04, 2002

٭ يه وبلاگ خواندني با كلي لينك عالي به خانوادمون اضافه شده . حتما يه سر به ليلاي ليلي بزنين .





٭ دوست من خلافت فقط يك بعد از پيمان غدير بود و بي شك خلفا خود پاسخگوي اعمالشان خواهند بود.و من نيز چون تو اين قضاوت هايي كه بوي تعصب مي دهد را بر نمي تابم ، چرا كه يقين دارم كه اين خداي مكار تو حتما هم رحيم است و هم حكيم . و صرف نظر از هر مجادله اي هم آيينان سني را احترامي بس بيشتر از كاهنان شيعه قائل مي باشم ، خصوصا آن خشك مغزاني كه همواره سعي داشته اند جنبه هاي خدايي مقدسات را با جنبه هاي دنيايي خود لجن مال كنند . همانان را مي گوبم كه از درس آزادگي امام حسين هيچ نياموختند و نديدند ، مگر دست بريده اي و لب تشنه اي . راستي چه سخت است وقتي مي بيني اين منبريان ما ارزش اسوه آزادگي را به حد جنگ بر سر آب مملكت غياث آباد تنزل مي دهند. كه در اين خبط مطلب ها و بهره برداري هاي سياسي و مادي از درس هاي آزادگي و سو، برداشتها ـ كه مي دانم خوب مي داني ـ هر چه بگوييم كم گفته ايم، دوست من ،من نفرين بلد نيستم هر چند كه جز نفرين و ناله نديده ام و نشنيده ام . اگر تو از اين چند كلمه من بويي از لعن نفرين به خلفا شنيده اي ، بي گمان از ضعف من در گويشم بود ، كه مي دانم تو خوب و موشكافانه مي خواني و تهمت سوء برداشت بر تو جفايي سنگين است . ولي نمي دانم چرا هيچ كس نمي خواهد ببيند كه خلافت جزئي از اين پيمان بود كه مولا با صبر و تحمل به خوبي نشان داد كه شايد بي ارزش ترين قسمت پيمان همين خلافت بود . دوست من فقط ابو بكر و عمر و عثمان نبودند كه ظاهر اين پيمان را شكستند و خلافت را به قولي غصب كردند . چه بسا كه ابو بكر و عمر با اين كه به ظاهر خلا فت را غصب كردند ، كه همين عشق به قدرت شايد تنها گناهشان باشد . ولي مي دانم كه تو هم خوانده اي كه در اصول زندگي و حكمراني و هزاران چيز ديگر بايبند پيمان غدير بودند . دوست من اين ما بوديم كه نتوانستيم آنچه مولا مي گفت بشنويم ، اين ما بوديم كه به خاتم نبوت افتخار مي كرديم ولي هر چه گفت از كرامات مولا انگار نفهميديم . اي دوست پيمان غدير ، راهي را بر ما هويدا كرد ، كه در هياهوي خلافت كه به اندازه آب دهان شتري هم نمي ارزيد گم كرديم . حيف كه در دوره حكومت كاهنان هر سخني از مذهب و عشق بوي تحجر به خود گرفته است و گوشهايمان هم پر شده است از خزعبلات دين به دنيا فروشان. باشد كه اين بحث را به مجالي ديگر اندازيم و يا حتي در دل خود دفنش كنيم . شايد اي دوست مي ترسم در وصف مولا علي بنوسم ، چرا كه مي دانم نمي توانم آنچه را مي خواهم، بگويم . ولي به حال كساني غبطه مي خورم كه فقط يك لحظه از زندگي را علي وار زيستند . همين ما را بس.
يا حق





........................................................................................
< br> Sunday, March 03, 2002

٭ هر كس به كسي نازد
ما هم به علي نازيم
بر پيمان شكنان غدير شرم باد
يا حق






........................................................................................
< br> Friday, March 01, 2002

٭ امروز بعد از قرني يه سر رفتم زمين تنيس، حيف تنها بودم و عجله هم داشتم ، كلي هوس تنيس كردم اين روزها ، خدايا يه همبازي توپ برسون، البته بازيش از من بهتر نباشه ها ممكنه حوصلش سر بره!!! .در ضمن كمي هم فرصت .





٭ ما تو دانشگاه پنج نفر بوديم كه تمام دوران دانشگاه را با هم زندگي كرديم از صبح تا شب و از شب تا صبح با هم بوديم ، با هم درس مي خونديم ، با هم كار مي كرديم و با هم الاف بوديم . مدتها بود كه فرصتي پيدا نشده بود هر پنج تا دور هم جمع بشيم . هر كدوممون يه طرفي پرت شده بوديم . از اين پنج تا دو تامون عروسي كرديم ، هر دو هم با بچه هاي دانشگاه ، ديشب عروسي سوميمون بود ، اونم با يكي از بچه هاي دانشگاه عروسي كرد . خلاصه ديشب كلي خوش گذشت ، انگار داشتيم وسط دانشگاه مي رقصيديم . احساس خوبي داشتم ديروز دلم نمي خواست تموم بشه . من هر وقت يكي از دوستام عروسي مي كنن خوشحالم . خدا كنه خوشبخت بشن .





........................................................................................
< br> Thursday, February 28, 2002

٭ من شمس الواعظين را دوست داشتم، به عنوان يك روزنامه نگار حرفه اي و به عشقش به روزنامه نگاري احترام مي گذاشتم ، ولي شمس الواعظين را در لباس مصلح اجتماعي و يا قضاوت آنهم از نوع شتابزده اش اصلا دوست ندارم و از آن گذشته تعريف اين اصطلاح بهداشتي و معيارش در استفاده مكان و زمان برايم قابل هضم نيست .چه را كه فكر كنم هر فردي به اندازه احتياجش فهم وقدرت تشخيص دارد . در ضمن وبلاگ يك چهار ديواري اختياري است كه اگر من و شما مي توانيم هر گونه كه بخواهيم فكر كنيم و بنويسيم ، پس همه مي توانند و خوشبختانه نه اجباري براي نوشتن هست و نه اجباري براي خواندن. راستي چه خوب شد كه شمس سردبير وبلاگستان نيست. در يك فرصت مناسبي در مورد اين ادبيات بهداشتي ويا به قولي ركيك نويسي خواهم نوشت ، اگر چه شايد قبل ها هم چيزهايي نوشته ام . در مورد حضرت شمس الواعظين هم گفتني و گلايه و حرف زياد است ، بماند براي بعد . من از بت سازي و بت شكني گريزانم وامروز كه بحث حضرتش نقل محافل ما شده دوست ندارم بنويسم.





........................................................................................
< br> Wednesday, February 27, 2002

٭ بايد حركت كرد ، بايد جنبيد ، فردا دير است ، نه نه همين امروز هم دير است.





٭ از آنجايي كه در ضمن تهيه مطلب قبلي اين ابوقراضه دوبار هنگ كرد آن هم نصف شب . اگه سوتي دادم لطفا در اسرع وقت بنده را مطلع فرماييد . فعلا لالا لازم مي باشم





٭ پراكنده هايي براي تلخون و آريا، دو عزيزي كه دردي كش يك خمند ولي شايد خود ندانند.
تلخون عزيز و آريا جان به بحث پيرامون سياست و سياستمدارن پرداخته اند كه هر چند ممكن است براي خيلي از دوستان جالب نياشد ولي شايد دريچه اي جديد به ديد ما از سياست و سياست مدار بگشايد. شايد وجه اشتراك هر دو دوست به نوعي دلخوري و دلزدگي از سياست و سياست مدار باشد ، كه تا حدودي من هم اين روزها به اين درد دچارم ، ولي دوستان مشكل ما فقط نبود سياست مدار متخصص نيست ، مشكل ما عدم هوشمندي دولتمردان نيست ، ما دردمان وجود يا عدم وجود چشمهاي بي خواهش نيست . ما دردمان خودمانيم ، اگر اندكي نيك نظر كنيم پر خود را در اين نگاه ها كه چون تير امروز تلخون را آزرده است مي بينيم . دوستان من اگر امروز تمام سياست مداران را به چشم مرداني ابن الوقت مي بينيد ،كه من هم ميبينم . ايراد از آنان نيست ، چرا كه وسوسه بر جاه و مقام طلبي كاريست سخت دشوار ، كمتر كسي را مي توان يافت از اين قبيل امتحانات سر بلند بيرون آمده باشد. دوستان اين ماييم كه بايد سياستمدار بسازيم و توسط اين سياست مداران به خواسته هاي حقه خود برسيم . توقع خير داشتن از سياست امري است خنده دار ولي در تمام جوامع پيشرفته اين مردم هستند كه حكومت و سياست مداران را مجبور به بر آورده كردن انتظاراتشان مي كنند ، راستي كارنامه ما به عنوان توده مردم در قبال رفتارمان با روشنفكرانمان چيست ،از سياست مدارانمان چه خواسته ايم ، با قهرمانانمان چه كرده ايم ، ما ملت شرقي قهرمان پرور و قهرمان پرست و قهرمان كش چه گلي بر سر قهرمانانمان زديم ، جز اينكه يك روزه قهرمان ساخته ايم و يك شبه لگدمالش كرده ايم . كدام يك از ما يا پدران ما يا پدران پدران ما حاضر شده اند براي طرفداري از سياستمدار محبوبشان سختي و درد و رنج و آوارگي تحمل كنند . تند نرويد روي سخنم با ما به عنوان توده مردم است نه نخبگان و فرهيختگان و آزادگاني كه سالهاست خورشيد وجودشان از اين مرز و بوم رخت بر بسته است . مي دانم ، حق داريد همه از بس فريب خوردند اين چنين شدند ولي تا كي بايد فريب خورد ، گروهي فريب اجنبي و گروهي فريب شبه قهرمانان خود ساخته . ولي بي انصاف نبايد بود . پدر بزرگان ما روزي كه سر بريده ميرزا كوچك خان را ديدند ، رقصيدند . چرا كه مجذوب قدرت و وطن پرستي رضاخان بودند. نه در آزادگي و وطن پرستي ميرزا شك است و نه در قدرت و درايت و وطن پرستي رضا خان . ولي همين مردم بودند كه هم آمدن ميرزا را جشن گرفتند و هم سر بريدنش را . همين مردمي كه روز انقراض قاجاريه را عيد مي دانستند ، روز فرار رضا شاه را روز آزادي ناميدند و همه مي دانيم از مردم عوام تا وزير و وكيل چه ها كه نثار رضا خان نكردند . مگر همين مردم نبودند كه مرحوم مصدق آن يگانه مردي كه بي گمان از تبار مرداني بود كه نگاهشان با خواهشي آشنا نبود ودر پي قدرت نبودند و اگر هم آرزويي از ميان سخنان و چشمهايش هويدا بود فقط و فقط آرزوي سر بلندي ايران و ايراني بود را تنها نگذاشتند ، آن هم به طمع مشتي دلار و به سركردگي چند فاحشه و پا انداز .حتما مي دانيد فاصله يا مرگ يا مصدق گفتن ها تا غارت خانه آن پير آزادگان تنها چند ساعت بود . مي دانم آن روز ها هم بزگ مرداني بودند كه تا پاي جان بر سر عقيده خود ماندند ولي صد حيف كه يا خيلي زود به جمع نخبگان وارد شدند و ظاهرا در اين فرهنگ ما نخبگان بايد از بالا به جامعه نگاه كنند و آن بالا هم مي مانند تا قيام قيامت . و يا خيلي زودتر در غبار گذر زمان فراموش شدند و امروز هم از آنان نام و نشاني نيست به جز خاطراتي براي فرزندان . راستي پدران ما كه به اعتبار فرزندان راستيني از اين مملكت از قبيل مرحوم بازرگان و مرحوم طالقاني كه شايد اعتبارشان تنها همدلي با مرحوم مصدق بود ، انقلاب مليوني به راه انداختند و يك صدا چه ها كردند و چه ها نكردند، روز استعفا مرحوم بازرگان چه كردند . حتما آن روزها متن استعفا را خوانده بودند و دليلش را مي دانستند . براي مرگ مرحوم طالقاني كه هنوز هم پدر يادش مي كنند چه كردند ، پدري كه امروز عكس دو نفره اش با پدر طالقاني زينت بخش خلوت تنهاييش است ،حتما آخرين چمعه زندگي مرحوم طالقاني نمازش را به او اقتدا كرده بود . من مي دانم كه كرده بود . مي دانم اين مملكت ما به اندازه انگشتان دست هم سياستمدار واقعي و مردمدار و ميهن پرست نديده است ، تلخون جان من هم مثل تو اين روزها از اين نگاه هاي پر از خواهش دلگيرم ، من هم مثل تو اي آرياي عزيز از اين بازي ها و يا به قول تو جاكش بازيها ملولم ، ولي دوستان باور كنيد كه گناه ما هم كم از اين سياست پيشگان نيست . ما هم بلد نيستيم بگوييم چه مي خواهيم ، ما هم قرنهاست كه مي خواهيم با زبان خون و تهديد حرف بزنيم . ما هميشه از وضع موجود گريختيم به اميد فرداي بهتر ولي نخواستيم فردا را از امروز شروع كنيم . تلخون راست مي گويد ما مرمت كار مي خواهيم ، ولي نه ما چيزي براي مرمت نداريم . ما هنوز چيزي نساخته ايم كه بخواهيم مرمتش كنيم . ما هنوز چشم انتظاريم كه سواري با اسب سفيد پيدا شود و لقمه را آماده در گلويمان بگذارد . مشكل اينه كه ما عادت كرديم به سياست مدار جماعت اعتماد نكنيم ،حق هم داريم چون هميشه تا تونستن ازمون سواري گرفتن ، اين داستان صدها ساله كه داره تكرار ميشه ، ولي تا كي بايد ادامه داشته باشه . تكليف اون چندتايي كه بدون هيچ ادعايي جان ومال و آبروشون رو حروم ما مردم كج فهم كردن چيه. ( مقصود فقط آدماي كج فهم بودها ، شما به دل نگيرين ).براي اونا چه كرديم. دوستان من هم مثل شما دل نگران عزيزان دربندم ( دربند جايي است در شمال تهران !) ولي چند تا از ما كه خوندن مقاله هاي همين عزيزان برامون از نون شب واجب تر بود حاضر شديم يك شب فقط يك شب بريم جلوي همون جايي كه اونا در بندند ( اين دربند همان در بند شمال تهران نيست يعني داخل بندند ، بابا بي خيل مگه بند قوطي كبريته كه كسي بتونه بره داخلش !) بشينيم و اعتراض كنيم ، اونم اعتراض ساكت . الان هممون خوب توجيه مي كنيم كه همشون سر و ته يه كرباسن ولي مگه روز اول كه دنبالشون راه افتاديم به خاطرات زمان جنگ و انقلاب پدرانمان گوش نداده بوديم . دوستان من هم براي خيلي از عزيزاني كتك خوردند و زندان رفتند و در اين راه جان باختند گريسته ام آن هم نه در خفا كه در ميان هزاران نفر ولي آيا كافي است .آيا ما خود جايگاهمان را در مطالبات اجتماعي پيدا كرده ايم كه از اين به ظاهر سياستمدارانمان مي خواهيم چنين باشند. دوستان عزيز اگر هر آدم سود جو و هزار چهره اي مي تواند خود را در اين قحط الرجال براي ما به عنوان سياست مدار جا بزند ، مشكل ماييم نه آن فرد .

در ضمن مطابق معمول اين نوشته به هيچ كجا و هيچ موضوعي ربط نداشت و داشت . و احتمالا از بس طولانني بود ارزش خوندن نداشت. تازه منم نمي خواستم به سياست بپردازم.
راستي تلخون خانومي اونايي كه نخوندن دمشون گرم ،ولي اونايي كه خوندن چي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟






........................................................................................
< br> Tuesday, February 26, 2002

٭ دارم سعي مي كنم از خستگي نميرم .
يه چيزايي هم مي خوام بنويسم اگه اين مرض وبلاگ خواني بذاره ، شروع مي كنم.





........................................................................................
< br> Monday, February 25, 2002

٭ من سيگاري نيستم ولي هوس سيگار كرده بودم . حس مي كنم براي من سيگار كشيدن پاسخ به يك نيازه . امروز بعد از مدتها دو تا دونه سيگار خريدم ، با ولع كشيدمشان الان از هر چي سيگار و نيازه متنفرم . ولي حس مي كنم اين تنفر طولاني نخواهد شد.





........................................................................................
< br> Sunday, February 24, 2002

٭ من از خداحافظي متنفرم مخصوصا وقتي حس كنم معلوم نيست دو باره كي بشه چاق سلامتي كردو سلام عليك درست و حسابي . واقعي ها نه مجازي و اينترنتي. ولي دارم با خودم كلنجار مي رم چه بخوام چه نخوام بايد با يه دوست خداحافظي كنم ، ولي خب يه چند روزي مونده .





٭ من دو ساعت ونيمه اينجا نشستم يه چيزي بنويسم ولي اينقدر سرم به وبلاگ خوندن و اي - ميل بازي گرم شد كه يادم رفت اومده بودم چي بنويسم . راستي من كيم اينجا كجاست .....





........................................................................................
< br> Saturday, February 23, 2002

٭ بعد از ظهر روز تعطيلي و اتهام علاقه بيش از حد به اينترنت .





٭ امروز عيده ولي من دلم براي گوسفندها مي سوزه.





٭ نمي دنم چه مرگم شده همش دلم به نوشتنه ولي دستم به نوشتن نميره ، البته بگذريم كه بد جوري هم گرفتار شدم ، چند تا از بچه هاي بخشمون دارن ميرن سربازي (طفلكها ) يه دوست و همكار خوبم كه كلي ازش چيز ياد گرفتم از شعر و شعور تا علم وسياست، چه روزهايي كه با هم گپ مي زديم از فلسفه و هنرتا ايرادهاي آيين نامه هاي مهندسي ،از بدبختي هاي مهاجرت تا مرگ احمد شاه مسعود ، خلاصه همه چيز، اين روزها داره چمدونش رو مي بنده كه مارو تنها بذازه تو اين مرداب ، البته خوشحالم كه مي ره اگر چه سخت دلگيرم از نبودنش ، خلاصه مطلب كه اين رفتن ها حاصلش براي ما نرفته ها چيزي نيست جز فشار كار ، كه بخش عمده اي هم از اين فشارنصيب من شده است. البته بماند كه اين حرفها شايد بهانه باشد براي تنبلي. نمي دانم شايد هم گلايه هاي تلخون عزيز از پدرام هم بي تاثير نباشد ، شايد هم اين موناي من بود كه از زبان تلخون حرف مي زد ، تلخون خانوم حرف زياده ، خدايا كمي همت . نمي دونم ممكنه اين تنبلي براي اين باشه كه مي خوام سعي كنم سياه ننويسم و ننالم . ولي چه كنم كه سخت است سياه فكر كني و سياه ببيني ولي بخواهي سفيد بنويسي ، نا اميد باشي از رهايي و بخواهي از زيبايي اميد به رهايي بنويسي. تو قفس باشي و بخواي تعليم پرواز بدي ، ناي راه رفتن نداشته باشي و بخواي مسابقه دو استقامت بدي ، والا نميشه ، من ديگه چشام چهارتا شده از بس دنبال نيمه پر ليوان گشنم ، ديگه انگار اين نيمه پر هم كپك زده ، مرداب شده هر روز داره بخار مي شه و هيچ آب باريكه اي هم راهي بهش نداره . بخوام درد دلم رو بنويسم بازم موضوع سياسي ميشه و به تريش قباي كاهنان حكم ران و سورچيان بارگاهشان بر مي خورد ، ننويسم ديوانه مي شم ، كه ديوانگي بهتر است از دل سوزاندن براي ملتي كه ترجيح مي دهد نئشه باشد و به دنبال پر و پاچه ملت بدود ، كه اين دل سوزي جايي است در همسايگي خريت و تحمل آن سخت. راستش يه جورايي خودمم فكر مي كنم نوشتن موضوع سياسي كار احمقانه ايه چون يا بايد فحش نامه بنويسي تا اين ملت هفت رنگ به به و چه چه راه بندازن و بخوننش . اگرم بخواي حرف اساسي بزني كه كسي حوصله خوندنشو نداره و بهتر بري سراغ هاون و يه ليوان آب. درد ودل از عقب موندگي فرهنگي هم كه تف سربالاست كه البته من فكر مي كنم تا يه چند نفري پيدا نشن اين تف سر بالا را تحمل كنن اين مرداب دريا بشو نيست كه نيست . من كه پيه هر گونه تفي چه سربالا چه سرپايين چه مستقيم رو به خودم ماليدم فقط به اميد ، حتي نيميدونم به اميد چي ولي مطمئنم كه ميشه كاري كرد حتي يك قدم . ولي بد جوري احساس تنهايي مي كنم ، انگار تنهاي تنها توي يه غار تاريك وايسادم ، هر چي داد مي زنم فقط صداي خودمه كه بر مي گرده. نمي دونم شايد اين روزها دوباره قاطي كردم ، من هيچ وقت آدم نرمالي نبودم . يه روز تند تندم يه روز انگار سالهاست ساكنم . فعلا دوباره مشغول سفرم يه سفر يه نفره به يه جاي خيلي نزديك .





........................................................................................
< br> Wednesday, February 20, 2002

٭ اين ليست همسايه ها رو هم بايد يه تغييراتي توش بدم، به زودي .





٭ خدايا كلي وقت و فرصت به ما عطا به فرما ، آخه كلي حرف دارم واسه زدن ، اين وسوسه نوشتن داره ديوونم مي كنه .فكر كنم مجبور باشم اين تعطيلي ها رو هم برم سر كار. خدا كنه بشه دودرش كنم.





........................................................................................
< br> Tuesday, February 19, 2002

٭ شرمنده همه دوستان كه با ‎Yahoo Messenger ‎ براي من پيغام فرستادند ولي جوابي نگرفتند، اين لعنتي خراب بود من ابله هم نفهميده بودم هيچ Off line ني را نگرفته بودم . البته هنوزم درست نشده دارم سعي مي كنم . فكر مي كنم تا چند وقت ديگه اين كامپيوتر منهدم بشه.





........................................................................................
< br> Sunday, February 17, 2002

٭ شايد براي تلخون ، ولي نه شايد كافي نباشه ،كلي حرف براش دارم ، خدايا كمي فرصت

آه ، تا قله هيچ راهي نيست
گفته بودند، بعد از اين قله
پشت اين كوه ، زندگي جاري ست
قله شد فتح
اي دريغ، آري
باز هم بود قله هاي دگر
باز شيب و فراز تكراري

حميد مصدق





٭ امروز رفته بودم كارواش ، من خيلي حوصله كارواش ندارم ولي اين دفعه يه جور ديگه بود ، وقتي داشتم ميامدم بيرون تو فكر كاكل بودم . يادش به خير. كاكل رو مي گما نه كارواش !





٭ نتايج يك نظر سنجي يه نفره با توجه به برخي شرايط:
قابل خواندن ترين مجله موجود : يك هفتم
قابل خواندن ترين روزنامه موجود : بنيان
شايد اظهار نظر راجع به بنيان زود باشد ولي يك هفتم نه .






........................................................................................
< br> Saturday, February 16, 2002

٭ من هر كار مي كنم فقط مي تونم سه خط از نوشته هاي حسين نوش آذر رو بخونم، اين كامپيوتر داره منو ديونه تر مي كنه.





٭ من هر چي سعي مي كنم نمي تونم به اين هواپيماي به مقصد نرسيده فكر نكنم يه جورايي عين خوره افتاده به جونم ،دلم مي خواد برم اونجا ولي نه مي تونم نه كاري از دستم بر مياد. اصلا بي خيال نمي دونم چرا اينا رو نوشتم ، شايد دلم خواست ، اصلا بي خيال بازم برم يادداشت هاي تلخون رو بخونم راستا شعراش هم حرف نداره ، حيف آرشيوش ايراد داره. كاشكي درستش كنه.





٭ شرمنده همه دوستان ولي من فكر مي كنم هممون يه جورايي شبيه گوسفند شديم ، كلي آدم مفت مفت از سر نفهمي و بي تفاوتي و ....... يه سري آدم مردن، ملتم عين گوسفند دارن دنبال زندگيشون مي دوند. آخه تا كي بي تفاوتي ، انگار همه به بوي خون عادت كردند، انگار هنوز فرهنگ مردن بهتر از ماندن است ، حاكم است. لعنت به جنگ كه ما را با مردن و خون آشنا كرد ، شايد ارزش زنده بودن را هم پايمال كرد.





٭ زنده باد تلخون خانوم كه احساس و انسانيت و احساس انسانيت را متبلور كرد ، اي كاش دستهايي پيدا شود براي رهايي از اين خستگي.





........................................................................................
< br> Friday, February 15, 2002

٭ من از جمعه بدم مياد اصلا راستش از غروب چمعه وحشت دارم ، هوا كه تاريك دلشوره پيدا مي كنم ، نمي دونم شايد از صبح شنبه هم مي ترسم شايد دلشورم براي اون باشه.





٭ دلم مي خواد برم كتاب بخونم ،احتمالا ميرم سراغ تلخون صمد بهرنگي.





٭ مثل اينكه ميگن اين هواپيما سقوطش مشكوكه ،يه سري بزنين خودتون بخونين





٭ راستي از ابراهيم نبوي يه كتاب جديد چاپ شده يادداشت هاي روزانه زندانشه در سال 77 اسمش ماه عسل پائيزيه
در ضمن رمان جسد هاي شيشه اي مسعود كيميايي رو هم خريدم ولي هنوز شروع نكردم به خوندنش . شايد خارج از نوبت خوندمش.





٭ من عاشق شبم يعني نصف شب همه جا تاريك و ساكته حس مي كني همه چي مال خودته. كاشكي مي شد هر شب تا صبح بيدار بود. شايد امشب بمونم.





٭ كسي مي دونه چه جوري ميشه اين ساعت بلاگر رو درست كرد ، هر كاريش مي كنم نمي فهمه الان اينجا ساعت چنده!!!!





........................................................................................
< br> Thursday, February 14, 2002

٭ به نظر من يكي از هزاران معضل اين فرهنگ فير و عقب مانده اما به ظاهر كهن و 2500 ساله ما مسئله حقوق زنان و يا به عبارتي زن ستيزي مستمر آن است و جالب اينكه در فرهنگ كهن ما بويي از زن ستيزي به مشام مي رسد و نه از آيين هاي غبار نگرفته اسلام كه اين روزها دست آويز اين مدعيان سالوس دينداري قرار گرفته . كه به عنوان يكي از هزاران شاهد اين مدعا مي توان به كتاب “ زنان پرده نشين و نخبگان جوشن پوش “ نوشته خانم فاطمه مرنيسي و ترجمه خانم مليحه مغازه اي اشاره كرد كه تحقيقي است ارزشمند پيرامون جايگاه زن در اسلام و خصوصا صدر اسلام كه اين روزها به نام اسلام ناب محمدي از آن بهره برداري مي شود ، نمي دانم شايد در گوشه از تاريخ اسلام محمد ديگري هم بوده است كه امروز مقتداي آقايان شده است. فعلا با بحث اسلامي موضوع كاري ندارم شايد روزي نه چندان دور به طور جدي تري به نقش دين در فرهنگ و زندگي اجتماعي بپردازم ، گو اينكه در گذشته نيز گوشه هايي به موضوع زده ام و شايد تكرار مكررات باشد. حال بماند . گذشته از اين مسائل يكي از مهمترين مشكلات ما امروز عدم برخورد صحيح با واقعيت ها و همچنين مسائل روز مي باشد. من هيچ وقت نفهميدم كدام قانوني مرد و زن را از هم جدا كرده و براي هر يك اختياراتي مشخص كرده ، با عرف كاري ندارم چرا كه از اساس با مسائلي كه به نام عرف جامعه به خوردمان داده اند مخالفم . هميشه اين جامعه مرد سالار ما زنان را از اشغال پست و مقام حال در هر رده اي منع كرده است به بهانه اينكه كه زنان توانايي انجامش را ندارند. بهانه اي غريب است . چرا هيچ گاه به زنانمان ميدان نداده ايم تا خود را بيازمايند ، شايد توانايي هاي نهفته آنان آشكار شود و اگر نشد و به قول مدعيان مرد سالار توانايي انجام كارهايي را نداشته باشند به امتحانش كه مي ارزد ، زبان مرد سالاران دراز تر خواهد شد. كه بي گمان چنين نخواهد شد چرا كه اصولا ظرافت و دقت زنانه مسئله اي است كه خيل عظيمي از مردان بويي از آن نبرده اند. نمي دانم شايد زنان هم در اين موضوع بي تقصير نباشند و به مرور زمان به اين پرده نشيني عادت كرده باشند. شايد از بس اين مردم كج فهم ما هر زني رو به چشم خريدار نگاه كردن اين جوري شدن . واقعا چرا مردها هر زني رو در نگاه اول به صورت يك كالا برانداز مي كنن و به قول معروف اول مي خوان بفهمم كه طرف پا مي ده يا نه. مي ترسم بگم اينم از فرهنگ غلطمونه، مي ترسم ديگه چيزي از اين فرهنگ پوسيده براي دفاع باقي نذارم. ولي تا يه جامعه مردمش نتونن يه رايطه سالم بين زن و مرد برقرار كنن به هيچ جا نمي رسن . يكي از بزرگترين تغييرات انجام شده دردوره حكومت كاهنان بر اين سرزمين پروژه هاي جداسازي زن و مرد بود كه از مهد كودك تا اورژانس بيمارستان پيش رفت. ظاهرا هدف هم مبارزه با فحشا بود.كه البته نتيجه اي جز گسترش فحشا نداشت خصوصا اينكه آينده سازان ديروز جامعه بزرگترين گروه سني فواحش خياباني را امروز تشكيل داده اند . راستي چرا تا نام فاحشه برده مي شود همه دنبال جنس مونث مي گردند، بابا اون آقايي هم كه تو خيابون داره دنبال خانوم مي گرده فاحشه نيست ، اصلا اين چه جرم و گناه يا لذتي كه فقط بايد يه طرفش بد نام بشه. فحشا زن و مرد نداره كه ، مگه تا مرد فاحشه نباشه هيچ زني تن فروش مي شه يا اگه همه مريم مقدس بودن ( اوه اوه دنيا چه جهنمي مي شد !!!) اين همه مرد آيزون و پاانداز پيدا مي شد . خلاصه اين يه موضوعي كه اصولا به ازاء هر زن يه مردي هم هست ، پس اگه بدكاريه هر دو دارن كار بد مي كنن. بابا بي خيل اصلا…. امرو تو اين مدينه فاضله ما كه از سر و روش هم شكر خدا شعار مي باره تو خيابون تا يه آدم تر و تميز ببيني مخصوصا اگه خانوم باشه و اتفاقا منتظر تاكسي همه به چشم يه جنده نگاش مي كنن ، من اصلا منكر وفور وجود اين قبيل عزيزان به طور گسترده در سطح شهر نيستم ولي با اين طرز تفكر كه ناشي از فهم پائين فرهنگ اجتماعي است به شدت مخالفم. بازم كه از موضوع پرت شدم . اين فرهنگي كه به زن به عنوان جنس دوم و يا از آن گذشته به عنوان كالاي مصرفي نگاه مي كند نه جايي در فرهنگ ايراني دارد و نه اسلامي و بي گمان سوغات قدرتمنداني است كه از طبقات عقب مانده روستايي برخواسته اند و اصولا در جوامع بسته رشد يافته اند و احتمالا تا حدودي تحت تاثير تفكر كاهنان دوران بلوغ را گذرانده اند. در جوامعي رشد يافته اند كه همواره از صحبت كردن با جنس مخالف نهي شده اند تا مبادا دين و ايمانشان به باد رود. اين معضل فرهنگي هم به نوعي متاثر از هجوم حاشيه نشينان به شهرها و اشاعه فرهنگشان مي باشد. نسل ما كه در اين آشفته بازار تعليم و تربيت سوخت . ولي آيا مي شود كاري كرد كه نسل بعدي از عواقب اشاعه اين فرهنگ حاشيه نشينان در امان باشد ، آيا مي شود اين فرهنگ پوسيده اما كهن را نجات داد. من از طولاني نوشتم خوشم نمياد ، اينم ديگه زيادي طولاني شد. شايد بعدا بيشتر به اين مسائل پرداختم اگه حال داشتين شما هم كمكم كنين.







٭ با ياد عزيزاني كه با پروازشان به اوج رسيدند و اين خاك چيزي جز داغ ننگ برايشان نداشت.
اي كاش در اين سرزميني كه از هر گوشه اش اين روزها بوي خيانت به مشام مي رسد، جان انسانها بيش از اين ارزش داشت. وديگر بوي خون و صداي شيون فرزندانش زنگها را به صدا در نياورد. هر چند سالهاست كه زنگها به صدا در آمده اند.زنگهايي كه ممكن است دير شود شنيدنشان. نكند آهنگ اين زنگها برايمان عادت شده است . چنين مباد.





........................................................................................
< br> Wednesday, February 13, 2002

٭ اگر فروغ زنده بود امروز فقط 67 سال داشت ، حيف كه عمرش كوتاه بود.





٭ فيلم Malena رو كه ديدم مطمئن شدم كه فقط اين ما نيستيم كه نميفهميم منزلت زن را .





٭ از وقتي كاكل رفته مي ترسم آكل بياد ، آخه منم يه آكل دارم كه يه جورايي با هم مشكل داريم . ولي دوست نداشتم حسين نوش آذر رو پشت نقاب ببينم مخصوصا وقتيكه با ما بود.





٭ من، ترانه 15 سال دارم
تنها فيلمي بود كه به لطف خواهرم ويك دوست در جشنواره ديدم. تافيق زيبايي از تنهايي و اميد بود ، من هم براي تنهايي ترانه گريستم در بين صدها نفري كه با چشماني سرخ سينما را ترك كردند.






........................................................................................
< br> Tuesday, February 12, 2002

٭ به كجا ميرويم آنهم چنين شتابان.
اصولا اين يك موضوع طبيعي است كه هر تغييري در جامعه داراي عواقب دراز مدتي براي تك تك افراد جامعه مي باشد و ايران ما در دو دهه پيش شاهد دو شوك عظيم انقلاب و جنگ بوده است كه هر يك از اين دو مقوله براي دگرگوني نسلي كه پس از آن شكل مي گيرد و همچنين بافت قالب فرهنگي جامعه كافي است و گذشته از آن ايران در 200 سال گذشته همواره شاهد حركت ها و جنبشها يي بوده است كه بعضا در نطفه خفه شده اند و يا به انحراف كشيده شده و يا جنگهاي خفت باري را تحمل كرده است .كه در اكثر اين تحولات هم متاسفانه بوي گند خيانت همواره به مشام مي رسيده است . من در اينجا به هيچ وجه به بعد سياسي موضوع كاري ندارم چرا كه اين خلوت را براي خود منطقه سياست ممنوع فرض كرده ام ، البته روز اول غيراز اين بود ولي اين روزها گمان مي كنم اين گونه بهتر باشد. حداقل تهمت براندازي ندارد و شايد هم به نتيجه اي براي خود رسيده باشم كه بي گمان ناشي از همين جامعه و فرهنگ است. حال بماند كه گاهي هم تك مضرابهايي ميزنم. متاسفانه در ساليان گذشته و خصوصا در اين دو دهه اخير كه انفجار نور و جمعيت همراه شد هيچ برنامه مدون و صحيحي براي نسلي كه امروز در ميانه دهه دوم تا سوم زندگي ايستاده اند تهيه نشد و شايد معضلاتي از اين قبيل باشد كه من دوست دارم آنان را نسلي كه سوخته به دنياآمد نام نهم . هر چند كه مشكلاتشان با مني كه از نسل سوخته هستم تفاوت چنداني نمي كند ولي حداقل اين دلخوشي را دارم كه سوخته به دنيا نيامدم ، ولي دستي از غيب آمد و ما را سوزاند. يكي از معضلاتي كه در كنار هزاران مشكل اين نسل اين روزها خود را متبلور مي كند تبديل ركيك حرف زدن به يك ارزش كاذب در ميان نسل زير 20 سال جوانان ماست . من به هيچ وجه خود را مطهر در وادي ركيك بودن نمي دانم و چه بسا كه اگر ركيك حرف نزنم كه ميزنم بسيار راحت تر ركيك مي نويسم چرا كه اين روزها افرادي ديده ام كه هيچ صفت غير ركيكي توانايي بيان حس من را نسبت به اين افراد ندارد. ولي حداقل خود مي دانم كه ركيك حرف مي زنم يا مي نويسم و چه بسا بدانم هم كه كجا و با چه كسي بايد اين گونه صحبت كنم. ولي به نظر من مشكل اين برادران و بعضا خواهران كوچك تر ما اين است كه ركيك حرف زدن به صحبت هاي روزمره آنها رسوخ كرده است و به نوعي حس مي كنم حرمت كلام و مكان را نمي شناسند. كه البته شايد تنها گناهشان اين باشد كه كسي اين حرمت را برايشان ترسيم نكرده است. راستي مگر حرمت ترسيم كردني است. اين روزها پا در هر محلي بگذاري كه پاتوق جوانان و يا به عبارتي قتل گاه فرصت هاي طلايي آنان باشد هيچ حرفي جز شرح پايين تنه و يا نسبت هايي ناروا به خواهر و مادر يكديگر كه در غالب شوخي و يا از فرط صميمت مي باشد نمي شنوي كه كاملا بي محابا و بي اعتنا به اطرافشان بيانش مي كند . طفلك پدر و مادري كه مجبورند براي بچه كوچك و كنجكاوشان اين اصطلاحات را معني كنند. امروز كه همه روضه وا مصيبتا براي فرهنگ كهن اما فقير ما سر داده اند بايد جنبيد وگرنه روزي كه اين جوانان، پدر شدند ديگر سخت است اين تعليم و تربيت. تو فيلم موج مرده وقتي دارن به طعنه از پسر سردار راشد ياد مي كنند ، بر مي گرده ميگه : قرار بود ما بريم جبهه از مملكت دفاع كنيم ، شما هم مواظب فرزندان ما باشين. حالا بگين انصافا كي كم فروشي كرد .(البته نقل به مضمون است) به نظر من اين ديالوگ دو جمله اي فيلم يكي از بهترين قسمتهاي فيلم بود و به نوعي يكي از مهمترين مشكلات ما،چه پدر از جنگ برگشته باشيم و چه فرزند از جنگ رانده. متاسفانه مشكلي كه امروز لاينحل به نظر مي رسد به نظر من نتيجه عدم درايت مسولين ما مي باشد چرا كه اكثر آنان علاوه بر اينكه متخصص نيستند ، بويي هم از تعهد نبرده اند و شايد متعهدند به سوزاندن اين نسل ، وقتي قيمت پايين هروئين و حشيش را هم در كنار اين موضوعات ببينيم بيشتر جاي شك در اين تعهد پيدا مي شود. امروزه به خوبي حس مي شود كه دستهايي در كار است كه اين فرهنگ كهن را به سرعت بيشتري به سرازيري براند . فرهنگ و نوع محاوره اي كه امروز شاهدش هستيم روزي به عنوان فرهنگ حاشيه نشينان شناخته مي شد كه متاسفانه حاشيه نشينان ديروز امروز جزء اصلي متن جامعه را تشكيل مي دهند آن هم بدن هيچ تغييري در فرهنگ و رفتارشان كه متاسفانه رسانه جمعي صدا و سيما كه بزرگترين مسئوليت را در زمينه ارتقاء فرهنگ هر جامعه اي بر عهده دارد، چنان كمر به ريشه كني فرهنگ ايران و به نوعي رواج فرهنگ لمپنيزم بسته است كه هيچ كس را ياراي مقابله با آن نيست. از آن گذشته اين موضوع همواره مورد بحث بوده است كه جنگ فحشا و فقر به سوغات مي آورد چنانچه در بقاياي شوروي سابق هنوز فقر و فحشا به عنوان معضلي بزرگ مطرح است چرا كه آن بيچارگان جنگ و انقلابشان در زير نقاب تظاهر به كمونيسم بود كه خود مشكلاتشان را دو چندان كرد. اي كاش ما نيز مي توانستيم از الگوي آلمان بعد از جنگ استفاده كنيم و يا انديشمندان و مسئولان ما انقلاب فرانسه بهتر مي شناختند. جنگ ايران سوغاتش سيل بي رويه مهاجرت خانواده هاي بي سرپناه و جنگ زده به شهر هاي بزرگ بود كه متاسفانه هيچ بستر سازي فرهنگي براي اين تزريق گونه هاي متفاوت روستايي و بومي ايران به شهر هاي بزرگ انجام نگرفت و البته هيچ گزينه ديگري هم بجز تهران و چند شهر بزرگ ديگر مطرح نشد، حتما خيلي از دوستان همكلاسي هاي جنگ زده را به ياد دارند كه هر چند به ديده ترحم و دلسوزي و شايد همدردي به آنها مي نگريستيم ولي هيچ گاه شيوه هاي گويش و تفكرات و يا اصول زندگي آنان برايمان قابل هضم نبود. و چه پر و بالها كه اين مربيان پرورشي مدارس به اين دوستان ما مي دادند كه نتيجه اي جز رواج فرهنگشان بين ما نداشت، اي كاش آنان نيز مي دانستند كه مرهم درد اين عزيزان كه زندگي خود را براي ايران باختند چيز ديگري است. من به شخصه معتقدم كه ما هنوز گرفتار تمام ابعاد جنگ هستيم از زياده خواهي هاي رزمندگان سابق گرفته تا بسيجيان 15 ساله اي كه خود را در شرايط جنگي فرض مي كنندو اين روزها بين هموطنان به دنبال دشمن مي گردند و البته اين رواج كثيف حرف زدن و كثيف زندگي كردن كه عامل اصلي اين جابجايي افراد در جامعه و رانش نخبگان مي باشد نيز از عواقب جنگ بي برنامه و حتي به عبارتي پايان بي برنامه جنگ مي باشد . اي كاش ما هم به آن كشاورز رزمنده و جانبازمان يك مدال تراز اول شجاعت و شهامت مي داديم و خانه و زمينش را آباد مي كرديم ، نه اينكه در تهران بي در و پيكر به هر يك آپارتماني بدهيم و قول دانشكده پزشكي و مهندسي ، بي هيچ پشتوانه مالي و علمي. اين روزها اينقدر مناطق ممنوعه زياد شده كه پرداختن به بعضي موضوعات را غير ممكن كرده است و البته من كاملا حق دارم كه دنبال دردسرنروم. اصولا اين نوشته هاي من به نوعي بحث بر سر نظراتم با خودم مي باشد و البته اين ايراد به من همواره وارد است كه نوشته هايم هميشه بدون هيچ نتيجه گيري تمام مي شود و البته بدون ارائه هيچ راه حلي، اما چه كنم ……. شايد اين موضوع ادامه داشته باشد.
در ضمن اين موضوع به مقوله ركيك نوشتن در وبلاگ ها هيچ ريطي ندارد چرا كه اين وبلاگ ها يك خلوت كاملا شخصي است با مخاطبان بعضا مشخص كه در خواندن هر وبلاگ كاملا مختارند، پس به هيچ عنوان روي سخنم با نوشته هاي دوستان در وبلاگ ها نيست و ديگر اينكه من نيز خود را به هيچ وجه مقيد به ركيك ننوشتن در وبلاگم نمي دانم. شايد كثيف نوشتن گريزان باشم ولي ركيك نوشتن خير.






........................................................................................
< br> Sunday, February 10, 2002

٭ آب زنيد راه را چون كه نگار مي رسد
رضا قاسمي هم برگشت.
مي دانستم مي آيد.
اهل رفتن نبود.





........................................................................................
< br> Saturday, February 09, 2002

٭ سلام
در اولين فرصت جواب اي ميلها فرستاده مي شود





........................................................................................
< br> Wednesday, February 06, 2002

٭ راستي اگه يه چند روزي پيدام نشد رفتم مسافرت.





٭ با عرض شرمندگي خدمت دوستاني كه داستان 600 مليون زير را خواندند و بر محاسبات رياضي من خنديدند و با تشكر از پدرام عزيز كه دوستانه اشتباه من را ياد آوري كرد . حالا بماند كه من اينقدر تو محاسبات رياضي تا حالا سوتي دادم كه نگين. خير سرم كارم هم محاسباته. خلاصه شرمنده مسئله تقسيم 600 مليون به 60 مليون را فراموش كنيد .من هم پاكش كردم بعدا سر فرصت به ادامه موضوع خواهم پرداخت.





........................................................................................
< br> Tuesday, February 05, 2002

٭ نمي دونم اين غريبه نوازي ما كي قراره تموم بشه كه كم كم داره بوي گند خيانت مي گيره ، اولش كه دولت عزيز و مردمي ما قول كمك 600 مليون دلاري به افغانستان مي ده كه ظاهرا قراره در 5 سال آينده پرداخت بشه ، حالا هم كه افراد به ظاهر بشر دوستي مانند جناب مخملباف ،بزرگ موج سوار عصر حاضر ، جنبش سواد آموزي به شونصد هزار كودك افغان مقيم ايران راه انداخته. آخه واقعا هيچ مسئولي تو اين مملكت نمي فهمه ما 20 ساله داريم براي افغانها هزينه مي كنيم بدون هيچ نتيجه اي ، 20 ساله هر چي آدم خلاف و شرور افغانستان بود ريختن تو اين مملكت همشون هم خودشون رو دكتر و مهندس و معلم و….. معرفي مي كنن ولي نود درصذشون فرق خر و كره خر هنوز نمي فهمم آيا تا حالا اين مهمان نوازي احمقانه ما چيزي جز حشيش و هروئين مفت افغاني براي ما داشته است آيا هيچ كي تا حالا نفهميده اين افغاني هاي حرومزاده هر دفعه كه ميان ايران به قول خودشون خرج سفر و يا به عبارتي خرج قاچاقچي هاي آدم رو با فروش هروئيين به ما ملت بد بخت تامين مي كنن. از اين همه افغاني كه ما پناه داديم چند درصدشون براي جامعه ما منافعي داشتند،به ازاء به خدمت گرفتن نيرو كار ارزان هيچ فكر كرديم كه چه از دست داده ايم، كدومشون به دولت ماليت پرداختند كه حالا توقع درس و مدرسه دارن. نمي دونم اين آقايوني كه الان فريادهاي انسان دوستانشون گوش فلك رو داره كر مي كنه اين همه بچه دهاتي بيسواد ايروني رو نديدن ، اصلا مي دونن چند در صد روستاهاي مملكت خودمون مدرسه نداره ، مي دونن چند صد هزار تا بچه از شوق درس خوندن با پاي پياده روزي چندين ساعت تو سوز و سرماي زمستون راه مي رن تا به يه مدرسه راهنمايي تو ده همسايه برسن . تا حالا فكر كردن تو اين مملكت فلك زده چند درصدبچه هاي زير چهارده سال دارن تو كارگاه هاي قالي بافي استثمار مي شن واسه يه لقمه نون .آيا همه چشمها كور شده و اين همه بچه رو از صبح تا شب ويلون سر چهارراهها و ميادين اين پايتخت كوفتي خو دمون نمينه ، دهات پيشكش حضرات، البته بگذريم كه اين دوست هنرمندمون در يك اقدام شبه روشنفكرانه فرزندان خودش را از مدرسه رفتن منع كرده. از اون گذشته آيا اصلا ما سابقه خوبي در آموزش و پروش داريم كه حالا مي خواهيم تكنيك هاي آموزشي را صادر هم كنيم . حوصله دردسر ندارم وگرنه يه نگاه به بازده نهضت سواد آموزي خودمون خيلي از مسائل رو حل مي كنه . بگذريم … . من نمي دونم چرا هر جا اسمي از اين هنرمند موج سوار كشورمون مياد بد جوري بوي تظاهر و ريا و عوامفريبي همراه با ژست هاي دهن پر كن تو هوا مي پيچه . خلاصه آقايون دلسوز سالهاست كه افغانها گرسنه و بي سوادند ، كاشكي كسي از شما بپرسد كه چه شد همه يك دفعه درد افغانستان گرفتند. البته به هيچ وجه غرض از اين نوشته من بي حرمتي به جمعيت افغان نيست . گو اينكه آنها خود را افغان نميدانند و اگر از مليتشان بپرسي يا ازبكند و يا هزاره و پشتون و …. و شايد هم همين دردشان باشد. من شخصا علاقه اي كه به احمد شاه مقصود اين شير هميشه جاودانه دره پنجشير و آسيا دارم به هيچ وجه چنين اجازه اي را به من نمي دهد كه افغان جماعت را به يك چشم ببينم چرا كه من هم مانند خيلي از افغانهايي كه از نسل اشرف افغان نبودند در سوگ آمر صاحب گريستم . اي كاش چراغي كه او بر افروخت تا ابد راهنماي راه زمامداران جهان سومي باشد. سوگنامه من براي احمد شاه مسعود بماند براي مجالي ديگر . اما با آن 600 مليون كمك اهدايي دولت مردمي به افغانستان هيچ مي دانيد كه چه ها مي شود كرد.( چند خط جهت محاسبات اشتباه من حذف شد) من فقط مي ترسم دير بشه و ما نتونيم جواب فرزندانمون رو بديp





........................................................................................
< br> Monday, February 04, 2002

٭ ترو خدا شانسو مي بينين ظاهرا اين رستوران جام جم رو هم تعطيل كردن خدا كنه شايعه باشه.





٭ اين جانب كماكان مخلص اين وبلاگ صاحاب خاطرات هستم ، يه سري به مدرسه وب بزنيد من كه حال كردم





٭ بنده فعلا مشغول مخ زني هستم شايد بتونم اين وبلاگ رو دو نفري كنم ، حالا نگين مگه با اين اسمت دونفر نيستي . نه بابا من هم رضام هم علي هم رضا علي هم گاهي علي رضا .
اگه كسي مي دونه چه جوري ميشه يه زن رو به كامپيوتر و اينترنت علاقه مند كرد لطفا به منم بگه . نترسين مشكل ناموسي و شرعي منكراتي هم نداره زن خودمه .





٭ نكند حرامش كرده باشد اين خاك آدم كش! كسي از نيما خبر داره.دلم براي ترانه هاي تنهاييش تنگ شده و كم كم دارم نگران مي شم .





٭ ديروز بعد از ظهر براي كاري با مونا بانو(خاتون جان) رفته بوديم كرج ، يهو به سرمون زد بريم كاخ حلزوني والاحضرت سابق شمس رو هم يه تماشايي بكنيم. البته ببخشيد اسمش بود اردوگاه شهيد فهميده.در محوطه كاخ تنها چيزي كه جلب توجه مي كرد تاب و سرسره اي بود كه براي اردوگاه ساخته بودند . وقتي به كاخ نزديك ميشي دلت مي گيره انگار دقيقا 23 ساله كه هيچ نگه داري از اين ساختمان زيبا نشده است . البته بعد از اينكه دم در كاخ كفشاتو در آوردي وارد كاخ شدي ممكنه گريت بگيره . بعد از اين همه سال هنوز نرمي موكت هاي سرخ رو زير پاهات حس مي كني ولي سقف كاخ والاحضرت چكه مي كرد از روي لكه هاي سقف و مو كت مي شد فهميد كه سالهاست چكه مي كند. از لوازم و تز ئينات داخلي كاخ هيچ اثري نبود و تنها چند صندلي و مبل كه به صورت كاملا ناشيانه اي چيده شده بودند زينت بخش كاخ بود . البته ساختمان كاخ از نظر طراحي بسيار زيبا مي باشد و هنوز هم شكوه و زيبايي از سر رو رويش مي بارد ، از نظر اصول مهندسي گفتم ها ، ساختمان در چند طراز مختلف ساخته شده است كه تمام راهرو ها با يك شيب ملايم ارتباط بين طبقات را برقرار مي كنند . تقريبا از پله خبري نيست . ساختمان داراي يك پلان گرد مي باشد كه پنجره هاي بزرگ شيشه اي در دور آن منظره زيبايي براي اتاق خواب ها آفريده است . البته چشم انداز امروز كاخ ، باغ نيمه متروك آن و در دور دست ساختمانهاي نا منسجم اطراف كاخ مي باشد.اطاق خواب والاحضرت سابق شمس دقيقا زير سقف حلزوني قرار داره و ميشه تجسم كرد كه خوابيدن اون زير بايد جالب باشه ، البته خود تخت خواب هم جالب بود ، آدم دلش مي خواست يه بار امتحانش كنه. در زير زمين كاخ يك سالن سينماي خصوصي مي باشد آدم وسوسه مي شه روي صندلي هاي مخمل قرمزش ولو بشه! يكي از جالب ترين قسمت هاي كاخ استخر سرپوشيده آن بود كه البته دورش باز پنجره هاي بزرگ شيشه بود و تمام اطرافش با يك موكت سبز زيبا فرش شده بود كه به سختي مي شد باور كرد چمن نيست. معلوم بود يه روزي تو اين كاخ همه چيز قرمز و طلايي بوده حتي ديوارهايي كه امروز مزين به كنده كاري اسم بازديد كنندگان با فرهنگ مي باشد . در ضمن تمام استراكچر كاخ از بتون اكسپوز بود كه با تركيبش با پلكسي گلاس ( يه چيزي تو مايه طلق فشرده و شيشه مصنوعي ) احجام زيبايي خلق شده بود . موقع بيرون آمدن از كاخ مونا بانو از تنها مسئول ساختمان كه ما ديديم پرسيد : آرشيتكت اين ساختمان كي بود و طفلك جناب راهنما با تعجب پرسيد چي چي تكت.او اصلا نمي دانست اين ساختمان كي و توسط چه كسي ساخته شده است، طفلك فكر مي كرد همين كه مي داند اينجا كاخ شمس بوده كافي است. از درياچه كاخ هم امروز چيزي شبيه مرداب با چند تا قايق پدالي و پارويي قراضه براي پذيرايي از مهمانان اردو باقي نمانده است . حيف كه هنوز هيچ مسئولي نفهميده و يا جرات نكرده بفهمه كه اين ساختمان ها جزئي از تاريخ ايران است و از بين رفتن اينها معني مبارزه مستمر با طاغوت را نمي دهد. به پاركينگ كه نزديك مي شويم بلند گو هاي اردوگاه با صداي بسيار بلند و نا موزون سرود معروف ديو چو بيرو رود فرشته در آيد را مي خوانند . راستي دهه فجر است چه تصادف جالبي. احساس بدي دارم حس مي كنم بي اجازه وارد خانه كسي شده ام حس مي كنم بي اجازه به فضولي حريم خلوت خاطرات كساني وارد شدم كه روزگاري در اين كاخ مي زيستند، شاد بودند ، غمگين بودند ، مي خنديدند ، مي گريستند و انسانهايي بودند كه چه بخواهيم و چه نخواهيم مانند ما بودند و احساساتي هم داشتند. و شايد امروز در غربت مرگ را به انتظار نشسته باشند.






........................................................................................
< br> Sunday, February 03, 2002

٭ حاجي فيروز ها هم اومدن امسالم داره كم كم تموم ميشه ، ولي فكر كنم اين حاجي فيروزا يه خورده زود پيداشون شده ، هنوز بوي بهار و عيد نمياد. چه مي دونم شايد همين حاجي فيروزا بايد بوي عيد رو بيارن





........................................................................................
< br> Saturday, February 02, 2002

٭ اين كامپيتر لعنتي امروز 200 بار هنگ كرده و به عبارتي دهن اينجانب را كاملا سرويس كرده است . خدايا يه عالمه پول برسون كه با يه خوردش بشه از شر اين كامپيوتر هندلي راحت شد.





٭ اين سركار بانوي ايروني يه چيزايي دلش مي خواد كه منم دلم خواست.





........................................................................................
< br> Friday, February 01, 2002

٭ جاي شما خالي ديشب رفته بوديم مهماني تا ساعت دو نيم ترقص كرديم اونم با چه آهنگهاي جواتيي ، خلاصه ما در حين ترقص هم تو حال و هواي وبلاگستان بوديم . مهموني ديشب يه سورپرايز پارتي ( معادل فارسي يافت مي نشود!) بود براي تولد يكي از دوستان بسيار نزديك، طفلكي قبلش كلي از دست ما و شوهرش شاكي شده بود كه حتي حاضر نشده بوديم براي شب تولدش حداقل يه رستوران بريم. عوضش وقتي اومد خونه و ما هارو ديد كلي حال كرد . خلاصه دم شوهرش گرم . در ضمن بعد از قرني ما يه سيگاري كشيديم و نسبتا حال داد ، الانم كلي وسوسه شدم . تو رو خدا مارو باش ، ديشب ملت گالن گالن عرق سگي مي خوردن ، من با دوتا سيگار كشيدم وسوسه مي شم انگار بد جوري رفتم تو تريپ پاستوريزه بازي. دوستان ديشب مي گفتن : جمش كن بابا اون روزا كه ما از سيگاري شدن مي ترسيديم آقا آخر عمل بود حالا واسه ما امامزاده شده. ولي نه به خدا.





........................................................................................
< br> Thursday, January 31, 2002

٭ در ضمن كلي آدم با حال به اين وبلاگستان اضافه شده حتما يه سري بهشو بزنين شايد شما هم ليست وبلاگهاتون رو اضافه كردين. اينقدر زيادن كه نمي تونم اسماشون رو بنويسم . يه نگاه به اين بغل بندازين بعضياشون رو ميبينين ، همين روزا قراره اضافه هم بشن.





٭ دعاي مهم
خدايا هر چي درد و مرضه از اهالي اين وبلاگستان دور بفرما ، همچنين به قول روضه خونا اين مريض منظور مارو هم به سرعت شفا بده، دير بجنبي يهو ديدي كلي آدم به بندگان شيطان اضافه شده ها. ( البته نظر به تعدد خدا در اين وبلاگستان من با اوني بودم كه بتونه اين كارو بكنه حالا هر كدوم باشن فرقي نداره )






٭ تا حالا به اين موضوع فكر كردين كه چرا اكثر ايراني ها دچار مرض عقب موندگي رفتاري و اجتماعي هستند. همه به هم شك دارند همه دنبال توطئه مي گردند و كشف خيانت. متاسفانه اين روزها اين حس بي اعتمادي به درون كانون خانواده ها هم راه پيدا كرده. دور باد اون روزها كه پدر جاسوسي پسر را مي كرد و دختر خبر چيني از پدر . و البته مهم ترين مورد اين شكها هم نسبت به جنس مخالف است. چه كردند با اين تمدن كهن ما هر زن و مردي را در نگاه اول مسافر سانفرانسيسكو مي پنداريم . تا مردي را مي بينيم كه با خانومي مشغول صحبت است ، بوي خيانت به مشاممان مي رسد و تا زني خنده رو و معاشرتي مي بينيم بوي فاحشگي به مشاممان مي رسد. آيا اينها تهمت نيست ؟ با مدعيان مسلماني حرفم نيست ، چرا كه آن را كه خبري شد خبري باز نيامد . از اون حاج خانومايي كه جلسه قرانشون ترك نميشه و با مرد نامحرم زير يه سقف نمي شينن ، چهارده تا هم چادر و مغنعه و مانتو مي پوشن ميان تو خيابون تا دست باد و خورشيد هم به ناموسشون نرسه اون وقت صدتا حرف صد من يه قاز پشت سر ملت مي گن و بهشت تقسيم مي كنن ، متنفرم چون نه بويي از اسلام بردن نه چيزي از انسانيت شنيدن. اونها حواله ايرج ميرزا. حاج آقا هايي هم از اون دست كه فراوونند شكر خدا ولي نمي دانم توبه فرمايان چرا خود توبه كمتر مي كنند. اصلا به موضوعاتي نظير سرب داغ و گوشت برادر و هر چيز ديگري از اين دست كاري ندارم . اصلا تو بپندار كه خدايي نيست .
انسان كه هست فهم و شعور كه هست شكر خدا. يك كلمه نوشتم تهمت چقدر دري وري نوشتم كه بگم مقصودم از جهنم ترسوندن نيست. اصلا جهنم كه ترس نداره مخصوصا واسه آبديده ها. واقعا به نظر مي رسد اين تفكر ارتجاعي جدايي مردان و زنان در اكثر لايه هاي اجتماعي ما رسوخ كرده است . اي خانومي كه تحمل ديدن صحبت كردن شوهرت را با هيچ زني نداري ئ صدها فكر و خيال بر آن مي تراشي . لحظه خود را تصور كن كه با مردي ديگر مشغول صحبتي ، آيا فورا به فكر سانفرانسيسكو مي افتي . و همين طور تو اي آقاي غيرتي تو رگ گردنت از دست دادن يا ماچ و بوسه كردن زنت هنگام سلام و خداحافظي با ملت سرخ مي شود ، اگر تو خود نمي تواني سالم فكر كني چرا مردم را متهم مي كني به هزار تهمت كه در سر داري . بابا والا به خدا زني كه بشنگه هيچ كاريش نميشه كرد ، بالاخره اونم يه دليلي داره كه با شما حال نمي كنه ديگه زوري كه نيست ، بي خيالش شين بهتره. همينطور آقايون هيز و خانوم باز ، آآآآآآآآآآآآآييييييييي خانوما اگر درست و حسابي با شوهرا و دوست پسراتون رفتار كنين ، دائما هم سعي نكنين براشون اداي مريم مقدس درارين مگه چيزشون خله كه بيوفتن دنبال ملت. البته همواره استثناء هم وجود داره كه اونا معاف مي باشند و يا به عبارتي مريضن . به نظر من يكي از مهم ترين مشكلات فرهنگي ما همينه كه همه به هم شك دارن و دنبال خيانت مي گردن ، البته تو مملكتي كه تاريخ و فرهنگش پر از خائنين به وطن مي باشد ممكنه دنبال خائن گشتن خيلي هم بي نتيجه نباشه. اصولا در فرهنگي كه براي زن و مرد حقوق برابر قائل باشه و به زن به عنوان جنس دوم نگاه نكنه خيلي از اين مسائل حل مي شه . آخه چرا اكثر خانومها با ديده تحقير به همجنسانشون نگاه مي كنند ، به خدا اونقدري كه خانوما دنبال يه زن مي گردن كه مي خواد شوهرشون تور بزنه خود شوهرا دنبالش نيستن.- اصلا خانوما با صداي بلند بخونن "از ماست كه بر ماست" – اين داستان ادامه دارد و در اولين فرصت دنبال خواهد شد. اي كاش دوستاني هم پيدا شوند تا با كمكشان به كنكاش معضلات اين فرنگ كهن اما فقيرمان بپردازيم






........................................................................................
< br> Wednesday, January 30, 2002

٭ قابل توجه اقليت هاي محترم مذهبي ، مخالفان اصلاحات ، موافقان اصلاحات ، دوستان حزب اللهي دو آتيشه و يك آتيشه و بي آتيشه.
اينجانب امروز كشف كردم كه در ايران كارخانه توليد كالباس گراز ( همون خوك وحشي البته وحشي بودن بعد از تبديل به كالباس قابل تشخيص نمي باشد ) با مجوز رسمي از صدتا وزارتخونه و اداره بهداشت توليد مي شود و در اكثر سوپر ماركتها هم قابل تهيه است. البته روش نوشته مخصوص اقليت هاي مذهبي. احتمالا تا چند وقت ديگه اداره اماكن و يا مشابه آن دستور ايجاد اطاقك مخصوص باز بيني ختنه براي فروش گوشت گراز را هم صادر خواهد كرد.





٭ بالاخره ما يه رستوران خوب با محط نسبتا خوب و سرگرم كننده !و غذا هاي عالي پيدا كرديم . ديگه حوصلم سر رفته بود ، اينقدر پيتزا خوردم و تو نوبت ميز وايسادم ، بعدش غذا خوردن با سيصدتا چشم كه منتظرن زود تر پاشي . رستوران درست و حسابي هم كه بتوني دائم بري هم كه تو اين شهر تخمشو ملخ خورده. حتما اگه مثل من با رستوران حال مي كنين يه سري به رستوران بالاي سوپر جام جم بزنين ( اين پيشنهاد براي ساكنين تهران بود ،بقيه هر وقت اين طرفا پيداشون شد!!!) . يه سالن بزرگ با غرفه هايي از رستورانهاي نسبتا عالي تهران ، در ضمن همه چيز سلف سرويسه و دم در هم لازمه كه حجاب اسلاميتونو رعايت كنيد، اگرم يادتون رفت مهم نيست ، يه آقاي نسبتا مودبي بهتون تذكر مي ده. در ضمن حدود قيمت غذا ها حدود 3000 تومان به ازاي هر پرس مي باشد. راستي ممكنه خيليهامون اونجا همديگرو ببينيم ولي نشناسيم يكديگر را.





٭ صبح نه چندان سرد يك روز زمستاني در يكي از خيابانهاي شلوغ و قديمي تهران.
داشتم با يه آقاي نسبتا جا افتاده و محترمي كه از كسبه اون محله بود تو پياده روي شلوغ به سرعت حركت مي كردم و مشغول صحبت بوديم ( اولين بار بود كه اين آدم رو مي ديدم ) نا گهان اون آقا با ديدن يه پيرمرد خيلي پير رفت و با احترام زيادي مشغول صحبت با اون حاج آقا شد (بهش مي گفت حاج آقا) صحبت از مقداري پول بود كه حاج آقا ظاهرا به عنوان وديعه از مستاجرش گرفته بود و نمي خواست پس بده . ( صحبت هاي پير مرد رو به زور مي شد فهميد ) در ضمن به نظر مي رسيد يه دلايلي هم براي اين كارش داره. يهو نفهميدم چي شد كه اين آقا شروع كرد داد زدن سر همون پيرمردي كه تا حالا جلوش خبر دار وايساده بود و خيلي قاطع با صداي بلند فرياد زد : اصلا گور پدر هر دو تا تون، مرديكه پول مردم خور .
بنده كه كاملا كفم بريد. هم از اون احترام و حاج آقا حاج آقا گفتن اول ، هم از اين قاطعيت آخر .
حالا كي فيلم بازي مي كرد نفهميدم .






........................................................................................
< br> Tuesday, January 29, 2002

٭ اين آرشيو لعنتي منگل شده است





........................................................................................
< br> Monday, January 28, 2002

٭ چند تا اي - ميل براي عضو شدن در paltalk برام رسيده ، هر كي فرستاده ، كي و كجاشم بگه ديگه.





٭ فكرشو بكنين سر ظهر بفهمين كه ساعت 4 بايد جلوي 20 نفر از مهندسين شركتتون راجع به ترافيك تهران به انگليسي صحبت كنيد . اونم دقيقا 5 دقيقه . اين كلاس انگليسي شركت هم شده واسه ما عذاب. ( عجب آدم ناشكري شدم كلاس مجاني واسمون گذاشتن حقوقمونم ميدن بازم دنبال بهانم كه دودرش كنم ) عين اتاق انتظار اعدام بود كلاس امروز، همه منتظر بودن كي نوبتشون ميشه. ولي خب يه خير گذشت .





........................................................................................
< br> Saturday, January 26, 2002

٭ هر چي بعد از سگ كشي فمينيست شده بودم،
بعد از شب يلدا پريد.
آيا واقعا ممكنه ؟ يا فقط تو فيلمه !!






........................................................................................
< br> Friday, January 25, 2002

٭ اگر براتون مهمه بدونين چقدر خوشبخت هستين يه سري به اينجا بزنين.





........................................................................................
< br> Wednesday, January 23, 2002

٭ از دريافت نظرات شما در اين مورد خوشحال مي شوم.





٭ حالا كه خيلي از دوستان چه آنهايي كه خواننده اين صفحه هستند و چه آنهايي كه نيستند، در بحث جامعه شناسي خورشيد خانوم كه نمي دانم خواهد خواند يا نه شركت كردند بنده هم به قرار زير افاضاتي مشوش كرده ام. مطابق معمول به سختي مي توان دو جمله مرتبط به هم در نوشته هاي من پيدا كرد. ( نگرديد جايزه ندارد!)
در ضمن قرار نيست اين جملات در هم بر هم ربطي به نوشته هاي ساير اهالي وبلاگستان و مو ضوع مورد بحث داشته باشد

راستي من جامعه شناس نيستم ولي عاشق جامعه شناسي هستم.
اگه همه به اين نتيجه رسيدن كه 70 درصد مردم ما فرهنگشون جوادي و شهلاييه بابا پس فرهنگ ايروني اينجوريه ديگه، من و شمايي كه جزو اون 30 درصد هستيم اقليت هستيم . به خدا هيچ جاي دنيا فرهنگ يه اقليت 30 درصدي ( 25 درصدش اضافه عرض شد جهت دلگرمي) به عنوان فرهنگ جامعه مطرح نميشه. اين فرهنگ مبتذل و عقب افتاده فقط نوار دامبولي گوش كردن و شلوار خمره اي و پاشنه تخم مرغي نيست به خدا . يه خورده دور و برتون رو به دقت نگاه كنين، قيافه ملت رو نگاه كنين، طرز رانندگي رو نگاه كنين، به شيوه كسب و كار اطرافيون دقت كنين ، مي دونين اين ملت روزي چقدر آشغال مي ريزن تو خيابون از جعبه خالي سيگار بگير تا هر كوفت ديگه ، تا حالا شده وقتي پياده جايي ميرين زير پاتون رو نگاه كنين ، آخه اين ملت حمالي ( با عرض شرمندگي از اتحاديه و صنف حمالان محترم ) روزي صد تا تف كف خيابون مياندازه و يا جسارتاّ به آن شيوه پيچيده و بدون استفاده از دستمال وسط خيابون مشغول تخليه بيني محترم ميشه ( بابا يعني فين ميكنه) به نظر من حتي ارزش بار كردن كاه و يونجه را هم ندارد. حميرا كه از سرشون هم زياده. من مثل خيلي از دوستان موافقم كه اين تغيير فرهنگي ناشي از انقلاب مي تونه باشه . اصلا اولين خصوصيت هر انقلابي هميه . ولي خدا وكيلي بي انصافيه همه تقصير ها رو گردن اين حكومت بياندازيم . قبل از انقلاب هم همين گند بود و شايدم بيشتر . بابا ملتي كه اصالت نداره همينم زياديشه به خدا . من به هيچ عنوان قصد تطهير اين نظام خصوصا از نظر فرهنگي رو ندارم ولي آنچه كه مسلمه اينه كه اين معضلات نتيجه مستقيم هجوم روستا به شهر است و شروع اين هجوم را شايد بشود در انقلاب هاي رنگارنگ زمان شاه دانست. شاه خيلي دوست داشت پادشاه يك كشور متمدن و بسيار مدرن باشد. و در رواج شهر نشيني بسيار كوشيد ولي متاسفانه در باز توليد فرهنگ شهر نشيني كوچك ترين قدمي بر نداشت. امكان مسافرت به پيشرفته ترين كشورها را براي عقب مونده ترين قشر فرهنگي ايران فراهم كرد ، و اينها سوغاتشان بيكيني بود. از تمام آزادي هاي اجتماعي و سياسي كشورهايي نظير فرانسه سهم ما فقط كاباره و ديسكو بود و يا خانومهايي كه با مايو در بازار چالوس يا بندر انزلي براي خريد كله ماهي مشغول چانه زدن بودند. البته بگذريم كه بعد از انقلاب شاه رو سفيد شد. وقتي سيل مهاجرت به شهر ها راه افتاده باشد و هيچ فعاليت فرهنگ سازي انجام نگرفته باشد . نتيجه همين مي شود كه امروز شاهدش هستيم ، يعني هجوم روستايي و فرهنگ روستايي. البته از نتايج جنگ و فرهنگ جنگ مي گذريم كه متاسفانه هنوز منطقه ممنوعه مي باشد. البته من به شخصه قبول ندارم كه از نوع موسيقي و يا لباس پوشيدن افراد مي شود به سرعت قضاوت كرد ولي آنچه كه مسلم است اين موارد از پارامترهاي شاخص فرهنگي هر اجتماع مي باشد. ولي شايد اگر همين مردم در جوامع آزاد تري رشد يافته بودند امروز وضعشان اينگونه نبود.(البته بعيده) .بابا اين مقوله ضعف فرهنگي ما اينقدر وسيعه كه دست به هر جاش بزنين يه جا ديگش عيب مي كنه. اين ملت بدبخت هزاران ساله به هر فرقه و گروه و مرامي اعتماد كرده تا دسته چپوندن بهش ( شرمنده هيچ كلمه محترمانه اي مقصود را نمي رساند ) خوب معلومه كه ديگه نميشه ازش توقع داشت كه به راهنمايي هاي روشنفكرانه جهت اعتلاي فرهنگ و كوفت و زهر مار توجهي داشته باشه. اصلا خدا وكيلي در دوران تحصيل و بچگي و جواني و … ما چه مسئله فرهنگي رو به ياد دادن كه توقع داريم فرهنگ لباس پوشيدن و معاشرت كردن و تف نيانداختن تو خيابونو به قشر مسافر كش و جنوب شهر نشين ياد داده باشن. ما مشكلمون بي فرهنگي نيست ، فرهنگ داريم ولي فرهنگمان غني نيست . دزدي و هيزي و رشوه و كلاهبرداري جزئي از فرهنگ ماست . حميرا و جواد يساري و صدتا مطرب بدتر كه چيزي نيست. شايد بهتر باشه بگيم ما فقر فرهنگي داريم . البته مسلما اين موضوع كه ما همواره مورد هجوم بوده ايم و متاسفانه همواره هم شكست خورده ايم در اين بي اصالتي و فقر فرهنگي ما بي تاثير نيست. يادمان باشد ما فرزندان كساني هستيم كه از لشگر كشي هاي اسكندر و چنگيز و …. جان سالم بدر برده اند . چگونه اش را ديگر خدا مي داند.








........................................................................................
< br> Monday, January 21, 2002

٭ معمولا دوست ندارم نوشته نويسندگان بزرگ را در اينجا تكرار كنم ولي نخواستم زيبايي اين نوشته جبران خليل جبران را از ديگران دريغ كرده باشم.


يكديگر را دوست بداريد ، اما از عشق زنجير مسازيد،
بگذاريد عشق همچون دريايي مواج ميان ساحل هاي جانتان در تموج و اهتزاز باشد
جامهاي يكديگر را پر كنيد اما از يك جام منوشيد
از نان خود به يكديگر هديه دهيد اما هر دو از يك قرص نان تناول مكنيد
به شادماني با هم برقصيد و آواز بخوانيد اما بگذاريد هر يك براي خود تنها باشيد
همچون سيم هاي عود كه هريك در مقام خود تنها هستند،اما همه با هم به يك آهنگ مترنمند
دلهايتان را به هم بسپاريد اما به اسارت يك ديگر ندهيد
زيرا تنها دست زندگي است كه مي تواند دلهاي شما را در خود نگه دارد
در كنار هم باستيد اما نه بسيار نزديك،
از آنكه ستونهاي معابد به جدايي بار بهتر مي برند،
و بلوط و سرو در سايه هم به كمال رويش نمي رسند.
ـ جبران خليل جبران ـ






........................................................................................
< br> Friday, January 18, 2002

٭ من دارم كلي حال مي كنم از اين همه وبلاگ جديد. فعلا مشغول مكاشفه هستم، بعضياشون خيلي باحالن.





٭ يه چيز جالب ، نمي دونم اين كنتور ته صفحه الكي ميره بالا يا واقعا هر كي مياد اينجا حال نمي كنه يه نظري ، فحشي يا بد و بيراهي براي ما ارسال كنه. بابا درسته هر كي واسه دل خودش مي نويسه ولي گاهي هم نظرات دوستان مي تونه كمكش كنه





٭ برق غيرت بدرخشيد و جهان بر هم زد
من بالاخره نفهميدم اين غيرتي شدن يعني چي؟ و اصلا چي ميشه كه آدم غيرتي ميشه. حتما مي گين عجب مرديكه رشتي بيغيرتي ها. من تا حالا هر چي سعي نتونستم حتي اداي يه آدم غيرتي رو در بيارم، گاهي ديگه صداي اين بانوي عزيز و منورالفكر بنده هم در مياد. من فكر ميكنم خانوما ته دلشون دوست دارن يكي واسشون غيرتي بشه!!! من هميشه فكر مي كنم يه خانوم بايد اونقدر بفهمه كه چه كاري درسته و چه كاري غلط و دقيقا همون جايي كه دلش مي خواد شوهرش يا دوست پسرش غيرتي بشه بايد بفهمه كه زيادي تند رفته ، خب اصولا ترمز هر كي دست خودشه . و البته با عرض شرمندگي بايد بگم كساني هم كه نموتن بفهمم چه كاري درسته و چه كاري غلط ، يا مرض دارن يا مريضن خلاصه چارشون غيرت نيست. من واقعا گاهي خندم مي گيره وقتي مي بينم يكي غيرتي شده كه چرا كسي به زنش نگاه كرده و يا چرا ملت هميشه الاف تو خيابون به زنش نگاه كردن . بابا به خدا اينا همش از نديد بديدي مردمه وگرنه همه ملت كه واسه زن شما نمردن. تازه مگه با نگاه كردن ملت چيزي از كسي كم ميشه . اصلا خدا زيبايي را آفريده كه ملت ببينن و كفشون ببره و ايمان بيارن . هميشه كه نبايد خدا بوي گلاب بده . من هر چي فكر مي كنم ميبينم اين غيرتي شدن هم از مسائل كاملا متحجرانه جوامع عقب موندست و در ضمن بنا به تحقيقات موردي كه روي دوستان دور و نزديك و غريبه و آشنا كردم به اين نتيجه مهم رسيدم كه آدماي خيلي غيرتي معمولا تهشون بد جوري باد ميده و اصولا خودشون آدماي هيزي (راستي ديكته هيز درسته ؟؟؟) هستندو كاملا مصداق كافر همه را به كيش خود پندارد مي باشند ، شايدم توبه فرمايان چرا خود توبه كمتر ميكنند مناسب تر باشد. به خدا اگه همه يه خورده منطقي فكر كنند خودشون هم مي فهمند كه غيرتي شدن خيلي كار خنده داريه . البته كاملا مشخصه كه دوست داشتن يه چيز ديگس و حسادت از فرط عشق رو هم نميشه اسمشو غيرت گذاشت. اصلا من نمي دونم چرا اين ملت هميشه در صحنه غيرتي فقط بلدند سر زن و بچشون غيرتي بشن . اين قومي كه غيرتي اندر غيرتي زاده شدن چرا بلد نيستن سر مملكت غيرتي بشن از زمان ساسانيان بگير تا… نمي دونم تا كجا. اگه يك دهم اين غيرتي اين ملت سر زن و بچه دارن سر مملكت داشتن ، چي ميشد.

مي گن يه دفعه رضا شاه گفته اين شازده هاي قاجار اگه غيرت داشتن با فروختن شليته هاي زناشون مي تونستن پول مبارزه با به سلطنت رسيدن منو تامين كنند. فكرشو كه بكنين ميبينين ما همون يه پا شازده هستيم.

راستي از آدماي غيرتي كه با خوندن اين مطالب شاكي شدن شرمنده ولي خب بعضي چيزا حقيقته ديگه.






٭ حتما يه سري به لامپ بزنيد





........................................................................................
< br> Thursday, January 17, 2002

٭ اميد زنجيري است كه انسان را به زندگي مي ببندد
اصلا يادم نميادكه اين جمله از كيه ، سالها پيش خواندمش. ولي سالهاست كه باهاش زندگي ميكنم و از نزديك حسش كرده ام نمي دونم تا حالا تصور كردين اگه يه روز اميد از زندگيتون بره بيرون چه افتضاحي ميشه ، مخصوصا براي ايروني جماعت كه با اميد زندن. من خودم تو زندگي خيلي وقتها تا آخر يه چيزايي رفتم و فقط اميد بوده كه ته ته خط نگهم داشته. الانم همينطور .
من هيچ وقت نتوستم بفهمم كه بالاخره اين اميد خوبه يا بد ، گاهي حس مي كنم زندگيم همش شده آينده ، دائم منتظرم ، درست كه فكر مي كنم ميبينم هيچ لذتي از امروزم نبردم و تمام امروز به اميد فرداي بهتر گذشت و حتما فردا هم با اميد پس فرداي بهتر به پايان خواهد رسيد. چرا هميشه ما عادت كرده ايم براي فردا زندگي كنيم انگار هيچ كي قبول نداره كه امروزم روز خداست، چرا هميشه فردا فقط روز خدا بوده و تا كي امروز باطل شده بايد شروع شود ، خودم كه بد جوري عادت كردم همه كارامو فردا انجام بدم (( فيلم برباد رفته يادتون هست : فردا بهش فكر ميكنم )).امان از اين روزهاي سگي كه لحظه به لحظه اونو به مسلخ ميبريم براي قرباني كردن در راه فردا ، فردايي كه هرگز نمي آيد.راستي اگر فردا بيايد.







٭ - اول از همه لطفا دوستان جديد وبلاگستان آدرس اي - ميلشون رو به وبلاگ اضافه كنند ( مراجعه به template و اصلاح قسمت mailto:)

- همچنين مژده به علاقه مندان مسائل سكسولوژي اين جناب شبح در وبلاگشان يك توضيح المسائل حقوقي – مذهبي – سكسي بسيار جالب راه انداخته اند

- در ضمن جناب كامران بزرگ نيا با وبلاگ شاعر به جمع ما پيوستند ( حتما ميشناسينش ديگه )

- و مهمترين خبر پيدا شدن پژمان خان ، شما هم منتظر جواب ميل هاتون نباشين هيچ كدومشو نگرفته

- بالاخره با اين سرعت كوفتي اينترنت تموم mp3 هاي شهر قصه را download كردم الانم دارم باهاش كلي حال ميكنم با تشكر از سلمان عزيز.

- وبالاخره اينكه اين ليست وبلاگهايي كه مي خونم بديهيه كه هر روز مي تونه عوض بشه ، كم بشه يا زياد بشه، همچنين خيلي وبلاگهاي ديگم هست كه مي خونم ولي هنوز به ليست اضافه نشده ، البته بعضي وبلاگها هم هست از خوندنش محروم شديم ولي آرشيو كه داره. بعضيام بي خداحافظي رفتن يا خيلي وقته هيچي نمي نوسين، ولي خوب اينقدر همونا رو مي خونم تا يه روز بنويسن، فقط ميترسم بعضي هارو ناراحت كرده باشم ،ولي شايد واقعا جاافتاده باشن.

- راستي سيب زميني همچنان مشغول افشاگري مي باشد







........................................................................................
< br> Tuesday, January 15, 2002

٭ فيلم سگ كشي رو ديدين يا نه ،هر كي نديده حتما بره ببينه هر كي هم ديده اونايي رو كه نديدن مجبور كنه برن ببينن. عالي بود.
من نقد وتعريف از فيلم بلد نيستم ولي شنيدم:
بعضيا ميگن جالبيه سگ كشي اينه كه تونسته يه زن رو خوب نشون بده.
البته بعضياي ديگه ميگن اتفاقا جالبيش اينه كه تونسته مردارو خوب نشون بده.
خوب معلومه ديگه،يه خوب به معني درست و واقعي اومده يك خوب ديگه هم به معني خوب اومده. در ضمن اين بعضياكه گفتم بعضياشون زن بودن بعضياشون هم شوهر، حالا كي كدومو گفته و كدوم خوب بايد كجا باشه بماند. در ضمن لطفا نه آقايون شاكي بشن نه خانوما. البته اينم بگم كه خانوما حق دارن شاكي بشن ولي آقايون بعيده.
خلاصه بگم فيلم ،هم خيلي عالي بود و هم خيلي واقعي. ما فمينيست بوديم فمينيست تر شديم.





٭ راستي ليست وبلاگهايي كه مي خوانم فعلا حذف شده ولي من هنوز اون وبلاگها را مي خونم ، خيلي هاي ديگرو هم مي خونم،شايد چند وقت ديگه دوباره ليست رو با يه تغييراتي اضافه كنم





٭ نمي دونم نيما راشدان رو مي شناسين يا نه ؟ من امروز كشف كردم كه اونم وبلاگ مي نويسه.
يه سري به وبلاگش بزنين،جالب بود. البته يادتون نره كه من ديگه به سياست هيچ كاري ندارم اين كشفيات هم كاملا اتفاقي بودوظاهرا هم اين وبلاگ سياسي نيست





........................................................................................
< br> Monday, January 14, 2002

٭ يك مرد جوان همسرش را باضربات چاقو به قتل رساند.
به همين سادگي ولي مي دونين براي چي ؟
اين خانواده 5 نفره توي يك زيرزمين 12 متري در جنوب تهران زندگي مي كردندو مرد بي كار بود،4 ماه بود كه به خاطر 13000 تومان بدهي برق نداشتند و دو روز قبل از فاجعه مرد از خواهرش 10000 هزار تومان قرض گرفته بود و به عنوان بخشي از بدهي برق پس انداز كرده بود. ولي آنروز از خجالت سه فرزندش كه از گرسنگي گريه مي كردند 500 تومان از آن پول را صرف خريد كالباس كرد، حتما ميتوانيد برق شادي در چشمان كودكان واحساس آرامش پدر را تصور كنيد ولي متاسفانه اين موضوع باعث مشاجره زن و شوهر شد كه چرا از پول پس انداز برق خرج شده است. و در آخر اين مشجره با ضربات كارد ميوه خوري بر بدن مادر در جلو چشم سه فرزند خردسالشان به پايان رسيد. اين زن و مرد ظاهرا هيچ مشكل و اختلاف اساسي نداشتند كه زمينه بروز اين حادثه باشد و تنها درد مشتركشان يعني فقر بود كه زمينه اين فاجعه را پديد آورد.

مقصود من از اين نوشتن نه جامعه شناسي بود و نه قضاوت و جرم شناسي،فكرم مي كنم اصلا مهم نباشه كه واقعا كي مقصره، فقط اين حادثه دو روزه كه خوره شده به جون من، فقط خواستم با بازگو كردن آن دردم را به اشتراك گذاشته باشم . شايد فقر ريشه خيلي از دردها باشد و شايد هم پول خوشبختي نياورد ولي بي گمان خيلي چيزهاي ديگر خواهد آورد. در ضمن اصل خبر در روزنامه ايران شنبه 22 ديماه درج شده است.






........................................................................................
< br> Saturday, January 12, 2002

٭ دوستي كي آخر آمد دوست داران را چه شد
كار ما شده يكسره سوگواري عزيزان سفر كرده.
آن سفر كرده كه صد قافله دل همره اوست
هر كجا هست خدا يا به سلامت دارش.

بابا چرا تو چله زمستون
پاييز اومد سراغ اين وبلاگستون

فقط مي تونم بگم دل تنگ شدم و چشم انتظار خواهم ماند
ياد زمستان اخوان افتادم:
هوا بس ناجوانمردانه سرد است
ياد نيما افتادم :
من از يادت نمي كاهم
- رضا قاسمي هم رفت.
- استاد رضا قاسمي هم چراغي كه بر راهمان افرخته بود خاموش كرد.
- كاش نمي رفت
- كاش زود برگردد
- كاش رفته باشد تا حسين نوش آذر را بياورد






........................................................................................
< br> Friday, January 11, 2002

٭ حال كه چون ستارگان پاشيده ايم،
كاش رفتن را نمي آموختيم

من باور نمي كنم جاي خالي دوستان سفر كرده از اين شهر شيشه اي روزي پر شود،اي كاش كه زود برگردند و اين ننوشتن ها سفري باشد به خود






٭ چرا مائي كه مدعي داشتن يك فرهنگ كهن هستيم اصولي ترين مسائل فرهنگي را زير پا ميذاريم ، ما هميشه مي ناليم كه عقبيم ولي هيچ گاه فكر نمي كنيم كه چرا عقبيم ،در فرهنگ به ظاهر غني ما همه چيز بر محور "من" مي گردد و اصلا "ما" معني ندارد،درست بر عكس جوامع پيشرفته. فرهنگ ايراني همواره به دنبال حل مشكل فردي خود است حتي به قيمت افزودن به مشكلات ديگران و جامعه، ودرد اصلي همين است. پيدا كردن ريشه اين ضد فرهنگ كه امروزه جزئي از فرهنگ ما شده كاري بس دشوار است،البته به نظر من وقتي چيزي وارد فرهنگي شد ديگر اطلاق ضد فرهنگ به آن بيجا مي باشد،بلكه عنوان فرهنگ غلط بيشتر زيبنده اين نوع مسائل است،چون چه بخواهيم و چه نخواهيم اين معضلات هم جزئي از فرهنگ ماست. پس ما اول بايد اين كاستس ها را در فرهنگمان قبول كنيم تا بتوانيم اصلاحشان كنيم البته پر واضح است كه اين مسائل در طي سالين دراز در فرهنگ ما رخنه كرده است كه هر يك از اين معضلات ممكن است نتيجه سير تغييرات سياسي و اجتماعي ملت ما در سالين دراز گذشته باشد. شايد نتيجه تهاجمات گاه و بيگاه كشور هاي قدرتمند زمانه از اسكندر و مغول تا روس و انگليس به اين مرز و بوم باشد.شايد باقي مانده از تفكر جنگ هاي ايران در ساليان دور باشد. ولي اين تفكرات غلط نتيجه هر چه باشد، علاجش لازم است،و به گمان من سر منشا هر مشكل فرهنگي و اجتماعي در افراد آن جامعه است ، اي كاش روزي فرصتي شود تا هر يك با خود بيانديشيم كه سهم ما از اين بي فرهنگي چيست و وظيفه ما براي رفع آن چيست. و اي كاش آن روز امروز باشد.






........................................................................................
< br> Wednesday, January 09, 2002

٭ حتما وبلاگي كه با همه فرق داره رو بخونين گاهي حس ميكنم يه جورايي مثل من فكر مي كنه ولي از من تو نوشتن خيلي فرزتره
خلاصه بگم موضوع من سوخت، ولي گفته شدنش مهم بود نه نوشتنش توسط من .



ما همه معتاديم (البته با اجازه اونايي كه فكر مي كنن معتاد نيستن)
اصلا من فكر مي كنم بشر آگه معتاد نباشه ميميره، من كه خودم عاشق اعتيادم مخصوصا كه اصلا آدم متعادلي هم نيستم و همه كارام يا افراط يا تفريط من تاحال نتونستم مثل آدم يه كارو درست انجام بدم. دانشگاه كه مي رفتم روزي 2 پاكت سيگار مي كشيدم اما الان به زورم نمي تونم يه سيگار بكشم.به نظر من اعتياد يكي از قشنگترين حالت هاي دروني هر فرد ميباشد فقط مشكل اصلي اينه كه اينقدر به جاي اعتياد به مواد مخدر همه گفتن اعتياد ، تا يكي مي گه طرف معتاده همه فكر ميكنن يارو هروئينيه. بابا مگه نميشه يكي معتاد به كتاب باشه يا معتاده به اينترنت يا خانوم بازي و رفيق بازي يا اصلا هر كوفت ديگر . من خودم يه مدت بد جوري معتاد شده بودم به سياست و روزنامه ولي فعلا به سختي مشغول تركم ، به زودي احتمالا از جفتش متنفر مي شم . تا حالا تنها اعتيادي كه نتونستم تركش كنم اعتياد به كتابه ، حس كتابه نخونده بد جوري عذابم ميده. حالام اين وبلاگ شده واسه ما اعتياد يه چيزي بين جنون خواندن و جنون نوشتن. ولي براي من مهمتر از اون حس تنها نبودنه ، وقتي وبلاگ بقيه رو مي خونم گاهي حس مي كنم تنها نيستم و خيلي آدماي ديگه مثل من فكر ميكنن ،يه جور ارتباطي حس مي كنم كه هيچ تعهدي بوجودش نياورده،يه جور تعهدي هم هست كه نميفهمي از كجا پيدا شده ولي جالب ترينش اينه كه خيلي مجازيه ،ميتوني توش راحت عاشق بشي ، دوست پيدا كني ، دشمن پيدا كني ولي وقتي عاشق شدي يا دوست و دشمن پيدا كردي تازه مي فهمي كه همش ساخته اين دنياي مجازي بوده و چه بسا اصلا عاشق يك توهم شده باشي ولي خب عشقه ديگه، يه حس اعتماد عجيبي تو اين شهر وبلاگستان وجود داره ،آدم نمي فهمه به كي داره اعتماد مي كنه فقط نفس اعتماده كه مهمه . كه به نظر من كافي است ، اعتماد به يه نقاب سخته ولي به نظر من خيلي جالبه . اينجا آدمايي كه تو زندگي معمولي نقاب دارن نقابشونه برداشتن ولي خب بعضيام بر عكس شايدم يه نقاب ديگم روش گذاشتن. اينجا يه حسن ديگه كه داره اينه كه دروغشم مجازيه ، حالا كه قراره شك كرد چرا يه طرفه ، اگه قراره خوبيها مجازي باشن چرا بديها نباشن. من كه خيلي معتاد اين شهر مجازي شدم نمي دونم چرا ، شايد چون از غير مجازيش خيري نديم. ولي فعلا تو من وسوسه خوندن قوي تر شده يعني يه جورايي وسوسه نوشتن صرف نوشتن خزعبلاتي به اسم پايان نامه داره ميشه . اصلا نمي دونم اينا كه نوشتم به چي يا كي مر بوط ميشه،اگه شاكي شدين شرمنده ،ولي به هر حال فرستادن نظرات فراموش نشود.






........................................................................................
< br> Sunday, January 06, 2002

٭ توي سرزمينهاي دور يه نفر بود كه يك عالمه دوست و رفيق داشت ولي خب بازم تنها ترين آدم اون سرزمين بود.هيچ كي هم نمي دونست اون تنهاترين آدم اون سرزمينه .اين قهرمان داستان ما سالها پيش عاشق شده بود،خودشم نمي دونه دقيقا كي عاشق شده ، اونقدر از عاشق شدن خوشش اومده بود كه كم كم از يادش رفت عاشق كي يا چي شده بود ولي هنوز عاشقه انگار عشق رو فقط براي عشق مي خواد درست كه نگاش كني مي بيني كه اصلا اون عاشق عشق شده . اون سالها پيش به خودش قول داد كه كسي رو ناراحت نكنه ولي الان خودش از دست همه ناراحته و اين داره ديوونش مي كنه آخه اون دلش نمي خواست از دست كسي دلگير بشه ولي الان خيلي دلگيره چون دوست نداره كسي بفهمه كه اون ناراحته وقتايي كه تحمل تموم مي شه تنهايي مي ره يه جاي دور مي شينه كه گريه كنه شايدم فرياد بزنه شايدم وقتي تنها ميشه هيچ كاري نمي كنه آخه هميشه تنهاي تنها ميره اونجا،هيچ كي تاحال نديده اون كجا ميره و چكار ميكنه ، خيلي وقتها كسي نميدونه اون كي رفت و كي اومد. اون الان رفته خيلي وقته كه رفته ، سالهاست كه رفته ، به هيچ كي نگفت كه مي خواد بره ولي همه مي دونن كه ديگه بر نميگرده . اون الان تنها ترين زن دنياست ،شايد عاشق ترين هم باشه.خدا كنه خوشبخت ترين هم باشه.





........................................................................................
< br> Saturday, January 05, 2002

٭ شرمنده دوستاني كه به هواي خواندن مطلب جديد مي آيند و نا اميد مي شوند. فعلا مخ مطابق معمول يخ زده و اين پايان نامه لعنتي هم انگار تموم بشو نيست.در ضمن من هنوز منتظر خواندن نظرات شما در مورد مطلب قبلي هستم





........................................................................................
< br> Tuesday, January 01, 2002

٭ بازم اين بلاگر ديوانه شده
در ضمن لطفا نظرات خود را ارسال فرماييد





٭ - لطفا دوستانني كه از تجسم كلماتي نظير جنده دين و ايمان واصول زندگيشان از بين ميرود اين مطالب را نخوانند

- در ضمن دوستاني كه ترجيح مي دهند از واقعيت هاي جامعه كثافت گرفته ما فرار كنند لطفا به سرعت دگمه Alt+F4 كيبورد مبارك را فشاردهند.

- همچنين عزيزاني كه همفكري عده اي را برنمي تابند و مشابهت نوشته دوستان را حاصل كمبود سوژه مي دانند ،لطفا در اين صفحه توقف بي جا نفرمايند و ترجيحا اجازه دهند باد بيايد

- اين را هم بدانيد كه بنده به قصد آموزش نمي نويسم اصلا اينجا دانشگاه نيست اگر نمي توانيد از خواندن نوشته ديگران چيزي ياد بگيريد، اول كمي بيشتر سعي كنيد شايد ياد گرفتيد اگر با سعي هم چيزي دستگيرتان نشد ،خدا نگهدار

- راستي اگر مطلب سرا پا درد هيس عزيز يا نداي عزيز را در ‏2002‏-‏01‏-‏ 01 (عجب هديه خوبي است براي پايان سال گفتگوي تمدنها)را نخوانده ايد پس اي نوشته را هم نخوانيد.

- در اين نوشتار قصد توهين به هيچ جنده و جنده زاده اي و غير جنده وجنده زاده اي را ندارم ، همچنين خود نيز مي دانم كه هيچ جنده زاده اي مقصر نيست




من مي خواستم ديروز راجع به عشق بنويسم اصلا ممكن بود كه تصميم بگيرم فقط از عشق بنويسم و عشق . ولي اصلا نرسيدم كه چيزي بنويسم . امروز تو فكر بودم كه چرا اكثر اين ملت متمدن 2500 ساله هنوز ياد نگرفتن به حق ديگران احترام بذارن . دلم مي خواست با صداي بلند فكر كنم تا شما هم بشنويد و بخونيدش ، شايد مي تونستين كمكم كنين كه چرا ؟ ولي يك نامه از آرياي عزيز نا خودآگاه منو برد به هيس ، و شيما اون عروسك درد كشيده سرزمين آريايي منو به يه سفر طولاني برد. دلم مي خواست ديگه انتقاد نكنم ولي هر كار ميكنم مي بينم نمي شه اصلا زبون من شده زبون انتقاد . تو فكر بودم اصلا از سياست بكشم بيرون ولي ديدم نمي تونم آخه اين سياست بازيها زندگي مارو به گند كشيده ،نمي شه از كنارش بي تفاوت رد شد .من خيلي وقته كه مخم يخ زده اميد به آينده داره كم كم برام به هيچ مي رسه جور كردن دخل و خرج يه زندگي آبرومند برام شده كابوس از بچه داشتن مي ترسم ، نمي تونم بهش بگم رشوه حرومه ولي اگه مي خواي كارت درست شه بايد رشوه بدي ،نمي تونم بهش بگم دروغ گفتن گناهه ولي اگه بخواي يه لقمه نون بخوري بايد بگي ، ……. مي ترسم بد جوري مي ترسم نمي دونم اگه الان يه پسر بزرگ داشتم و مي ديدم با ماشين جلو پايه دختراي مردم وايساده چه كار مي كردم ، مي ترسم من هم بلد نباشم راه و رسم زندگي كردن رو به دخترم نشون بدم ولي مي دونم اگه بخواد از خونه فرار كنه نمي تونم جلوشو بگيرم ، هر چي فكر ميكنم ميبينم مادران آينده جامعه ما همين عروسك هاي امروز هستند و پدران آينده جامعه همين جوانان امروز هستند كه به هيچ اصولي پايبند نيستند و حق هم دارند چرا كه در فضاي آكنده از خون و نفرت جنگ به دنيا آمديم و رشد كرديم و آموخته ايم اگر نكشيم كشته مي شويم امروز در جامعه ما صحبت از فرهنگ خنده دار است ، فرهنگ سازان حكومتي امروز ما از نسل فرزندان كوچه قجر ها و پس قلعه ها بر خواسته اند .آيا مي توان باور كرد كه يك شبه شهر نو تعطيل شد ،پس به سر بچه حرومزاده هاي شهر نو چه آمد،آري دوستان شهر نو به ظاهر تعطيل شد ولي در باطن تبديل به يك جريان شد،تو اين مملكت همه از حقيقت مي ترسند هيچ كي جرات نداره بره دنبال اصل ماجرا يا به دنبال دليل بدبختي ، همه ما ياد گرفتيم كه بگيم جنده عامل فساد جامعه است ولي هيچ كي جرات نمي كنه بگه جندگي معلول فساد جامعه است آره مي دونم تو همه جاي دنيا جنده وجود داره و لزوما همه جوامع دنيا فاسد نيستند ولي خيلي فرقه بين كسي كه از اين كارش لذت مي بره و خودش شغلشو انتخاب كرده با كسي كه از سر بدختي ، از سر نفهمي ما ، از سر كثافت بودن معيارهاي جامعه،از سر خريت خانواده اش ويا از درماندگي و گشنگي تا به خودش مياد ميبنه جامعه اونو جنده كرده،تو اين جامعه كثافتي مردم دلشون براي دزد مي سوزه و مي گن بدبخت از بيچارگيه كه دزدي مي كنه چرا هيچ كي نمي گه اين بدبختها هم از سر بيچارگي جنده شدن ولي حداقل شرفشون را به حق مردمو خوردن نفروختن حاضر شدن خودشون را به گند بكشن ولي دزدي نكنن ، حشيش نفروشن مردم ما به گدا كمك ميكنن خمس و زكاتشون رو هم خرج خيلي آدماي مستحق مي كنن ولي تا حالا شده يه آدم پولدار خير بياد جاي مسجد يه مر كزي واسه دختر هايي كه از سر اجبار جنده شدن بسازه يا واسشون كار و شرايط زندگي فراهم كنه آخه كدوم كسخلي اگه شرايط حداقل يك زندگي راحت رو داشته باشه ميره تن فروشي بكنه ، البته اونايي كه جنده بالفطره هستند حسابشان جداست چرا كه به طور خوشبينانه خودشان شغلشان را انتخاب كرده اند واز نظر من كاملا طبيعي است كه عده اي به دلخواه خود جنده شوند مگر بقيه به دلخواه خودشان يه شغلي انتخاب نمي كنند.مشكل جامعه ما فرهنگ جنده پرور و جاكش ساز آن است ( لطفا طرفداري بي جهت نفرماييد نگاهي به تاريخ دويست ، سيصد ساله به خوبي گواه اين موضوع است ) مشكل ما فقر است چه فرهنگي و چه مالي ، شكم گرسنه دين و ايمون سرش نمي شه آدم بي فرهنگ هم فرهنگ ساز نمي شه. ما مشكلمون اينه كه هميشه چشمون به دهن يكي ديگه است يه روز عين مجسمه ميشينم و به حرفهاي چندتا كمونيست گوش مي ديم فرداش از لنين كمونيست تري ميشيم دوروز بدش تريپ روشنفكري ورمون مي داره فكر مي كنيم نسخه هاي آقايون منورالفكرها مي تونه جامعه روستايي بي سواد ايران را يه شبه عوض كنه گاهي هم عين گوسفند مي افتيم دنبال نماينده هاي دروغين خدا روي زمين ، از امام حسينم شهادت طلب تر ميشيم . خوب جاكشيه همينه ديگه مگه اين كارا با جنده گري چقدر فرق داره وقتي يه ملتي از سر نفهمي و بي فرهنگي مغز و شعورش را در طي ساليان سال در اختيار هر كس و ناكسي قرار ميده اسمش جندگي نيست ولي اگه بدن بي ارزش رو در اختيار كسي بذاري اون وقت ميشه جنده تازه همه فحشتم ميدن ولي ته دلشون ميخواد اگه بشه حتي فقط يه ماچت بكنن
آيا واقعا ميشه تو اين نكبت دوني زندگي كرد و جاكشي و جندگي نكرد ، شايد بشه تن فروشي نكرد ، شايد بشه ازشغلي به جز شغل خانوم جور كني زندگي كرد ولي نميشه جنده نبود نميشه جاكش نبود.به بينم چند در صد از ما كاري رو مي كنه كه دوست داره و انتخابش كرده يا اون درسي را خوانده كه واقعا دلش مي خواست ، خوب جنده شايد بدختم مثل ما مجبور شده باشه همين كه كاري از اين نسل سوخته بر نمياد خودش جندگيه ، جاكشيه.







........................................................................................
< br> Saturday, December 29, 2001

٭ بنده دهنم سرويس شد تا اين ليست همسايگان را درست كنم واقعا خدا پدر وبلاگ خاطرات را بيامرزد.
راستي اين كليك بازشدن در پنجره جديد ظاهرا كمي منگل تشريف دارند ( در حد سواد من نيست ،شرمنده )



در ضمن دليل كم نوشتن من عقب افتادن پايان نامه است،اين روزا كلي گرفتارم





٭ يه چيزايي اين بقل اضافه شده





........................................................................................
< br> Friday, December 28, 2001

٭ با عرض تسليت به دوست ناديده علي رضاي عزيز كه همواره با خاطراتش يار ما است و با آرزوي صبر در فراغ پدر


اين ليست همسايگان را به طور موقت اضافه كرده ام ولي متاسفانه خيلي از دوستان جا افتاده اند كه كم كم اضافه خواهند شد





٭ براي qass عزيز و ديگر ياران دبستاني اين نسل سوخته(اي كاش qass وبلاگش را فارسي مي نوشت )
ياردبستاني من
با من و همراه مني
چوب الف بر سر ما
بغض من و آه مني
حك شده اسم منو و تو
روتن اين تخته سياه
تركه بيداد و ستم
مونده هنو